http://www.bbcpersian.com

من هم فرزند شما هستم!

وقتی مادرم عاشق شد، مردی که با اسب سفيد آمده بود، من و مادر بيمارم را تنها گذاشت رفت.

من و مادرم تنها مانديم.

من وحشتناک ترين بيماری تاريخ را همراه عشق مادرم به آن مرد، در قطره قطره های شيری که به دهنم می رفت مزه مزه می کردم و زار می زدم.

مادرم خيال می کرد که من بيمارم.

مرا پيش اين دکتر و آن دکتر می برد و من باز گريه می کردم.

نمی دانست که برای عشق ناکامش گريه می کنم.

نمی دانست که درد دارم، خيال می کرد بيمارم.

تا هفت سالگی هيچ چيز نمی دانستم.

حالا هم چيزی نمی دانم.

با نام مستعار می روم برای آزمايش های پزشکی، نمی خواهم نام واقعی ام در ليست بيماران ايدز ريشه دار شود.

نمی خواهم پرونده ای قطور داشته باشم، می خواهم زندگی کنم، ولی کسی نداند که من کجا هستم.

گاهی دلم می خواهد نامرئی شوم.

در شهر حضور يابم، در جشن ها، در آغوش مادربزرگم، همه جا باشم ولی کسی مرا نبيند.

من نوزده سالم است.

چند روز پيش عاشق شدم.

عاشق زنی سی ساله که با نگاهش مرا ذوب کرد، و رفت.

اگر بار ديگر او را ببينم، پيش از آنکه آب شوم، و مثل رنگ بر ديوار شره کنم و بريزم چه می توانم کرد؟

دلم می خواهد مثل قطره ای آب بر کف دستش سر بخورم، و همه چيز تمام شود، ولی او رفت.

اگر بار ديگر به او بگويم که من دوستت ندارم؛ به تو نياز دارم، چه جوابی به من خواهد داد؟ مادرم به من آموخت که ايدز يک بيماری عاطفی است.

با خون و با شير مادر می آيد.

بعدها من فهميدم که ايدز عاطفی تر از خون است، مزه ی شير مادر می دهد، اما عاطفی تر از همه ی اينهاست.

با عشقبازی می آيد.

وقتی عاطفی ترين رابطه ها و انسانی ترين ارتباطات، عامل مرگ آورترين بيماری تاريخ بشر باشد، وقتی شير مادر کودکی را به گورستان هدايت کند، وقتی عشقبازی تو را به انتظار مرگ بکشاند، بشريت در قرن بيست و يکم دچار پريشانی تاريخی است.

مديريت جوامع بشری سقوط کرده و گورستان ها را نگهبانی می کند.

روزی که اولين نفر مبتلا به ايدز می مرد، نمی دانست که بيست سال بعد بيست و هشت ميليون نفر پيروی اش خواهند کرد. و ما که امروز ميليون ها انسان را به گورستان مشايعت کرده ايم، نمی توانيم شانه بالا بيندازيم و تصور کنيم که خود در آستانه ی گورستانی بزرگ در انتهای صف قرار نداريم.

انسان همواره با حوادث پيش بينی نشده به کام مرگ رفته بود.

به مادرم گفتم ولی خوب است که ما مرگ را می شناسيم. مرگ آگاهيم. انگار سيلی به هوش آورنده ای خورده ايم و حالا داريم به خوابالودگان جهان نگاه می کنيم.

مادرم گفت که ايدز بيماری شهرت است.

تا آلوده شوی، انگشت نما می شوی.

دنبال يک غار می گردی که خودت را پنهان کنی، می ترسی در شهر راه بروی؛ می ترسی تاکسی سوار شوی، می ترسی بروی پيش دندانپزشک، می ترسی به خاله ات سر بزنی، تو چقدر می ترسی؟ بر پدرش لعنت!

به مادرم گفتم من از همه چيز می ترسم.

می ترسم از کنار ويترين مغازه ای رد شوم، ناگاه شيشه اش فرو بريزد.

می ترسم که کسی از من بترسد.

بهش گفتم: ايدز بيماری شهرت نيست، بيماری ترس است.

انگار که مرگ در سايه ی هر انسانی نيست، انگار که ايدز سايه ندارد.

انگار که انسان ها در سايه ی يکديگر تکثير نمی شوند.

شايد هر مبتلا به ايدز بايد به به قدرت مارسل پروست دست يابد و دردش را جهانی کند.

پروست بيماری اش را به دردی جهانی بدل کرد و من می خواهم پيش از آنکه همه انسان ها مبتلا شوند، به اين مسئله ی مهم قرن توجه شود.

