به روز شده:  22:10 گرينويچ - جمعه 15 ژانويه 2010 - 25 دی 1388

«انگلیسیها به فروتنی می گویند هیومیلیتی»

«کت واک» (catwalk)، یا «گربه رو»، و مدلهای زیبا و خوش اندام، و مشتاقان تماشای مُدهای جدید!

من با اینکه مثل همۀ آدمها از طرز راه رفتنِ خودم خبر ندارم، برایم طرز راه رفتن آدمهای دیگر خیلی تماشایی است، مخصوصاً موقعی که خودم نشسته باشم و آنها توی حال خودشان بیایند از جلو من رد بشوند.

این خودش مرا به یاد «کت واک» (catwalk) انگلیسی می اندازد. معنیش می شود «گربه رو» که به بعضی راهروهای باریک می گویند، و گربه رویی که من به یادش می افتم، همان راهرو باریکی است که نه گربه ها، بلکه مُدلهای بسیار زیبا و خوش اندام، با یک دنیا ناز و ادا و تبختر، جلو چشمهای مشتاقِ شیفتگانِ لباس، رویش قدم بر می دارند و با حرکات جسم جادویی خودشان به لباسهای مُد جدید جان می دهند.

دیده اید چه طوری راه می روند؟ انگار بدنشان به موج در می آید! موجی که حرف می زند. حرفی که با چشم باید شنید، و وقتی شنیدید، عقل از سرتان می پرد و قلبتان به کلّی حواسّش پرت می شود!

امّا من کاری به طرز راه رفتن مدلهای لباس در «گربه رو» نمایشگاهها کاری ندارم، چون تنها چیزی که آدم ازش می فهمد، این است که هیچکدام از این مدلها در حالت طبیعیِ خودش آن طوری راه نمی رود و این را هم خوب می داند که در هرجای دیگری غیر از روی «گربه رو» نمایشگاه آن طوری راه برود، همه بهش می خندند و مسخره اش می کنند!

راستی هیچوقت توی راهروهای بیمارستانها به طرز راه رفتنِ دکترها توجّه کرده اید؟ بیمارستانهای ایران را یادم نیست، امّا طرز راه رفتنِ رئیسها و مدیر کلّها و وزیرها و معاونهاشان را یادم می آید، مخصوصاً یکی از آنها را که توی یک وزارتخانه هفت سالی رئیس خود من بود.

چون اینجا توی خیابان است، اگر اینها روشان هم به شما بود، نمی توانستید بگویید کدامشان دکتر است، کدامشان مدیر کلّ.

از اتاقش در می آمد که برود پیش یک مدیر کلّ دیگر، یا پیش یکی از معاونهای وزیر، یا دست بالا وزیر احضارش کرده بود، می رفت شرفیاب بشود. عینک ذرّه بینیش، از نوک دسته، بین شست و انگشت سبّابۀ دست راستش آویزان، و یک خودنویس یا خودکار وسط سبّابه و شست و انگشت وُسطاش معطّل. سرش تا آنجا که گردنش کشیده می شد، افراشته، امّا صورتش کمی متمایل به سمت چپ. قدمهایش کوتاه و شمرده و سنگین.

واقعاً سنگین. خیلی سنگین. آن قدر سنگین که اگر اجازه می داد توی چشمهایش نگاه کنید، احساس او را می دیدید، احساس این که زمین بیچاره زیر قدمهای سنگین او دارد چه زجری می کشد!

اینجا در لندن، توی راهرو بیمارستانها، به خودم می گویم: «چرا؟ مگر دکترها با آدمهای دیگر چه فرقی دارند؟ چرا من باید از طرز راه رفتنشان بفهمم که دکترند؟ چرا در ایران مدیر کلّ من بیرون از وازرتخانه آن طوری راه نمی رفت؟ چرا اینجا در لندن همان دکترها وقتی توی خیابان هستند، طوری راه نمی روند که انگار خدا هستند و دارند جلو چشم فرشته ها در راهرو آفرینشگاه قدم بر می دارند؟ البتّه خیلیها هم هستند که طرز راه رفتنشان فقط توی خیابان تماشایی است، چون مقامشان، یا بهتر است بگویم شغلشان به آنها این احساس را می دهد که همۀ شهر راهرو «ادارۀ» آنهاست، همۀ مملکت راهرو «ارادۀ» آنهاست، و همۀ مردم کارمندهای زیر دست او هستند!»

بیچاره دینوسورها، با آن همه فروتنی، کجایند حالا؟

آخر فکرش را بکنید! این همه فیس و افاده، این همه بادِ بروت، این همه از خود بیخبری که چی؟ بیچاره داینوسورها، با آن همه فروتنی، کجایند حالا؟ آدمیزادی که با نیش یک پشه همۀ باد عظمت و جلال و جبروتش در می رود، یا با حملۀ چند تا میکروبی که هزارتاشان سر یک سوزن جا می گیرند، باید پاهایش را رو به قبله دراز کند، چرا هیچوقت به فکر نمی افتد که معنی کلمۀ «فروتنی» را بفهمد! این انگلیسیها به فروتنی می گویند «هیومیلیتی» (Humility)!

bbc.co.uk navigation

BBC © 2012 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.