BBC HomepageBBC NewsBBC SportBBC World Service

 فرهنگی  
جلال آل احمد
و نثر برون گرای
فارسی
 مردم افغانستان چه می گويند؟ 
افغانستان
و يازدهم
سپتامبر
 پزشکان بدون مرز 
تيمارستانها
فراموشخانه
نيستند

 قانون اساسی، ميثاق ملی


قانون اساسی، ميثاق ملی

تاجيکستان: صفحه ويژه


تاجيکستان: صفحه ويژه

:خبرهای روز


گفتگوهای رابرتسون و رحمانوف

کرزی خواستار مقابله با حمله از کشورهای همسايه شد

خليلزاد و ماموريتی دشوار

يک مقام گوانتانامو به جاسوسی متهم شد

نشست وزرای کشور سی آی اس

'مردم بايد اصلاحات در وزارت دفاع را تاييد کنند'

'اقتصاد افغانستان سی درصد رشد داشته است'

جنبش دانشجويی افغانستان، در آغاز راه

تجليل از روز جهانی صلح

تشکيل گروه مقاومت طالبان

تلفات حمله نظامی آمريکا در افغانستان

اعتبارات بانک آسيايی توسعه به دولت تاجيکستان

آمريکا ميزان کمک به بازسازی افغانستان را افزايش می دهد

موسسه خيريه بريتانيايی از نحوه امدادرسانی در افغانستان انتقاد کرد

تمديد مهلت بازپرداخت وام پاکستان به تاجيکستان

 
صفحه نخست > منطقه 

گرينويچ 12:07 - 01/09/2003

وقتی پسر نداشتن مايه شکر است ( زنان تاجيک و جنگ 5)



گردآوری و بازنوشت از: گلرخسار صفی


زن و جنگ 4: زادی تو يکی تا دگری را بکشد


وقتی شيرماهی خونخوار می شود
(روايت مادری که سه پسر از دست داده است)

حتی روزهايی که صدای تير از پس ديوار شنيده می شد، سر زمين می رفت. وقت کشت بود و تراکتورش سر زمين مانند اسپ زين زده منتظرش. می رفت و ديری نگذشته سرخم و دل شکسته و خاموش برمی گشت. جانب طفلکانش که از عالم و آدم بی خبر بازی می کردند، ديرگاه می نگريست و آه می کشيد.

پسرانم هر سه دهقان بودند. راه رَوَک که شدند، من بی انصاف به ميانشان کيسه کرباسی بسته و يک برده نان دستشان داده و مانند بره چه آنها را به پَخته زار (پنبه زار) سر می دادم.

پدر و مادر بچه های من پخته( پنبه) بود. حالی که آب از سرم گذشته است، اين را فهميدم. آن وقت يک بار فکر نکردم که کودک بايد در دامن مادر تربيت يابد نه در پخته زار نم پرمار و کژدم. بچه بايد بوی مادر را در دماغ داشته باشد، نه بوی داروی پخته و ماشين پخته چينی را. کودکانم از کودکی محروم کلان شدند. از گرد کمر خودم هم تا حال پی بند کيسه نرفته است.


تراکتورش را ترکاندند. سر زمين رفتن را بس کرد. اما چشم روز نکفيده ( باز نکرده) از در بيرون می شد. بعد فهميدم که با دوستانش از روی راهها، از درون جويبار و کشت زار، جسدهای سگ خورده و بوی گرفته را يافته جنازه کرده به خاک می سپرده اند.
در کشت زار گلوله ها می ترکيدند و پسرک دهقانم در سر خيال کشت و کار را داشت. موسم کشت به آخر می رسيد. به زمينهای بيکار خوابيده می نگريست و دلش را گرگان تله می کردند. ملامتش می کرديم که بيهوده خود را در دم بلا انداخته، سر کشت بی آدم و بی صاحب می رود. "از قسمت جای گريز نيست" می گفت و می رفت. هر گاه که بر می گشت قامتش به نظرم يک وجب کوتاه می نمود.

