نامها و نامگذاريها از شاخصه های مهم در شناخت هر جامعه ای است. يک نظر به سير نامگذاری در خانواده های ايرانی طی فقط سالهای پس از انقلاب نشان می دهد که نامها تا چه حد واگوی تحولات معنوی جوامع اند. در کشورهايی مثل تاجيکستان نيز تحولات اجتماعی و فراز و نشيب های آن در نامگذاری ها انعکاس دارد. اکتم خالق نظر، نويسنده و محقق تاجيک در نوشتار زير به نامگذاری خيابان ها و موسسات و محلات و شهرها پس از استقلال تاجيکستان پرداخته و حال جامعه را در آينه نامگذاری ديده است. شيوه نثر تاجيکی متن حفظ شده است
خيابان پيامبر
می خواهم اين نوشته را از حکمتی آغاز کنم که به گاه دانشجوی سال دوم بودنم از استاد نخستينمان در تعليم زبان عربی روانشاد حسن نقاش شنيده بودم. باری يک نفر از شريک درسانمان از او پرسيد: "استاد، بگوييد که آيا در کشورهای عرب به نام محمد(ص) کوچه هست؟"
استاد پيش از آن که جواب دهد، چون عادت هميشگی چشمانش را نيمپوش کرد، لحظه ای تعمق کرد و پسان گفت: "عربها چندان احمق نشده اند که به کوچه[ خيابان] نام حضرت پيغمبر(ص) را دهند زيرا که در کوچه هر گونه فسق و فجور صادر می شود.
اکتم خالق نظر
از اين واقعه، از شنيدن جواب سرشار از حکمت استاد گرانمايه ام حسن نقاش که همان وقت همگی سی و چهار-پنج سال داشت، چهل و سه سال گذشت، اما چون سخن عبرت آموز بود، در يادم نقش بسته است و هر سر چند وقت به يگان مناسبت به ياد می آورم. از جمله، هنگامی که نام مهمان سرای «اکتبر» را به «اوستا» تبديل داده بودند، به ياد آورده بودم. شگفت کاری شد! بس شگفت! به مهمان سرای نام کتاب مقدس زردشتيان داده شد! به من تاريک است که اين ابتکار که بود، اين کار با مصلحت که، با مشورت که صورت گرفت. اما به پندار بنده کار خوب نشد.
مهمان سرا جايی نيست که به آن نام کتاب مقدس يک دين داده شود. اگر خطا نکنم در اسراييل به چنين مؤسسه نام تورات داده نشده است. و در يگان کشور نصرانی نيز به چنين مؤسسه نام انجيل داده نشده است. در بيست و يک کشور عرب و ساير کشورهايی که مردمشان از آئين اسلام پيروی می کنند به مانند اين مؤسسه نام قرآن را ندارد!
نام پيغمبران، حضرت موسی و حضرت عيسی (عليه السلام) و حضرت پيامبر بزرگوار اسلام محمد (ص) به يگان شهر، بخش، استان، کوی و برزن، مؤسسه داده نشده است. اين عنعنه [ سنت] در يگان جا نيست.
نام پيغمبران، تعليمات آنها بی چنين نامگذاری ها هم زنده اند، پيروانشان آنها را گرامی می دارند. کتابهايشان کتابهای آسمانی اند، از جانب خدای عزوجل نازل شده اند و مطابقا اين کتابها مقدسند و از اين رو پيروان اين دينها آنها را با چيزهای زمينی آلوده نمی کنند. به يگان پيغمبر پيکره هم گذاشته نشده است. آنها به اين چيزها احتياج ندارند، آنها از اين چيزها خيلی و خيلی بالا اند... و ناگفته نماند که اين عمل خلاف مبداهای ايشان است...
