![]() |
|
![]() روايت دردهای بی نشان برخی خشونت ها اثری فيزيکی مثل کبودی بدن، زخم، شکستگی، سوختگی، ... به جای نمی گذارد. اما در مقابل خشونت هايی وجود دارد که آثار مخرب آنها را به چشم نمی بينيم، اما تحمل شان بسيار دشوار است و پيامدهای آنها در خفا تحمل می شود.
دخترم کارهای پدرش را تکرار می کرد ماجرا من بيشتر به آزار و خشونت کلامی و روانی مربوط می شود تا جسمانی که به نظر من سخت تر است چون جای جراحت باقی نمی گذارد که هم ببينند و ديرتر از يک زخم جسمانی هم درمان می شود. نمی دانم از کی و کجا شروع کنم. احتمالا علائم اوليه را من متوجه نشده ام: يا ما معمولا نمی دانيم که برخی رفتارها خشونت حساب می شود يا عشق کورمان کرده است. حالا که 4 سال از ترک او می گذرد من می فهمم که چه بر من گذشته است. شوهر من از هر راهی برای کنترل من استفاده می کرد: اين که با کی هستم چه موقع می توانم از اقوام ديدن کنم، چه بپوشم، کی بخوابم، چه برنامه تلويزيونی را تماشا کنم، چه بخورم چه بخوريم، برای تعطيلات کجا برويم، ... نظر من اصلا مهم نبود. هر روز به من ناسزا می گفت و تحقيرم می کرد. به من می گفت "تو بلد نيستی و بی مصرفی." بالاخره بعد از مدتی اين حرف ها در ناخودآگاه من تاثير گذاشت و حرف هايش باورم شد. بعد از مدتی از حرف زدن واهمه داشتم و بيشتر ساکت بودم. برخی اوقات هم آزار کلامی به جسمانی تبديل می شد. مثلا نمی گذاشت من بخوابم و با بلند کردن صدای راديو و کوبيدن به پشتم مزاحم خوابم می شد. اگر نمی خواستم با من نزديکی کند می گفت عرضه سکس ندارم! از آشپزی و خياطی من ايراد می گرفت و هر چه قدر هم سعی می کردم که او را راضی کنم فايده ای نداشت. دخترم در چنين وضعيتی بزرگ می شد و هر چه زمان می گذشت من بيشتر متوجه می شدم که اين وضعيت چقدر برای او نامناسب است. وقتی ديدم برخی کارهای پدرش را تقليد می کند و مثل او با من حرف می زند، خيلی وحشت کردم. فهميدم که وقت رفتن رسيده است. به خانه برادرم پناه بردم و هرگز بازنگشتم و خانه و زندگی پانزده ساله ام را رها کردم برای شوهرم. با اين که مشکل ترين تصميمی بوده که گرفته ام اما بهترين کار هم بوده است. بعضی روزها خاطرات آن روزها به من هجوم می آورد و خجالت می کشم که آن وضعيت را تحمل کردم. چه عمری را تلف کردم. اما الان دخترم بزرگ شده و خانمی شده است. من به دختری که به تنهايی بزرگ کرده ام، افتخار می کنم. شايد يک روز مردی را ملاقات کنم که به من احترام بگذارد و دوستم داشته باشد. نبايد زندگی پر از خشونت را تحمل کرد هميشه راهی برای نجات هست. منتظر نباشيد که اوضاع بهتر شود. همين حالا تصميم بگيريد. همسر يک همسر يک نظامی شوهر من يک نظامی است. بعد از سالها سوءرفتار عاطفی و تهديد جانی، او تصميم گرفته است که من را طلاق بدهد. او هرگز اجازه نداد من تقاضای طلاق کنم. من درجه دکترا دارم اما او هميشه به من می گويد احمقم و هيچ مردی هرگز حاضر نخواهد شد با من زندگی کند. اگر مردی هم به من علاقه نشان بدهد برای لذت آنی خواهد بود. پدر و مادرش هنوز هم قبول ندارند که "گل پسرشون" مرد بدی است. دو سال طول کشيد تا تقاضای طلاق شوهرم به مرحله نهايی دادگاه برسد. عيبی ندارد من به پايان سياهی شب و رسيدن نور سحرگاه چشم دوخته ام و می دانم که سرانجام آزاد خواهم شد. نصيحت من به شما اين است که با دوستان خود حرف بزنيد - سکوت نکنيد. من ده سال به هيچکس نگفتم حالا که فکر می کنم می بينم که ديوانه بودم که تظاهر می کردم همه چيز خوب و عالی است. در رابطه ای بد و خشن نمانيد - ما همه فقط يک بار زندگی می کنيم. وقتی از يک رابطه ناهنجار رها می شويم تازه می فهميم که "مرغ همسايه واقعا غازه." |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ^^ بازگشت به صفحه اول | |||