تراکتورش را ترکاندند. سر زمين رفتن را بس کرد. اما چشم روز نکفيده ( باز نکرده) از در بيرون می شد. بعد فهميدم که با دوستانش از روی راهها، از درون جويبار و کشت زار، جسدهای سگ خورده و بوی گرفته را يافته جنازه کرده به خاک می سپرده اند.

زبان سرخ

يکی از سلاح داران خونخوار که به شنيدن نامش در لب آدمان تبخال می دميد، همصنف (همکلاسی) و دوست بچگی اش بود. آن روز تصادفا دچار آمده اند. پسرم را ديده با صولت و غرور آغوش گشاده است، اما او نه تنها سلامش را عليک نگرفته است، بلکه با دشنام و تحقير قاتل را به گور پر از جسد جوانان کشاله (کشانده) کرده است. زبان سرخش سر سبزش را برباد داد.

حکم نامه ای که بچه دهقانم پيش از هر دادگاه و دادخواه به آن خون مست غدار برآورد، بهای جان جوانش شد. او ديگر به خانه برنگشت. گم شد. برادرانش که تا اين حادثه بی طرفانه هر دو طرف درگير را ملامت می کردند، از پی نقار سلاح به دست گرفتند. در جستجويش به صد شکاف و خندق سر می زديم. آن گاه آدمان چند گونه گم می شدند.

يکی را برای جمع آوری سيب زمينی می بردند، يعنی در کشتزار قتل می کردند. ديگری را ماهی گيری می بردند، يعنی کشته و به رودخانه می پرتافتند. سومی را در الوانچک (تاب) باد می دادند، يعنی به دار می آويختند...

ميانم را بسته تمام گودال و پستی، جويبار و کانالها، شکاف و خندقها را از سر و بر پلماسيدم ( کورانه لمس کردم). چندين جنازه جوانمردان را با چشم عصايم پيدا کردم اما از جگربندم درکی نبود. صفمان می افزود. آدمان فرزند و خويش و تبار گم کرده به من می پيوستند.

گويا لبلبو يا سيب زمينی می چيدم. با احتياط نوگ عصا را به زمين می خلاندم. عصا بيلچه به چيز سختی برخورد، پنجه ها را به کار می انداختم. يک دم از جستجو فارغ نبودم، اما به مرگ فرزندم باور نمی کردم.

تابوت آب چکان

"زنده است، زنده است! البته به خانه برمی گردد. او به هيچ کس کار نداشت، شايد در دنيا عدالت باشد!" خود و برادران، زن و فرزندانش را تسلی می دادم. آن صبح عصايم را گرفته رفتنی بودم. ناگاه از دور آدمان زيادی را ديدم که از گردش کوچه سوی خانه ما پيچيدند. پسرانم پيشاپيش مردم می آمدند. دنيا در نظرم تاريک شد. زمين زير پايم را لرزه گرفت. ميخ زمين شدم.

پسرانم تابوت تر آب چکان را روی حولی گذاشتند. پسر کلانی سرش را کودکوار به سينه ام گذاشته، آهسته گفت: "بچه ات را يافتم!" خود را روی خلته تر افکنده آن را پاره کردم. روی پسرم که مثل کاغذ سفيد و پر از نور بود، نمايان شد. می گويند روی مرده خنک (سرد) می شود، روی پسر من گرم بود.

گوئيا خواب بود. از کار خسته می آمد. خوراکش را نخورده در جای نشستش خوابش می برد. همين شکل می خوابيد، آرام، روی سوی آسمان، با لباسهای کاری.

رويش را بوسيدم. تر و سرد بود. خواب بود، خواب شيرين و سنگين جوانمردانه. زخم خونين و گشاده نداشت. سرم را روی سينه اش گذاشتم. خدايا دل بچه ام دل می زد. فرياد زدم: "بچه ام زنده است، مردم!"

