BBC HomepageBBC NewsBBC SportBBC World Service
 از رسانه ها 
از رسانه ها شکست
ديپلماسی
وقت کشی
 گفت و گو 
گفت و گو همکاری با آژانس
عدم تعهد به قطعنامه
 ديدگاه 
ديدگاه تدبير سعودی
حلقه نجات
برای ايران؟




عينک آفتابی دوربين دار




روز هفتم




:خبرهای روز


شرودر خواستار رفع اختلافات بر سر عراق شد

مايکروسافت 'گپستان ها' را مسدود می کند

گفتگوهای رابرتسون و رحمانوف

خرازی عليه سياسی شدن آژانس انرژی اتمی هشدار داد

' برای منع روسری مجوز قانونی وجود ندارد'

انفجار در مرکز بغداد يک کشته بر جای گذاشت

رييس هيات امنا بی بی سی شهادت می دهد

مظنون جديد در رابطه با قتل ليند

وعده حضور خويشاوندان زهرا کاظمی در محاکمه قاتل وی

کاهش توليد اوپک؛ شرکت هيات عراقی در اجلاس وزيران

کرزی خواستار مقابله با حمله از کشورهای همسايه شد

خانواده رفسنجانی و شايعه ثروتهای کلان

يک مقام گوانتانامو به جاسوسی متهم شد

گروگان گيری در عربستان سعودی

پوسته يخی قطب شمال دو نيم شد

 
صفحه نخست 

گرينويچ 15:05 - 06/04/2003

مرگ يک دوست




روز چهارشنبه دوم آوريل، در اثر انفجار مين در نزديکی کفری در شمال عراق، کاوه گلستان فيلمبردار بی بی سی کشته و استوارت هيوز، تهيه کننده، مجروح شد. جيم ميور، خبرنگار بی بی سی، که همراه آنها بود، اين گزارش را از چگونگی واقعه فرستاده است:

ساعت سه بعداز ظهر بود که ما به کفری رسيديم . ما از سليمانيه که در شمال کفری است و سه ساعت با آن فاصله دارد با اتومبيل می آمديم.

روز بهاری زيبايی بود و ما نتوانستيم از توقف در آن منطقه و صرف نهار در سايه درختان حاشيه جاده خودداری کنيم، از آغاز کارمان در آنجا چنين کاری نکرده بوديم.

غذای ما نان، کنسرو ماهی تن، خيار و گوجه و چای بود. کاوه گفت اين بهترين غذايی است که از 59 روز پيش که ما وارد شمال عراق شديم، خورده است.

او از کاری که ما می کرديم خيلی خوشحال بود و احساس غرور می کرد و با هيجان می گفت که بايد بيشتر و بهتر کار کنيم.

کاوه می گفت: وقتی در چنين موقعيت هايی قرار می گيرم، حس می کنم واقعا خودم هستم.

وقتی به کفری رسيديم مستقيما به مقر "اتحاديه ميهنی کردستان" رفتيم و سپس به بالای پشت بام آن رفتيم که بتوانيم منطقه را به خوبی مشاهده کنيم.

از ده سال پيش نيروهای دولت عراق دژی را که در جنوب غربی شهر در ارتفاعی پوشيده از چمن قرار داشت، تصرف کرده بودند.

صفحه يادبود کاوه گلستان: پيام های شما در سوگ اين هنرمند

کاوه گلستان همچون يک شهيد، مطلبی از سيروس علی نژاد - اينجا را کليک کنيد

به ياد کاوه گلستان، مطلبی به قلم مسعود بهنود - اينجا را کليک کنيد

کاوه گلستان شهيد شد - مطلبی از عنايت فانی - اينجا را کليک کنيد

دو روز پيش از آنکه ما آنجا برسيم، آمريکايی ها مواضع خط مقدم عراقی ها را بمباران کرده بودند و نيروهای عراقی از آن دژ عقب نشينی کرده بودند وخط مقدم آنها چندين کيلومتر عقب تر رفته بود.

ولی عراقی ها نيروهای پيشمرگ کرد را در نواحی ای که از آن خارج شده بودند، زير نظر داشتند و روز پيش از ورود ما کفری را به شدت بمباران کرده بودند. بمباران ها سه نفر را به کشتن داده و بيش از ده تن را مجروح کرده بود.