فردوسی و ديگر فرهيختگان تاريخی
يک مثل می زنم به همين مناسبت. تا همين ديروز، تا آغاز سالهای نودم در تاجيکستان بزرگترين کتابخانه نام ابو القاسم فردوسی را داشت. شايد در بعضی بخشها به نام او مکتبها هم بودند. از سالهای نود به پس به نام دانای توس در دوشنبه يک کوچه نامگذاری شد، در بخشها و خواجگی ها[کلخوزها/اتحاديه های زراعتی] مکتبها نام شاعر بزرگ را به خود گرفتند. در پايتخت هيکل او گذاشته شد. اين بسيار خوب است. بسيار خوب است که مردم سپاسگزار تاجيک خاطره شاعر بزرگش را پاس می دارد.
من بر آنم که نام اهل ادب، اهل علم و فرهنگ به مؤسسه های علمی و ادبی و فرهنگی داده شود، نه به خواجگی ها، بخشها و يا شهرها!
اما لطفا بگوييد که از اين چيزها شهرت اين نيای والا گهر ما افزود؟ نه خير! يک سر مو! شاعر با اثر بی زوالش، با اثر در آفاق بی مانندش، به اعتراف يک نفر دانشمند عرب با قرآن به زبان پارسی اش در زندگی خود پيشتر "کاخی بلند پی افکنده بود". چنان کاخی که "از باد و باران نيابد گزند"!
و اين نکته هم گفتنی است که شاعر بزرگ نه قهرمان ملت بود، نه عنوان شاعر مردمی داشت و نه جائزه دولتی!
ديگر مهم نيست که در تاجيکستان کدام يک خواجگی و يا کدام يک مکتب نام شاعر را دارد يا نه. کتابخانه مرکزی تاجيکستان واقعا سزاوار است که نام فردوسی را داشته باشد. مکتبها نيز. اصلا من بر آنم که نام اهل ادب، اهل علم و فرهنگ به مؤسسه های علمی و ادبی و فرهنگی داده شود، نه به خواجگی ها، بخشها و يا شهرها!
از همين نگاه شرط نبود که نام استادان صدر الدين عينی و ميرزا تورسونزاده به بخش زحمت آباد يا فلغر و شهر ريگر داده شود. خوب، اين کار شد. ديگر اصلاح خطا بسا دشوار است. اما يک خطا را ما می نوانستيم اصلاح کنيم. چنين امکان بود. هنگامی که بخش شهرنو دوباره بنياد يافت، ما می توانستيم آن را تورسونزاده نامگزاری کنيم، زيرا که زادگاه شاعر، دهه قراتاغ، در قلمرو بخش شهرنو است و همزمان به واژه ريگر عمر دوباره ببخشيم، زيرا که به گفته پژوهشگران و دانشمندان، اين واژه، واژه بس قديمی است.
متوجه شويد: بس شگفت آور صدا می دهد وقتی می گويند: خواجگی به نام لاهوتی. اما ببينيد چه خوش صدا می دهد: تئاتر اپرا و باله به نام صدر الدين عينی، تئاتر اکادمی- دراموی[ نمايشی] به نام ابوالقاسم لاهوتی، دانشگاه هنرهای زيبا به نام ميرزا تورسون زاده، خانه اديبان به نام ميرزا تورسون زاده و غيرهم.
مدتی پيشتر از برنامه «صد سال پيش روزنامه های روسيه چه می نوشتند؟» يک خبر بس جالب پخش کردند. گروهی از پزشکان اظهار ناراضيگی می کنند که يکی از طبابتگاههای (شهر) يالتا نام نويسنده بزرگ آنتون پاولويچ چخوف را دارد. آنها اعتراف داشتند که آنتون پاولويچ همچون نويسنده، بزرگ است، اما همچون پزشک مشهور نبود. بنا بر اين مطلوب نيست که طبابتگاه نام موصوف را داشته باشد.
از بس که اين خبر صد سال پيشينه شنيدنی هم بود و کس را به انديشه وامی دارد، خدمتتان عرض کردم.