"آچه، آچه جان!" از دو طرفم داشتند، پسرانم.

"به خدا، پسرم زنده است!" گفتم و حاضران را دعوت کردم: "زودتر لباسهای ترش را کشيد که بيمار می شود."

فغان مردم به آسمان دکه خورد. چشمم به چشم پسر کلانی ام افتاد. آنی که در صبر و تمکين مثل سنگ آسياب وزنين بود، به خودش ذره ای مانندی نداشت. رنگش، رويش، نگاهش تغيير يافته بود. چشمانش گوهرک نداشتند، تنها از سفيدی عبارت بودند.

چنين چشمان بی گوهرک را ديده بودم اما در انسان نی. وقتی گربه امان می زاييد، از درد گوهرک چشمانش کلان شده، به سفيدی می پيوستند.

ديدم که کسی به گپم باور نمی کند. از نو خود را بالای تابوت پرتافته تگ جامه اش دست بردم. دلش دل می زد. دستم را روی دلش نهادم. حيوان سرد و شلمکی دم زنان و فش فش کنان خون دل پسرم را می مکيد. خونها را ديوانه وار سلتو (تکان) دادم، لغزيده از دستم رها شد.

شيرماهی

جامه شهيد را پاره کردم. شيرماهی جای تير خورده دل بچه ام را پرمه کرده و سر خلانده به فُرجه ( از روی حوصله) خونش را می مکيد. دم شلمک ماهی آدم خوار بار ديگر از پنجه ام رها شد. بار آخر آن را با پاره گوشت پسرم کند بين حولی پرتافتم.

ماهی، اين کوزه پر از خون آدمی زاد به ديوار برخورده خون قی کرد. خون دل پسرم به سر و روی من و حاضران، به در و ديوار، به شاخه های پرگل شفتالوی دست نهالش پاش خورد. از شکافی سياه دل پسرم به من نگاه می کرد.

اين همه روز پسر بيچاره ام زنده بوده است، چون که مرده خون ندارد. همين قدر وقت در شاخاب دريا جان می کنده است و من گور او را پيدا نکردم. همين قدر روز شيرماهی دل بچه ام را سوراخ کرده، خونش را می خورده است و دل من گواهی نداده است. همين قدر وقت بچه بيگناهم آچه بدبختش را فرياد کنان جان می کنده است و من کر نشنيده ام. مرگ من برين مادر!

الم بی رحمی آدمان را از ماهی نيمجان که هنوز دهان واز می کرد، گرفته آن را بی رحمانه لگدکوب کردم. جانور می لغزيد، می تپيد و از زير پايم رها می شد، دريابش می کردم، پاخيلکش (پاکوب) می کردم. ماهی را به خاک يکسان کرده، پهلوی جسد بچه ام افتادم و زمين گنگ را خنجال (چنگال) کرده، به هفت پشت سرکرده های جنگ لعنت و حقارت فرستادم.

سردرد و الم از خدا هم گله کردم. کار بد کردم. بايد گريبان توبه می داشتم. آخر اين دنيا بی صاحب نيست. روزهای سياه من و خانواده ام در پيش بوده اند و نفهميديم. بيهوده نگفته اند که در را گشا، بلا آمد!

هنوز داغ پسر اولم زنده بود که ...

هنوز داغ خون پسرم از ديوارهای خانه امان نرفته، يک توده سلاح دار نقاب پوش زده به خانه درآمدند. هدف قاتلان که پسر کلانی ام بود که سر تابوت برادرش سوگند قصاص ياد کرده، نام قاتلان را يک يک به زبان آورده بود، پيش برآمد.

