|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
زلزله در وبلاگستان زلزله بم از همان ساعتهای اول بازتاب بزرگی در وبلاگهای فارسی يافت. نويسندگان اين وبلاگها در روزهای اول حادثه با نقل خبرهای مرتبط و آوردن عکسهای مربوط به آن، به همراه نوشتههايی احساساتی، واکنش نشان دادند. اما در روزهای بعد، صبحت درباره دلايل زلزله، کمکهای مردمی ايرانيان و کشورهای ديگر، شيوه سازماندهی کمکرسانی، بازتاب خبر زلزله در شهرهای ديگر ايران، زلزله احتمالی در تهران، و موضوعاتی اين چنين بالا گرفت. بسياری از وبلاگها از واکنشهای احساسی روزهای اول فاصله گرفتند و سعی کردند با نگاهی سياسی و اجتماعی توضيحی برای دلايل، پيامدها و جنبههای گوناگون زلزله ارايه کنند. بازتابها نويسنده خبرنگار که از پوشش خبری زلزله در تلويزيون دولتی ايران ناراضی است می نويسد: «شبکه يک در بخش اخبار سراسری ساعت ۱۴ امروز يکشنبه در حالی از منطقه بم گزارش مستقيم می داد که خبرنگارش در يک منطقه مرکزی شهر بم ايستاده بود که پشت سرش نخلهای برافراشته و چمن و خيابان بود و مردم و خودروها به راحتی در حرکت بودندو انگار نه انگار که اينجا شهر زلزله زده است و گويی خبرنگار مربوطه که مرتب الو الو می کرد به پيک نيک رفته است. اما ديروز جيم ميور در حالی از بم گزارش مستقيم برای بی بی سی می فرستاد که در پشت صحنه مردم در حال کندن زمين و بيرون آوردن اجساد بودند و گرد و خاک به آسمان بلند بود.» نويسنده کتيبه زخم، يکی ديگر از شاهدان زلزله که سر راهش به بم چند در کرمان توقف کرده بود، درباره نگرانی مردم اين شهر از زلزله می نويسد: «ساعت ۲۳ دوشنبه شب است که ناگهان شايعه ای مثل زلزله، کرمان را می لرزاند. آشنايان و همسايه ها، مدام زنگ می زنند که در اينترنت يا ماهواره گفته اند امشب آن گسل کذايی به کرمان خواهد رسيد. می خواهم بخوابم تا برای عزيمت فردا به بم آماده باشم که همسايه ها تمام مجتمع را تخليه کرده اند، هر کسی دست زن و بچه اش را گرفته است و با شتاب از پله ها پايين می رود... هنگام عزيمت، خيل عظيم مردمی را می يابيم که در حاشيه بولوار، پياده روها و يا پارک ها خوابيده اند وتا رسيدنمان به بم، اين خود، بهانه آغاز بحثی می شود که در اکثر محافل جاری است.» او که پس از رسيدن به بم، از ديدن جسدهای کشتهشدگان تحت تاثير قرار گرفته ادامه میدهد: «دوستم می پرسد: تو ديگر چرا؟ مگر کم جنازه ديده ای؟ می گويم: نه! اما اينجا چيز ديگری است. اين صحنه ها را تنها در جنگ ديده بودم، اما آنجا جنازه های خون آلود، در لباس سربازی، افسوسی اينچنين را برنمی انگيخت، آنجا همه می دانستند که مرگ در کمينشان است و بعضی ها حتی به استقبالش می رفتند اما اينجا ترکيب جمعيتی جنازه ها، دلهره آور است، زن و مرد و کودک و پير، با زخم هايی چونان زخم ترکش و گلوله... حتی در عمليات مرصاد هم وضعيت اينگونه نبود.» زهرا که در تهران دانشجو است مینويسد: «صبح وقتی داشتم ميرفتم سر کلاس، تابلوی اعلانات اونا رو ديدم. نوشته بود: آقای ... درگذشت افراد خانواده تان را در حادثه زلزله بم تسليت ميگوئيم. و ديگه بقيه اش رو نديدم. پسره همه خونواده اش رو از دست داده. به يکی از دوستام گفتم که روی تابلو رو خونده؟ يکی از بچه های اين دانشکده همه خونواده اش رو از دست داده، دوستم گفت: يکی از دخترای خوابگاه هم همين طور، ۱۰ نفر از خونه شون کشته شدن. آدم چی ميتونه به همچين فردی بگه که براش تسلی بخش باشه؟» کمکهای مردمی نويسنده روزنگار از ناتوانی سازمانهای کمکرسانی انتقاد میکند و اضافه میکند: «فاجعه بم سياسی است؛ چون حکومت ايران حتی در سياهترين روزها هم سياست ايدهآليستی و شعاری خود را به جان شهروندان بيگناهش ترجيح داد تا مبادا ورزيدهترين تيمهای نجات و دفاع شهری از اسرائيل راهی ايران شوند و کيان اسلام به خطر بيفتد؛ کيان اسلام را حفظ میکنيم، چه باک اگر جان مسلمين پيشکش شود!» زيتون که از نزديک در جمعآوری کمکهای مردمی دخالت داشته، درباره اين کمکها توضيح میدهد: «يه آقا بيش از پنجاه تا کراوات نو و از کارخونه های معروف آورده بود. وقتی رفت پسرا به شوخی زده بودن به گردنشون و می گفتن بيچاره بمی ها کی کراوات می زدن که حالا بزنن. ولی کادو کادوست و به نظر من بايد فرستاده بشه. يکی از هدايا که واقعا باعث شد هممون خنده مون بگيره و برای اينکه مردم نفهمن کلی به همديگه سقلمه زديم. يه عالمه شلوار کردی بود که يادشون رفته بود توش کش بندازن. شلوار کردی هم که کش ننداخته ماشالله ۳ متر کمر داره. يکی از دخترا پوشيده بود وبا دست باز کمر شلوار را نگه داشته بود..بدون اغراق دستش يک و نيم متر باز بود. می گفت بيچاره بمی ها تو اون وضع کش تنبون از کجا گير بيارن.» او با همان نگاه طنزآميز اشاره میکند: «يکی از عذاب ها و مشکلات، کفش و دمپايی و جوراب و دستکش بود که بايد جفت باشن. تقريبا هيچکس نيومده بود لنگه ها رو به هم وصل کنه و توی اون کوه وسائل تقريبا نمی شد لنگه ها ی جفت رو پيدا کرد.» يکی از نگرانیهای وبلاگنويسها، غارت کمکهای مردمی توسط دزدهای محلی و اشرار منطقه بم بود. درهمين باره نويسنده روزگاری که سپری میشود که دو روز پس از حادثه به بم رفته وخاطراتش را در وبلاگش آورده بود، مینويسد: «همون روزای اول شايعه شديد پيچيده شده بود تو بم مبنی بر اينکه اشرار و قاچاقچی ها از طرف مرزهای شرقی شروع به حرکت به طرف بم کردند و قصد دارند اموال مردم زلزله زده رو به غارت ببرند و کودکان و دختران آواره رو به تاراج برند. واسه همين سردار قاليباف با اکثر نيروهای يگان ويژه که از لحاظ بدنی بسيار قوی هستند (چون يکی دو چشمه شو ديدم) وارد شهر بم شدند و تقريبا در تمام شهر اين نيروها پخش شدند و نگهبانی می دهند. در خارج شهر بم و در روستاهای اطراف نيز کار تامين امنيت برعهده دژبانهای نيروی هوايی و زمينی است و با توجه به صحبتی که با يکی از همين دژبانها کردم فهميدم در حدود صد نفر دزد که سعی بر دزدی اموال مردم رو داشت بازداشت شده اند و در حبسگاهی که خارج شهر به صورت صحرايی درست شده