
از زمان فراگیر شدن اینترنت در ایران، وبلاگ نویسی به زبان فارسی هم در میان کاربران ایرانی و فارسی زبانان در سراسر جهان بسیار رایج شد. تا آنجا که امروز زبان فارسی در میان چند زبان اول وبلاگ نویسی در فضای اینترنت قرار دارد.
سایت بی بی سی فارسی برای انعکاس بخشی از فضای وبلاگستان فارسی و زبان ویژه و منحصر به فردی که وبلاگ نویسان در طی دوره نه چندان طولانی وبلاگ نویسی به زبان فارسی به آن دست یافته اند، از چند وبلاگ نویس دعوت کرده است که مطالب خود را در صفحه ویژه "اینترنت؛ قدرت برتر" منتشر کنند.
هر یک از این وبلاگ نویسان مهمان در مورد یکی از جنبه های اینترنت و تاثیر آن بر زندگی خود و دیگران، مطلبی به سبک و سیاق آنچه معمولا در وبلاگ شخصی خود می نویسد برای ما ارسال خواهد کرد.
وبلاگ نویسی میتواند تمامی پهنههای زندگی انسان و تنوع گسترده مضامیناش را در بربگیرد: از هنر و سیاست و ورزش گرفته تا دردلهایی سخت خصوصی و درونی که به هزار و یک دلیل امکان انتشاراش روی کاغذ فراهم نیست؛ میتوانی در نقد سیاست بنویسی یا از دردهایی گزارش کنی که نمیتوانی به کسی بگویی و پس آنها را – اگر دوست داشتی با اسم مستعار - در وبلاگات منتشر کنی و تسکین بیابی و یا شادیها و دلخوشیهایت را با دیگران در میان بگذاری.
بیست و پنجم آذرماه هشتاد، نوشتن را در وبلاگم آغاز کردم. همانروزها، داشتم تغییر رشته میدادم و دانشگاه شریف را رها میکردم تا جامعهشناسی را در دانشگاه علامه طباطبایی دنبال کنم. در فضایی که موفقیّت با معیاری جز علاقهی فرد ارزیابی میشود و اصولاً یکی از انگشتشمارْ وظایفِ واجبی که مردم برای خودشان تعریف میکنند، ارزیابی «پیشرفت» و موفقیّتِ دیگران با سنجههای شخصِ ارزیاب و الصاق معدود برچسبهای از-پیش-ساخته به پیشانی ارزیابیشوندهست، تغییر رشتهام کار آسانی نبود. بعد از اینکه تصمیمم را گرفتم و با خانوادهام در میان گذاشتم و آنها بی-بُرو-برگرد تصمیمم را پشتیبانی کردند و نه تنها مانع نشدند که تشویقم هم کردند، مانْد کارهای اداری و کاغذبازی.
از "بالا" دستور دادهاند که در مورد اینترنت و اثرات آن در زندگی شخصیام بنویسم. تاکید هم کردهاند که "همانطور بنویس که دروبلاگ خودت می نوشتی". اما خوب راستش را بخواهید ماهها میشود که دودی از دودکش "مطبخ" علیه الرحمه برنمیخیزد و خودم چیزی ننوشتهام و دست به سینه، صمُ بکم نشستن جلوی بساط، کموبیش تنها کاری است که این اواخر در وبلاگ خودم مرتکب میشوم!
وقتی شروع کردم به اینجا نوشتن، تصمیم نهایی خودم را برای ناتوانی در نویسندگی، هفت سال بود که گرفته بودم. اما بیشتر سالهای این هفت سال، روزنامهنگاری را کمابیش مثل مخدرِ جایگزین ِسبکتری استفاده کرده بودم.
میخواهم بگویم وقتی درست و حسابی و با سر خوردم به دیوار واقعیت ِنویسنده نشدن که رفتم پاریس، که کارم توی لابراتوار بود و صبح تا شب با استخوان و نمودار و رادیوگرافی دست و پای بچه شامپانزهها و نقشههای زمین شناسی برای نشانهگذاری مناطق کواترنر سر و کار داشتم.
رئیس جدیدی برای مرکزمان آمده بود و جلسه معارفه بود. یک مقدار در مورد خودش و سوابقش حرف زد و گفت حالا بیاید یک بازی بکنیم که «یخهایمان آب شود». گفت اگر قرار باشد در یک کلمه خودتان را معرفی کنید، آن کلمه کدام است؟
فکر کردم بگویم ایرانی؟ مهاجر؟ زن؟ دانشجو؟ فمینیست؟ خاورمیانهای؟ شهروند جهانی؟ فرزند ارشد؟ مسافر؟ نوبتم که شد، گفتم: بلاگر
دوشنبهی گذشته با رنگ پریده و دستهای یخ کرده نشسته بودم روی نیمکتی روبروی فروشگاه شرکت سیب گاز زده*. قرار بود که بروم آن تو خرید کنم و قرار بود که این خرید هیجانانگیز باشد. اما حالا مردد و پریشان، همان جلو نشسته بودم و از خودم میپرسیدم چه میخواهی از جان لپتاپ و اینترنت و دنیای مجازی؟
اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژهای را شروع کند که ایدهاش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود.
جاش هریس میخواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند که معتقد بود روزگاری در دنیای واقعی با آن روبهرو خواهیم شد.
اینترنت بزرگ شد و خودش را گسترش داد؛ من هم همراهش بزرگ شدم و چیزهای جدیدی یاد گرفتم. فونت فارسی که نبود، پینگیلیش مینوشتم. هیجانزده میشدم که میشود همراه یک ایمیل، عکس یا فایل صوتی یا متن ضمیمه کرد. وبلاگ آمد، وبلاگخوان و وبلاگنویس شدم. یادداشت نوشتم، کامنت گذاشتم، بحث کردم، لینک دادم.
در همین ماه فوریه دو هزار و دویست مایل با یک دوست وبلاگنویس در جادههای شرق آمریکا رانندگی کردیم. این سومین باری بود که او را میدیدم و سفری به این بلندی با کسی که تنها دو بار پیش از آن دیده بودمش شاید عجیب باشد اما برای خودم عجیب نیست.
هم من او را خوب میشناختم و هم او از خلقیات گاهی مسخره من خبر داشت. او هر غذایی را امتحان میکرد و من در صفحهّهای منوی رستوران برزیلی دنبال غذایی مناسب با ذائقه ایرانیام میگشتم.
یه عبارت هست که اساسنامهی زندگی بعضی از آدمهاست: اهلیکردن. طرف شازدهکوچولو رو خونده، به این قسمت رسیده، کتاب رو بسته و رفته کنار پنجره به آسمون نگاه کرده و از فرداش توی هر پست وبلاگش یه ردپایی از اهلیکردن و این چرندیات گذاشته. توضیح این فضا خیلی برام سخته، پس به این جمله بسنده میکنم که اعوذ بالله من الاینترنت.
BBC © 2012 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست
بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.