نقاب داران نامرد در شاهدی اهل خانواده به او در افتادند. چند نفرشان را از پای افتاند. همين وقت پسرک خردی ام که اجل از کوچه به خانه آورده بود، به نقاب داران در افتاد. نمی دانم خانه سوخته های سراپای سلاح پوش چرا سلاح شان را کار نفرمودند. به خدا پسرانم شير نر بودند. از مرده اشان هم افتخار دارم. دو نفر به مقابل ده نفر می جنگيدند.

من و زن و بچه ها روی کنان و موی کنان گرد آنها می دويديم. زمين سخت بود، آسمان بلند. من به روی يکی چنگ زدم و همان دم از ضرب لگد خاک زمين شدم. قهر و غضب بچه ها دهچند شد: "مرد باشيد، رفتيم در بيرون گپ می زنيم! بچه ها را، زنها را نترسانيد! – پيشنهاد کرد پسر کلانی به نقاب پوشان. خانه سوخته ها زود راضی شدند. بچه هايم پيش پيش آنها از قفا حولی را ترک کردند...

از آن روز نه سال گذشت. نه سال است که شب و روز در راهيم. همه بر يک بام جمع شده ايم. يک مادر غم کشته، سه عروس سياه بخت، پانزده نبيره يتيم. پسران بی نام نشانم را خماری شوم سرگور پسر ميانه می روم و آواز می اندازم. به نظرم دريای پايان ديهه سر آوازم را می گيرد. همان دريايی که جنگ شيرماهی هايش را آدم خور کرده است...

پشيمان از کشتن شيرماهی

آنگاه از درد و الم گناه نابخشودنی صادر کردم. بيهوده ماهی را به خاک يکسان نمودم. از کرده ام صد بار پشيمانم. می بايست آن جانورک بی گناه را نمی کشتم. بايد آن شيرماهی پاک را که جهل آدم آدم خورش کرده است، در يک ظرف پرآب گرفته گرداگرد جهان می گشتم و آن را به عالم و آدم نشان داده می پرسيدم: "ای مردم، بگوييد که من يک زن فقير بی سواد و بيچاره دهاتی چه گناه داشتم که سه پسر دهقانم را کشتند؟ برای کدام گناه روزم را سياه، عروسانم را بيوه، نبيره هايم را يتيم کردند؟"

"اين شيرماهی که جاندارک نمازی که آن را برای کم کردن گناه می خورند، چه گناه داشت که خونخوار و آدم خوارش کردند؟ از کرده ام پشيمانم. کار بد کردم که ماهی را کشتم!.."

پسگفتار از مولف

او يک قبضه پوست و استخوان است. زنده بودنش را نگاه محزون چشمان زيباش که از شوری اشک آلوچه های سياه خشکيده را می مانند، خاطر رسان می کند. اين چشمان فاجعه يک جنگ آدم خور را در خود عکس نموده، هنوز مهربان و بخشنده به آدم و عالم می نگرند.

اين مادر بدبخت، اين تهمينه وخشی، هنگام خداحافظی گوئيا به سايه تنش آهسته گفت: "خيريت مخالفان يکديگر را بخشيدند. خون را با خون شسته نمی شود. کار خوب کردند که يکديگر را بخشيدند."

"شما چه؟ شما هم قاتلان سه پسر خود را بخشيديد؟"

"کسی از من عذر نپرسيده است!" – گفت مادر گنهکارانه به زمين نگريسته.


مادری که پسر نداشتن را شکر می گويد
( روايت ن. ن. از شهر دوشنبه)

جنگ پاييز سال 1992 را تا نفس آخرينم فراموش کرده نمی توانم. آن گاه در شهرداری وظيفه مسئولی را به عهده داشتم. آن بيگاه بعد کار وقتی درهای اداره ها را می بستيم، گمان نداشتيم که فردا جای گل و گلگشتهای نازنين، خيابانهای ولنگار و جسدهای خونشار را خواهيم ديد.

بامداد مردم شهر را صدای تير و تفنگ و ترکش گلوله ها از خواب بيدار کرد. يگان تلفن آشنا جواب نداد. کسی به خانه من هم زنگ زد، اما از ترس گوشی را نبرداشتم...


