|
مشکل جمشید خان!
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در لندن یک دوست ایرانی داریم که خودش و زنش، علاوه بر اعتقاد به همه اصول روشنفکری و آزادیخواهی، موضوع نژاد پرستی و تبعیضِ نژادی
که پیش بیاید، دیگر به هیچکس مجال حرف زدن نمی دهند.
شوهر دارد اصل و نسب همه انسانهای روی زمین را به جایی در شرق آفریقا می رساند، که زن حرفش را قطع می کند و می گوید: «البته، البته، آدم و حوّا هم سیاهپوست بودند، دماغ پهن داشتند و لبهای کلفت و موهای زبرِ وزوزی!» و شوهر رشته حرف خودش را به زور از دست زنش بیرون می کشد و می گوید: «قرنها بردگی و استعمار و استثمار به سیاهها فرصت نداد تا ثابت کنند که هیچ فرقی با سفیدها ندارند. در همین شصت، هفتاد سال اخیر که در بعضی جاها، بعضی از سیاهها یک ذرّه موقعیتِ مساعد پیدا کرده اند، کیها را داریم؟ پل رابسون (پاول Robeson)، خواننده و هنرپیشه و نویسنده جهانی را داریم .
وُله سوینکا (Wole Soyinka) نمایشنامه نویس و رمان نویس و برنده جایزه نوبل را داریم، درک والکات (Derek Walcott) نویسنده و شاعر و حماسه سرا و برنده جایزه نوبل را داریم!» و همین طور اسم می بَرد و اسم می بَرد تا می رسَد به مارتین لوتر کینگ و نلسون مندلا.
چند روز پیش، این دوست ایرانی که زنش بیچاره دچار پوکی استخوان شده، به من تلفن کرد و حکایت سوزناکی تعریف کرد از افتادنِ زن بیچاره اش و ترک برداشتنِ استخوان رانش و چند روز در بیمارستان خوابیدنش و حالا در خانه وبالِ گردنِ او شدنش! کلّی ابراز تأسّف و همدردی کردم و گفتم: «حالا چه کار می کنی؟» گفت: «همین را می خواهم بگویم. با یک سازمان خصوصی صحبت کردم که یک نفر را بفرستند، روزی پنج، شش ساعت بیاید او را تر و خشک کند. یک خانم انگلیسی را فرستادند به خانه ما. قراردادی تنظیم کرد و قرار شد هفته ای شش روز یک پرستار- خدمتکارِ با تجربه بفرستند و ساعتی چهارده پوند بگیرند!» گفتم: «وای! چه قدر گران! خوب، می خواستی با چند جای دیگر تماس بگیری، شاید جایی پیدا می شد که از این کمتر بگیرد!» آهی کشید و گفت: «با چند جای دیگر تماس گرفته ام. همه شان مثل هم هستند. مشکلِ من پولی نیست. هرچه می خواهند بگیرند!» دیدم ساکت شد. فکر کردم خطّ تلفن قطع شده است. گفتم: «الو! الو! جمشید! الو! می شنوی؟» با صدایی سوزناک گفت: «بله، می شنوم!» گفتم: «خوب، پس اگر از بابت پولش مشکلی نداری، دیگر چرا ناراحتی؟»
آه بلندی کشید و گفت: «آخر سودابه راضی نمی شود. من خودم حرفی ندارم. آدمها همه خوب و بد دارند.» از این حرفش هیچ سر درنیاوردم. گفتم: «یعنی می گویی سودابه خانم راضی نمی شود که پرستار- خدمتکارِ ندیده و نشناخته ای بیاید او را تر و خشک کند؟ می دانم که ایشان آدم مستقلّ طبع و با غروری است، ولی آدم به هر حال در این سنّ و سال و این موقعیتِ اضطراری احتیاج به کمک دیگران دارد!» باز جمشید همان آه بلند را کشید و گفت: «نه، مشکل ما این هم نیست. آخر این سازمان آخری هم که بهتر از همه است و قرارداد هم تنظیم کرده است، می گوید همه پرستار- خدمتکارهاشان زنهای سیاهپوست هستند. از نماینده شان، آن خانم انگلیسی، پرسیدم که حتی یک پرستار- خدمتکار سفید پوست هم ندارند! چنان اخمهایش رفت توی هم که انگار من کفر گفته ام. با عصبانیت گفت: نه! و پا شد رفت!» نمی دانم اگر شما جای من می بودید، مشکل جمشید خان را چه طوری حلّ می کردید! |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||