نگهداری می شوند.» مرگ يک هنرمند پس از اينکه مشخص شد ايرج بسطامی، آوازخوان موسيقی سنتی ايرانی هم دربين کشتهشدگان زلزله بوده است، بسياری از وبلاگنويسها در واکنشهای روزهای اولشان به او و چيزهايی که از او میدانستند پرداختند. برای مثال نويسنده خوابگرد مینويسد: «تا جايی که يادم بود، بسطامی در تهران زندگی میکرد. سالها قبل شاگرد شجريان بود و هر چند سال يک بار هم خبری میشنيدم از آلبوم تازهای که منتشر کرده و سفری که برای اجرای کنسرت گروه عارف رفته.» و میپرسد: «شما باور میکنيد که بسطامی از زور فقر زندگی در تهران را وانهاده بوده؟ باور میکنيد که بسطامی در همه اين سالها در فقر مطلق زندگی کرده باشد و آنقدر زندگی در پايتخت ايران اسلامی بر او سخت گذشته باشد که سرانجام به خانهی پدریاش در بم پناه بياورد؟» نويسنده زيتون احساسش را توضيح می دهد: «بابام هنوز نمی دونه. عاشق صداشه و نوارش هميشه تو ماشينشه. من به کنسرت آقای بسطامی در کرج رفته بودم. خواننده خيلی خوش صدا و متواضعی بود. يادمه اونقدر تحت تاثير قرار گرفته بودم که چند قطره اشکی هم ريختم.» زلزله در تهران نويسنده وبلاگ کتابدار مینويسد: «زلزله تهران بالاخره خواهد آمد حالا گيريم با تاخير ده پانزده ساله. زلزله تهران باعث فاجعه ای خواهد شد که در تاريخ بشريت بی سابقه خواهد شد. تمام امکانات اين سرزمين ثروتمند برای يک شهر دويست هزار نفری کافی نيست؟ آقايان اينقدر نميفهمند که در کمک رسانی به مجروحان ثانيه حکم ساعت را دارد. منتظر دستگاه زنده ياب و يا سگهای تربيت شده برای نجات زنده بگوران هستند.» درهمين باره نويسنده زندگی دوگانه اينانا که يک روزنامهنگار است خاطرهای را از کلاس درس گزارشنويسی مینويسد: «استاد درس گزارش نويسی از ما خواست يک گزارش تخيلی از زلزله تهران بنويسيم. يک سری آمار و ارقام هم به عنوان مواد خام داد که آن موقع گفت اينها برآورد های سازمان های مرتبط با مسئله زلزله در تهران است که به صورت محرمانه در اين ادارات نگهداری می شود و مصرانه از مطبوعات می خواهند که درباره اين آمار چيزی ننويسند و اذهان عمومی را مشوش نکنند.» او اضافه میکند: «هيچ کس حاضر نشد آن گزارش را بنويسد. همه وحشت کرده بوديم. حتی از تصورش مو به تنمان راست می شد چه برسد به اينکه بخواهيم درباره اش خيال پردازی کنيم و قلم بفرساييم. تا چند سال بعد هم همچنان موضوع زلزله تهران يکی از تابوهای مطبوعات بود.» سپس به دکتر عکاشه، زلزلهشناس ايرانی اشاره میکند و مینويسد: «هر از گاهی يک نفر از بچه های سرويس اجتماعی با دکتر عکاشه معروف ترين زلزله شناس ايران مصاحبه می کرد. همه می دانستند که دکتر عکاشه در تهران زندگی نمی کند. خانه اش آن طرف گوهر دشت کرج است و به همه خبرنگارهايی هم که باهاش تماس می گرفتند می گفت مگر ديوانه ام تو تهران زندگی کنم. و همه هم می دانستند که نصف حرفهای دکتر عکاشه را نمی شود چاپ کرد. می گفتند مردم وحشت می کنند.» |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||