پيشتر برای گربه زير ماشين مانده را بروقت از راه نبرداشتن يکی از کارکنان مسئول شهرداری وظيفه اش را از دست داده بود. اکنون دهها جسد روی راه می خوابيد، اما کسی خود را مسئول و جوابگر نمی حسابيد.
در شهر چه حادثه رخ داده است، دوست کيست و دشمن کيست، که با که می جنگد، معلوم نبود. با دميدن صبح صدای تير و تفنگ قطع شد. لباسهايم را پوشيده، ديرگاه پشت در بسته ايستادم. جرات رفتن نداشتم. عاقبت به شهر برآمد. شهر چه مزار! جنگ يک شبه شهر هفتاد ساله آباد و زيبا را خراب و ولنگار کرده بود.

روی خيابانها گوئيا تخم مرده کاريده بودند. مرده های جوان و بی صاحب. فغانم برامد. پيشتر برای گربه زير ماشين مانده را بروقت از راه نبرداشتن يکی از کارکنان مسئول شهرداری وظيفه اش را از دست داده بود. اکنون دهها جسد روی راه می خوابيد، اما کسی خود را مسئول و جوابگر نمی حسابيد.

در شهر قانون و قاعده های جنگ حکمران بود. راه را سوی بنای شهرداری قيچی زده، به گذرگاه زيرزمينی فرآمدم. منظره دهشتناکی نمودار شد. گذرگاه زيرزمينی گور کلان دهها جوان بود. لحظه ای چنانم نمود که همين دم جوانان خوابيده يک يک خميازه کشيده بيدار می شوند و می گويند: "صبحت به خير، مادرجان! امشب بی من چه خيل ( چه گونه) خوابت برد؟"

در تکيه ديوار مرمرين جوان قوی هيکلی را ديدم که انديشمند به نقطه ای می نگريست. لبانش به نيم تبسم پراسرار مائل بودند. خرسند شدم که در اين مزارستان خاموش زنده ای هست، شايد به کمک محتاج. نزدش رسيده، به کتفش دست بردم. دستم گوئيا به پيکره از يخ ساخته برخورد. چنان نمود که جوان تبسمش را از رويش جمع کرد. موی بدنم سيخ شد. در اين جوانستان مرگ رسيده تنها من زنده بودم.

ميل گريختن کردم، نتوانستم. پايهايم را گوئيا به زمين ميخکوب کرده بودند. گريه راه نفسم را بسته بود، اما در چشمم يک قطره اشک نبود. از زينه های مرمرين خون آلود با عذاب خود را سوی خيابان کشيدم...

بعد وقتی که جسد جوانان را چون کنده درختان تر بريده بالای هم به ماشين بار می کردند، من بی پسر در دل شکرانه آفريدگار را به جای آوردم که پسرم نداده است. اگر پسر می داشتم، امروز مانند اين جوانان يا کشته می شد يا کسی را می کشت.


هنوز باور دارم که شوهرم برمی گردد
(از نامه ز. آدينه اوا - دوشنبه)

يک شبانه روز درنوبت نان ايستاده يک نان آورده بود. وقتی نان را هشت پاره می کرد، در را کوفتند. سلاح داران در روز روشن در شاهدی همسايه ها، در پيش چشم من و بچه هايش او را بردند. وقتی که بين خانه اوتومات را سويش راست کردند، مردی که در مقابل قاتلان سلاح خود محافظت کنی نداشت، طفلک يک ماهه را به دست گرفت.

سلاح داران به تکه دل کودک سلاح را زير کردند. او خاموشانه طفل را به من داد و پيشاپيش شان از خانه برآمد. نه سال است که شوهر خوشنامم گمنام و بی درک است. نامش را به پسرک روی ناديدش که همچون يک سيب دو تقسيم به پدرش مانند است، داديم.

