12:27 گرينويچ - پنج شنبه 10 ژوئيه 2008 - 20 تیر 1387
علیزاده طوسی
همسایه انگلیسی چشمهایش از خوشحالی برق می زد. فکر کردم پسرش که با زن و بچه هایش در استرالیا زندگی می کند، به دیدنش آمده است. گفتم: «از ویلیام و خانواده اش چه خبر؟» گفت: «خوبند. حدود چهار ماه دیگر از استرالیا می آیند. برای عروسی دخترم می آیند.» حالا فهمیدم که چرا چشمهایش از خوشحالی برق می زد. گفتم: «چه خوب! مبارک باشد!»
دخترش، «کلر»، بیست و هفت هشت ساله است. لیسانس زبان و ادبیات انکلیسی دارد و معلّم دبیرستان است. پیش پدر و مادرش زندگی می کند. همسایه انگلیسی گفت: «از شما هم دعوت می کنیم به عروسی اش بیایید. خیلی خوشحال می شود. می دانید که شما و خانمتان را خیلی دوست دارد.» گفتم: «ما هم کلر را خیلی دوست داریم.» و آنوقت پرسیدم «خوب، حالا این مرد خوشبخت کیست که دختر نازنین شما نصیبش شده است؟» گفت: «یک مرد بسیار شریف اسکاتلندی به اسم «ایان». دو سالی هست که با هم آشنا شده اند. من او را مثل پسر خودم دوست دارم.»
دخترش، کلر، زبان یونانی هم می داند و خیلی اهل مطالعه است. کنجکاوی وسوسه ام کرد که بگویم: «لابد این مرد خوشبخت از همکارهای کلر است؟» گفت: «نه. معلمّ نیست. امّا مثل کلر خیلی اهل کتاب است. سلیقه هاشان در خیلی چیزها شبیه هم است.» کنجکاوی من بی جواب ماند.
دلم می خواست بدانم داماد چه کاره است. شایستگی همسری «کلر» را دارد یا نه. بی احتیاطی کردم و پرسیدم: «پس چه کاره است؟» گفت: «بنّاست. برای خودش کار می کند. در خانه اش یک دفتر دارد و کارهای ساختمانی می کند. او هم ادبیات خوانده است، امّا از بنّایی خیلی خوشش می آید.»
باز بی احتیاطی کردم و سرم را تکان دادم، امّا جلو زبانم را گرفتم و فقط گفتم: «از قول من به کلر تبریک بگویید!» و آنوقت بود که به یاد «محسن»، یکی از دوستهای دوره دانشکده ام افتادم. او لیسانسش را که گرفت، مثل «کلر» رفت معلّم دبیرستان شد. در دانشکده با دختر یک سرهنگ بازنشسته آشنا شده بود و کارشان به عشق و عاشقی کشیده بود. دختره هم می خواست مثل «محسن» معلّم بشود، امّا پدرش نگذاشت.
کسر شأنش می شد که دختر سرهنگ برود معلم بشود. می خواست بفرستدش خارج، در یک رشته آبرومند ادامه تحصیل بدهد. امّا دختر حاضر نشد که چشم و دل از «محسن» بردارد.
«محسن» به من گفته بود که جناب سرهنگ با ازدواج آنها مخالف است و برای او پیغام فرستاده است که اگر جان خودش را دوست دارد، دختر او را فراموش کند، چون حاضر است که دخترش را عزرائیل ببرد، امّا زن یک معلّم جلنبر نشود. یکبار من دختر را که باش آشنا بودم، خصوصی دیدم و از او پرسیدم: «چرا پدرت این قدر با ازدواج شما با محسن مخالف است؟» اوّل کمی من من کرد و چیزهایی گفت که فهمیدم دارد خودش سر هم می کند.
به مرگ «محسن» قسمش دادم و آنوقت گفت: «پاپام می گوید: می خواهی بروی زن پسر یک بنّا بشوی؟ گفتم: من زن محسن می شوم، نه زن باباش! بنّاست که بنّا باشد!»
خلاصه دختر پیه عاق شدن را به تنش مالید و محسن هم از جان خودش گذشت و باهم در یک محضر ازدواج کردند. ازدواج دختر یک سرهنگ با پسر یک بنّا! چه رسوایی بزرگی! باید از آن یک فیلم سینمایی می ساختند تا مردم ببینند و عبرت بگیرند! دلم می خواهد وقتی که با «ایان»، شوهر آینده «کلر»، آشنا شدم، این داستان را برایش تعریف کنم، ببینم می خندد، یا از تعجّب شاخ درمی آورد!