همه نگران از سر گيری بمباران بودند ولی روز چهارشنبه که ما آنجا رسيديم هيچ اتفاقی نيفتاد.

ارسال تصاوير

ما دنبال محلی بوديم که از آنجا بتوانيم از طريق تلفن تصويری، تصاوير زنده تلويزيونی بفرستيم. دژ قديمی به نظرمان مکان خوبی می آمد.

فرمانده محلی اتحاديه ميهنی کردستان به ما گفت که آن محل امن است و عراقی ها از آن دور هستند. آنها يک راهنما از ميان پيشمرگ های کرد در اختيارمان گذاشتند تا ما را به آنجا ببرد.

من رانندگی می کردم، کاوه در صندلی جلوی ماشين نشسته بود و در صندلی عقب، استوارت در سمت راست، ربين آزاد، مترجممان در وسط، و راهنما در سمت چپ نشسته بود.

ظاهرا دليلی نبود که نتوانيم به محل مورد نظرمان برسيم. ما از شيب پوشيده از چمن و از روی جای چرخ های به جا مانده از وسايل نقليه قبلی بالا رفتيم و به مسيری رسيديم که مستقيما به دژ ختم می شد.

من خواستم به سمت راست ساختمان بروم و ماشين را در آنجا پارک کنم، ولی راهنمای ما گفت که بهتر است از به سمت چپ برويم که يک فرورفتگی داشت که می شد ماشين را در آن پارک کرد. در روزهای گذشته ما چند بار همين طور به محل هايی که ديگر در کنترل عراقی ها نبود، رفته بوديم.

ميدان مين

به سمت چپ ساختمان رفتم؛ چند متر در فرورفتگی راندم و ماشين را متوقف کردم و با عجله شروع کرديم به پايين رفتن از ماشين که کارمان را زودتر شروع کنيم.



وقتی در چنين موقعيت هايی قرار می گيرم، حس می کنم واقعا خودم هستم
کاوه گلستان
ناگهان انفجاری در کنار ما روی داد. موج انفجار به سمت چپ صورتم برخورد کرد و باعث شد حالت گيجی پيدا کنم و گوشهايم سوت بکشد.

من از روی عادت، کاری را کردم که در روزهای گذشته هر وقت بمباران می شد انجام می داديم، يعنی تلاش می کرديم در پشت يا زير چيزی پناه بگيريم.

من در سمت چپ ماشين از جلو به عقب آن دويدم و خود را روی زمين انداختم. ظرف چند ثانيه دو انفجار ديگر روی داد، سپس سکوت برقرار شد.

استوارت فرياد زد: من زخمی شدم، من زخمی شدم.

ربين فرياد زند: اينجا ميدان مين است، اينجا ميدان مين است.

بلند شدم، استوارت را در سمت راست ماشين پيدا کردم. روی پای چپ خود لنگان لنگان راه می رفت. پای راستش بدجور آسيب ديده بود، استخوان های پايش ديده می شد. ولی خونريزی شديدی نداشت و من می دانستم که زنده می ماند.

در عقب ماشين را باز کردم و او را به داخل ماشين گذاشتم. سعی کردم نگذارم پای خودش را ببيند.

خواب

آن وقت بود که متوجه شدم کاوه آنجا نيست.

فرياد زدم: کاوه کجاست؟ کاوه کجاست؟

ربين گفت: آنجاست، سمت چپ، او مرده است.

به طرف چپ نگاه کردم. جسدی را ديدم پوشيده از خاک که در ده متری ما افتاده بود. گفتم: نه، اين کاوه نيست.

از ديد من، به نظر يک جسد قديمی می آمد که عراقی ها آن را رها کرده بودند. به سمت او رفتم، و ديدم که خود کاوه است.

او روی صورت بر زمين افتاده بود، انگار که هنگام انجام کار، خوابش برده بود. به نظر آرام می رسيد.

اسمش را صدا زدم، ولی می دانستم بی فايده است. نيمه بالايی بدنش سالم بود ولی قسمت پايينی بدنش متلاشی شده بود.

احساس گناه

ناگهان احساس گناه کردم. اين من بودم که او را با ماشين خودم از تهران به ميدان مين آورده بودم.