گشنه بود، هر بار که برای شش يتيم خود دسترخوان ( سفره) می گشايم، غلق غم چنان راه نفسم را می جفد ( می بندد/ خفه می کند) که جانم پر پر می کند. نه سال است که پدر فرزندانم را می کابم( می کاوم). در هيچ کجا درکش نيست.

پدر و مادرش دردش را ناليدند، خدايی اش را دادند. به يادش قدمگاه ساختند، اما من يگان دفعه برايش دسترخوان يادبود نکشاده ام. در يگان مزار به ارواحش دست دعا بالا نکرده ام.

تا مرده اش را نبينم، باور نمی کنم. تا مزارش را نيابم، دست دعا نمی کشايم. "خدا رحمت کند، جايت جنت شود، به هر نيمی، خواب باشی در گورت حور و نور بارد" – گر گويم و او در را گشايد و بيايد، چه جواب می دهم؟


برای کشتن اش دانستن زادگاهش کافی بود
( روايت ا. ژومه اوا از شهر آش- قرقيزستان)

از سه سالگی هميشه همراه بوديم. تا همين جنگ خانمان سوز. در کودکستان، در مکتب، در پخته زار يک نفس جدايی نداشتيم. در غايب ما را ليلی و مجنون می ناميدند. در روزنامه عکسمان با زير نوشت «ليلی و مجنون ناحيه ما» چاپ شد، پدر و مادرانمان رنجيدند، ما خنديديم.

ليلی و مجنون نامراد بودند. ما برای بخت خود تلاش کرديم، مانعه ها را پشت سر گذاشتيم، خانه ساختيم، فرزند به دنيا آورديم. دو دفعه دوگانيک (دوقلو) تولد کردم. خدا رحم کرد و کودک سوم تنها به دنيا آمد. در عکس حال در بيست و پنج سالگی همچون بی بی خليفه از بخت شيرين محروم می شدم.


ما به سايه خود کار نداشتيم، اما جنگ اکثر آنهايی را خانه خراب کرد که به هيچ کس کار نداشتند. دو گروه به هم می جنگيدند. به يک گروه ملت من معقول نبود، به يک گروه زادگاه شوهرم.
من از ملت شوهرم نيستم. پيوند مارا پدر و مادرانمان از هردو جانب خوش نداشتند که بی سبب نبود. من به خويش بچه ام ( پسر خويشاوندم) گهواره بخش بودم( ناف بريده بودم)، او به دختر خاله اش. عشق به همه عرف و عادات و رسم و رسوم غالب آمد. کودکانمان يکی از ديگری زيباست. می گويند «دورگه ها» خوشروی می شوند. شايد از آن خوشروی می شوند که مانند بچه های من ميوه عشقند.

شوهرم مرد پرکار و خوشکار بود. خوشبخت که بود همه را دوست می داشت. از کار هميشه با بارخلته (کيسه) پر به خانه برمی گشت. در بارخلته اش بين نان گرم و سبزی و ميوه هميشه کتاب می آورد. مردم به بخت ما حسد می بردند. چشم بد کارش را کرد.

ما به سايه خود کار نداشتيم، اما جنگ اکثر آنهايی را خانه خراب کرد که به هيچ کس کار نداشتند. دو گروه به هم می جنگيدند و مردم بی گناه و بيچاره قير ( سرکوب) می شد. به يک گروه ملت من معقول نبود، به يک گروه زادگاه شوهرم.

نيم شب يک گروه نقابدار به خانه ما درمدند. ما و بچه ها را از خواب بيدار کرده تگ ديوار راست کردند و به شوهرم که پيش اهل بيت تحقير شده اش بيچاره و سرخم می ايستاد امر کردند: "خواهی که بچ و کچت زنده ماند با ما می روی. پول و مالت را بگير. وطن در خطر است!"