چهره های سياسی و ملی
خوب، برمی گرديم به سر موضوع. ما بايد در نامگزاری بس بملاحظه باشيم. و به افراط راه ندهيم. گاها به يگان مؤسسه، کوچه، مکتب و مانند اينها نام کسانی داده می شود که خدمتشان برای ملت، برای ميهن چندان بزرگ نيست. سر اين مسئله بگذار آنهايی مغز به رنج دهند که به اين کار مسئولند. و ما نبايد اين نکته را فراموش کنيم که حتی بهشت از چند درجه عبارت بوده و بنده هايی که به بهشت شرفياب می گردند از روی مقام و مرتبه، از روی خدمتهای خود جای می گرفته اند. ...
و يک نکته ديگر. ما از آنهايی بايد ياد کنيم که برای تاجيکستان، برای مردم تاجيک، برای ملت تاجيک خدمتهای واقعا شايسته کرده اند. من سه نفر را نام می برم. يکی چيچئرين است که سال 1924 از حقوق تاجيکان سخت دفاع کرده در تشکيل يافتن جمهوری خودگردان تاجيکستان سهم گذار بوده است. ديگری عبدالقادر محی الدينوف، که در همان سالهای برای ملت و کشور سنگين چند سال به سمت رئيس شورای وزيران ايفای وظيفه کرده بوده است. و سومی عباس علی اف، است که نيز در همان سالهای سنگين وزير معارف (آموزش و پرورش) تاجيکستان بوده است. غير از آن که هردو هم مردان دولت و سياست بوده اند از فضل و دانش نيز برخوردار بوده اند. مقاله های بسيار خوب هم می نوشته اند در مسئله ملی.
به ياد می آريم مقاله عبد القادر محی الدينوف را با نام «مردم شهر و اطراف بخارا تاجيکند يا ازبک؟» و مقاله عباس علی اف را با نام «مسئله ملی در بخارا و اطراف آن». هردو هم چه زبان شيوا داشته اند! و هردو هم از ميهن پرستان اصيل بوده اند. می سزد که با نامگذاری به مکتب و يا يگان مؤسسه فرهنگی از آنها قدرشناسی کنيم.
با نام های روسی چه کنيم؟
تا انقلاب اکتبر به اين شيوه که امروز داريم کوچه ها را نامگزاری نمی کرديم. گذرها، محله ها، کوی و برزنها از کسب و هنر و پيشه اهل آنها نام می گرفتند، مانند: گذر کاردگری، گذر چيتگران، محله کلالان و غيره. اما پس از تحميل انقلاب به ديار ما اين سنت چون سنت های ديگرمان از ميان رفتند و يا به گوشه فراموشی سپرده شدند.
اما تخمينا از سالهای شست سده گذشته، از آن گاهی که شعور ملی مردم تاجيک به انگيزه درامد، در مسئله نامگذاری نيز يک ديگرگونی به چشم می رسيد. نامهايی پيدا شدند مانند «گلستان»، «بوستان»، «سيب زار». اما اين روند بسا به کندی صورت می گرفت. امروز ما صاحب استقلاليم، اما تا حال نامهای غير تاجيکی را نگاه می داريم. يک منطقه شهرمان «ودوناسوسنايا» است.
گرچه بايد نام های غير تاجيکی را تبديل کرد، جانبدار آنم که نامهای بزرگان علم و ادب روس نگاه داشته شود و به آنها نامهای دانشمندانی چون بارتولد، کريمسکی، برتلس که در پژوهش تاريخ و ادبيات تاجيکان خدمتهای شايسته کرده اند افزوده شود.
من ياد دارم که در کنفرانس يکم زبانشناسان سال 1988 بانو زيب النسا خال نظروا در باره نامهای گذرها و محله های دوشنبه گزارشی بسيار خوب کرده بود. ضمن گزارش پيشنهاد کرده بود که "ودوناسوسنايا" به "زرگران" تبديل داده شود، زيرا که يکی از گذرهای همان منطقه را نام زرگران بوده است. ولی اين پيشنهاد تا امروز پذيرفته نشده است...