کاوه گستان، که زندگی پربار و پيچيده اش را من به خوبی می شناختم و در سه سال گذشته در آن شريک بودم، کسی که چندين نسل از عکاسان ايرانی را تربيت کرده بود، اينجا در کنار من مرده بود و من زنده مانده بودم.

من جسد او را کشيدم و با کمک ربين داخل ماشين گذاشتم. با خودم فکر می کردم شايد معجره ای رخ دهد و او نجات يابد.

دوباره به محلی که از آنجا راه افتاده بوديم بازگشتيم و سپس به يک کلينيک اورژانس که در محل بود، رفتيم.

استوارت را سريع به داخل کلينيک آوردند و پس از درمان های اوليه او را داخل آمبولانس گذاشتند و به سليمانيه فرستادند.

تمام شد

دستم را روی نبض کاوه گذاشتم، هيچ چيز حس نکردم. او را به داخل ساختمان بردند. سپس ديدم که پارچه سفيدی رويش کشيدند و
او را در يک تابوت چوبی درباز قرار دادند.

در تاريکی شب، پشت سر آمبولانسی که پيکر کاوه در آن بود، به سليمانيه بازگشتيم.

پس از آن بود که توانستم در ذهنم همه چيزهايی که اتفاق افتاده بود کنار هم بگذارم، البته با کمک ربين و استوارت، که حالا در بيمارستان نيروی هوايی بريتانيا در قبرس است.

استوارت هم مثل من فکر می کرد که انفجار اول، در اثر شليک خمپاره بوده، ولی در واقع او روی يک مين رفته بود.

احتمالا کاوه هم مثل من و استوارت همين فکر را کرده بود و سعی داشت به جلوی ماشين و پايين تپه بدود تا در داخل يک قسمت فرو رفته پناه گيرد، کاری که او در چنين مواقعی انجام می داد. ولی اين بار او از بمباران فرار نمی کرد، بلکه داشت به عمق يک ميدان مين می رفت.

ولی جراحت های کاوه بسيار بيشتر از قدرت يک مين بود. فکر می کنم عراقی ها يک مين ضد نفر را روی يک مين ضد تانک کار گذشته بودند. اين کاری است آنها که اغلب می کنند.

بدون جايگزين

کاوه اکنون در آرامش است ولی زندگی همچنان ادامه دارد، زندگی ما بدون او مثل قبل نيست. او منحصر به فرد بود و کسی نمی تواند جای او را پر کند.

انرژی او، هنرش، شوق و حساسيت و شهامت و شوخی های شيطنت آميز او تنها بخشی از شخصيت پيچيده و آرام او بود.

تنها مايه آرامش من اين است که تواستم در غم اعضای خانواده کاوه -- همسرش هنگامه، و پسرش مهرک، مادرش فخری، خواهرش لی لی و پسران او مانی و محمود، شريک شوم. آنها با شجاعت تمام تلاش می کنند تا با غم فقدان کاوه که هميشه نگران اتفاق افتادن آن بودند، کنار آيند.


جمعيت زيادی در اطراف تالار وحدت گردهم آمده بودند


مادر کاوه گلستان


از اقشار مختلف، به ويژه هنرمندان در مراسم شرکت داشتند


جيم ميور خبرنگار بی بی سی که هنگام حادثه با کاوه گلستان همراه بود




 
    صفحه نخست
    ايران
    منطقه
    اقتصاد و بازرگانی
  دانش و فن
    فرهنگ و هنر
    سخنگاه
    آموزش انگليسی
 
  بشنويد
    برنامه های راديو
    شيوه شنيدن
  تازه ترين خبرها
  بامدادی
  نيمروزی
  آسيای ميانه
  شامگاهی
  مجله روز
  شب هفتم
  روز هفتم
 
  اطلاعات بيشتر
  درباره ما
  تماس با ما
 
 
 
سايتهای ديگر بی بی سی
 
بخش فارسی راديو بی بی سی
  persian@bbc.co.uk

اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر

بالا ^^ Copyright BBC
  صفحه نخست | خبرهای منطقه | اقتصاد و بازرگانی
 دانش و فن | فرهنگ و هنر |  سخنگاه |  آموزش انگليسی
 برنامه های راديو | شيوه شنيدن | درباره ما | تماس با ما