"حيران شما بر اين وطن دارم. نيم شب با نقاب به خانه مردم درآمده از پول و مال گپ می زنند؟" – آرامانه گفت پدر بچه ها. همان به پشت گردنش ضربه جانکاهی خورد اما گپش را تا آخر گفت: "درست گفتيد، به شما می نگرم و می بينم که حقيقتا وطن در خطر است."

ضربه تکرار شد. از پيشتره سنگين تر و دردآورتر. شوهرم به ديوار تکيه کرد. "اينجا ما گپ می زنيم!" – گفت صاحب ضربه. و همانا اتومات را سوی ما گردانده به شوهرم امر کرد: "به تو ده دقيقه وقت. يا با مال و اموالت با ما می روی يا کلمه ات را گردان."

صاحب فرمان و آواز خری و نافارمش( ناخوب، نادلپذير) را شناختم. او همان خويش بچه نامرد من همان گهواره بخش من بود. برای آنی که عروسش را از تگ بينی اش ربوده بودند همين قدر سال مورد قصاص گيری می کافته است، فرصت رسيده بود.


اين جنگ بی رحم و بی معنی در اصل جنگ کينه و قصاص نامرد از مرد حسود از خداداده، همسايه از همسايه، زشت از زيبا... بود.
عروس کودک دار ديگر به او درکار نبود، اما از مهر عروس اميد کلان داشت. اتومات را به سينه مرد مغرور زير کرد و من خود را بينشان پرتافتم: "او را نه، مرا کش، نامرد نقابدار. افت خنک ات ( قيافه زشتت) در گور!"

خويش نقاب دارم مرا به نشان گرفت. بچه ها فغان کنان به دامنم چسبيدند. ناگاه تير پرانی شديدی رخ داده در و ديوار لرزيد. «صاحب وطنان» تيروار خانه را ترک کردند...

اين جنگ بی رحم و بی معنی در اصل جنگ کينه و قصاص نامرد از مرد حسود از خداداده، همسايه از همسايه، زشت از زيبا... بود.

همان شب زير چادر تاريکی و باران تير جاه و مکان آبادمان را ترک کرديم. راهها، کوه و پشته ها از فراريان پر بود. در گردنه جنگی شد که کوه و پشته را به لرزه آورد. قسم زياد فراريان هلاک شدند، ما زنده مانديم.

اما جايی درمانديم که به زبان آوردن زادگاه شوهرم معنی مرگ را داشت. هوا روشن شد. سلاح داران به من و بچه ها کاردار نشدند، اما گذرنامه اش که از کدام محل بودش را می نمود، گواه نامه حکم قتلش شد.

نه نامش را پرسيدند، نه اصل و نسب و کسب و کارش را. در فلان ناحيه به دنيا آمدنش کفايه بود. مرد بيگناه را پيش چشم من و بچه هايش زير مشت و لگد گرفتند. اورا چنان بی رحمانه می زدند که گويا بچه هر کدامش را در صندوق دلش کشته باشد.

خودم را پيش پايشان پرتافتم( پرتاب کردم). اکنون هردويمان را لگدکوب می کردند. در يک نفس يک مرد پهلوان تهمتن را به يک خلته گوشت و استخوان تبديل دادند. دلشان خنک نشد که جسم خونشارش را از پی خود کشاله کردند. با عذاب سر پا راست شده سوی پيش قدم گذاشت.

در اين مدت باری به من و بچه ها نگاه نکرد. شايد نمی خواست که ترس و هراس و آب چشمش را بچه هايش ببينند. پی هم صدای اوتومات بلند گرديد و من به حس زنانه ام فهميدم که تير اولين را به جگر پدر بچه های من زدند...

با چه عذاب به اين مکان به ديار خويش و تبار رسيديم، قصه ديگر است. در اينجا هم روز شادی را نمی بينم. حس می کنم که برای مردم همزادم بيگانه ام. هر کس طرز رفتار و گفتارم را ايراد می گيرد.