ياد دارم که تخمينا در اغاز سالهای نود در يک روزنامه، نفری پيشنهاد کرده بود که "ايپدروم" به "اسپ ريس رستم" نامگزاری شود. من می خواهم همين پيشنهاد آن نفر را با اندکی تحرير يادرس کنم: "اسپ ريس رخش". اگر اين پيشنهاد پذيرفته شد، ما می نوانيم از يک واژه بيگانه – واژه يونانی "ايپدروم" رهايی يابيم و مطابقا يک واژه نابمان را زنده کنيم و صاحب يک نام زيبا شويم.
و يک چيز ديگر. ورزشگاه مرکزی شهر دوشنبه که تا همين ديروز نام «فرونزه» را داشت، حالا نام ندارد. اگر به آن نام رستم را گذاريم چه خوب می بود! باشد که ورزشگران ما رستموار کارنامه ها نمايند.
همزمان بنده جانبدار آنم که نامهای بزرگان علم و ادب روس نگاه داشته شود و به آنها نامهای دانشمندانی چون بارتولد، کريمسکی، برتلس که در پژوهش تاريخ و ادبيات تاجيکان خدمتهای شايسته کرده اند افزوده شود.
پسوند "-آباد"
در يک مورد ديگر نيز سنت نامگذاری ما خلل دار شده است. در اين خصوص گفتند و نوشتند، اما تا حال ما به راه خطا می رويم. گپ در سر آن است که در گذشته اگر به موضعی نام نفری داده شود به آن نام پسوند نامساز «آباد» افزوده می شد، مانند: فيض آباد، مؤمن آباد. حتی در سالهای شوروی اين سنت مراعات می شد. چنانچه: کيروف آباد، وروشيلوف آباد، کلخوزآداب و غيره. اما در طی چند سال بازپسين اين سنت فراموش شد و در نتيجه ما امروز به جای ناحيه غفوراف اباد ناحيه باباجان غفوراف می گوييم، به جای رسول آباد ناحيه جبار رسولوف می گوييم و به جای تورسون آباد ناحيه تورسون زاده می گوييم.
دوشنبه و نه دوشنبه شهر
و سرانجام در باره نام پايتخت تاجيکان. نام رسمی شهرمان دوشنبه است، نه "دوشنبه شهر"، چنان که در صحيفه های مطبوعات به چشم می خورد و از "صدا" به گوش می رسد. اگر فرضا در اجلاسيه نمايندگان دوشنبه قرار کنند که نام شهرمان دوشنبه شهر است، پس گزير نيست، ما همه دوشنبه شهر می گوئيم. اما، شکر، چنين قرار نيست و نخواهد شد، چون که به قبول چنين قرار ضرورتی نيست.
دوشنبه بسا زيبا و شيوا و خوش آهنگ صدا می دهد. توجه خواننده ارجمند را می خواهم به اين نکته معطوف دارم که يگان ايرانی تهرانشهر، مشهد شهر، تبريز شهر و اصفهان شهر و مانند آن نگفته است. در افغانستان نيز کابل شهر نگفته اند. در ايران شهری هست با نام خرمشهر و اين نام رسمی آن شهر است. بنا بر اين آن را معيار گرفته دوشنبه شهر و يا خجند شهر گفتن غلط است.
رايزنی کنيم
و پيش از آن که يک پيشنهاد خود را بيان دارم، می خواهم بار ديگر به آغاز نوشته ام باز گردم. من نمی دانم که زردشتيان ايران و هندوستان، آمريکا و عموما زردشتيان جهان به اين عمل ما - به مهمان سرای دادن نام اوستا - چه واکنش نشان دادند. خوش پذيرفتند و يا اعتراض کردند؟
و در فراورد می خواستم پيشنهاد کنم که از شمار اهل نظر – نويسندگان، دانشمندان، روزنامه نگاران شورايی با صلاحيت سازمان داده شود که کميسيون نامگذاری در صورت ضرورت از اعضای آن مشورت گرفته تواند، زيرا که مسئله نامگذاری چندان کار سهل نيست که به نظر می نمايد. آن ملاحظه، تعمق و تعقل می خواهد.