برايشان من گويا «زن آدم گريز و خرافات پرستم. در تربيه بچه ها بی رحم و سختگيرم. لباسم، رفتارم از آنها فرق می کند. زبانم گوئيا اصيل نی، لهجه است...»

شب و روز محنت می کنم و زحمت می کشم که ارواح شوهرم شاد باشد و بچه هايم سير و پوشيده و پيچيده اما همتبارانم مرا به خسيسی و ثروت جمع کنی عيبدار می کنند. از کجا دانند که زر و زيور، گنج و ثروت دنيای من، عزيز دل من در تگ يک کوه خاک خفته است.

بچه هايم نباشند، برگشته در عقبه فخرآباد در آنجايی که جان و جگرم را کشتند، خود را می کشتم. چند سال است که از منزل عشق و بختم دور زندگی می کنم، اما چنين زندگی را در شمار عمر نمی حسابم. اين جا برای بچه ها خوب است. مکتب و تعليمشان جدی است. بگذار بچه ها خوانده (درس خوانده) آدم شوند.

اما خودم درخت ريشه گردان را می مانم. در اين مرز و بوم سبزيدنم در گمان است. اينجا وطن اجدادی من است، اما دلم کشال خانه و در خودم. دلم برای خانه سوخته ام می سوزد. شبر ( بيشه) پس خانه امان را زود زود ياد می کنم. به خدا چنين شبر در هيج کجای دنيا نيست. قرباغه (قورباغه) های شبر ما بيست و چهار ساعت دم نگرفته با چندين لهجه می خواندند.

وقتی قرباغه ها سر آواز همديگر را گرفته بزم می کردند، من و شوهرم گوش داده، می خنديديم و يکديگر را مسخره می کرديم: "جاق! جاق! جاق!" – گلو درانده آوازش را سر می داد قرباغه من. "گوش کن، گوش کن، با لفظ تو می خواند" – می گفت شوهرم قاه قاه خنديده.

گپش تمام نشده گويا قرباغه او با قرباغه من مصلحت کرده باشد، "چان جررر!" – می گفت که گوشهايمان را رست می کرديم. "خيز" – می گفتم به شوهرم – "قرباغه ات «رفتيم» می گويد!

بچه ها هنگامی به بازی ما همراه می شدند که قرباغه «روس زبان» از خود درک بدهد. قرباغه بچه ها نسبت به «همزبان» ما کم گپ بود. گاه گاهی کند کند گپ آنها را بريده و رد کرده تنبلانه "نت نت" ( به روسی: نه! نه!) می گفت...

ما همه زير اين وادی تولد شده به وايه رسيديم، يکديگر را دوست داشتيم، خانه و در ساختيم، فرزند به دنيا آورديم. هيچ گاه يکی ديگری را نمی پرسيد: "تو کيستی؟"، "تو از کجايی؟"

چه شد که قرباغه ها در يک شبر غنجيده (گنجيده) می توانند و ما انسانها در يک وادی غنجيده نتوانستيم؟
 
    صفحه نخست
    ايران
    منطقه
    اقتصاد و بازرگانی
  دانش و فن
    فرهنگ و هنر
    سخنگاه
    آموزش انگليسی
 
  بشنويد
    برنامه های راديو
    شيوه شنيدن
  تازه ترين خبرها
  بامدادی
  نيمروزی
  آسيای ميانه
  شامگاهی
  مجله روز
  شب هفتم
  روز هفتم
 
  اطلاعات بيشتر
  درباره ما
  تماس با ما
 
 
 
سايتهای ديگر بی بی سی
 
بخش فارسی راديو بی بی سی
  persian@bbc.co.uk

اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر

بالا ^^ Copyright BBC
  صفحه نخست | خبرهای منطقه | اقتصاد و بازرگانی
 دانش و فن | فرهنگ و هنر |  سخنگاه |  آموزش انگليسی
 برنامه های راديو | شيوه شنيدن | درباره ما | تماس با ما