از زمان اختراع هواپيمای مسافربری تا همين لحظه، به هنگام پرواز هر هواپيمايی زنی بلند بالا و زيبا کمربندها را چک می کند، و بعد آموزش می دهد که اگر هواپيما به خطر افتاد، مسافران چه بايد بکنند، چه بپوشند، و از کدام در خارج شوند.

مرگ بر اثر سقوط هواپيما با مرگ بر اثر ايدز چه تفاوتی دارد؟ راستی آيا مرگ ها با هم ! متفاوت اند؟

اگر چنين است پس جهان را به دو نيم کنيد و آنگاه باز جهان خودتان را به دونيم خواهيد کرد.

و يا نه؛ ما را و بيماری ما را بپذيريد، آموزش ببينيد، آموزش بدهيد.

همان گونه که مراقب فرزندان سالم خود هستيد، مواظب من هم باشيد.

من هم فرزند شما هستم.


اظهار نظر خوانندگان اين صفحه درباره اين داستان و بيماری ايدز:

اين به نوعی توجِيه کردن رفتار آن دسته از مردم است که به خاطر خودخواهی و ضعف نفس خويش، بی پروا روابط جنسی برقرار می کنند و نام عشق به آن ميدهند. عشق مرتبه ای بسيار بالاتر دارد. اين سوز و اشک تنها برای آن دسته از مردم که ناخواسته قربانی اين ويروس شده اند جا دارد. آزاده - تهران

سالها پيش جوان مبتلا به ايدزی را شناختم که در آلمان دچار اين بيماری شده وبه ايران ديپورت شده بود. هرگز رنجی که از رفتار اطرافيان تحمل ميکرد را فراموش نخواهم کرد. ايدز جذام قرن بيست و يکم است.بايد انرا قبول کرد و با آن با سلاح علم و دانش جنگيد. زيبا - تهران

آقای معروفی آگاهانه يا رندانه از ماجرای همجنسگرايان طفره رفته است. مارسل پروست هم يک همجنس گرا بود. ميشل فوکو از ايدز مرد و بزرگ ترين رقصنده ی تاريخ ردولف نوريف و البته سينماگر بزرگ آلمانی فاس بيندر... ايدز مرض انسان هاست اما قربانيانش در جوامع صنعتی بيشتر از همجنسگرايان هستند. ای کاش به اين نکته هم اشاره می شد تا آزاد انديشی نويسنده شفاف می گرديد! صادق - سانفرانسيسکو

کاش همه ما ديدی اينچنينی نسبت به برادران و خواهران بيمارمان داشتيم. آن وقت نه انها احساس ترس ميکردند و نه ما. آقای معروفی از فکر قشنگتان ممنون. نسيم - دبی

به جای توسل به شعر و سوز و گداز، تشويق به پناه بردن به معنويت، اخلاق و دين کارسازتر است. صادق - تهران

کودکى که قربانى عشق ناکام مادرش است. متن احساسى و وصف حال جامعه جهانى است. فکر اقاى معروفی قابل تحسين است. امير - تبريز

اين داستان خيلی سوزناک است و به جای اينکه به خواننده دچار اين بيماری اندکی اميد بدهد، او را از ادامه زندگی نوميد می کند. بايد با ادبيات به مردم آگاهی داد. ساينا - برلين

مطلب زيبا،عميق و شاعرانه ای است. با تشکر از آقای معروفی. ايرج شفيعی - تهران

کاش ميشد واقعيات را همان جور که هستند قبول کرد. واقعيت ترس را و عشق را و مرگ را. ايدز واقعيت تلخ ترسناکی است. پانته آ - برلين

احساسات انسانی در اين نوشته به نحوی عميق و تحسين برانگيزی بيان شده است. آريانا - کابل

اين داستان زيادی احساساتی و سوزناک است. رضا - پاريس

هميشه می گوييم بايد آگاه باشيم و روشها را عوض کنيم. اما چه طور؟ گلی - پاريس

دست مريزاد آقای معروفی! سيما - کابل

ايدز زاده لواط و زناست. افسوس به حال آنانينکه از قانون خدا اطاعت نميکنند. بشير احمد - مزار شريف

به نظر من بايد يک طرح کلی و جهانی برای مقابله با اين بيماری تنظيم و لازم الاجرا شود که کليه کشورها ملزم به پيروی باشند. جرا که کشورهای بسياری از جمله ايران منکر وجود چنين بيماری در کشور خود هستند و يا براساس ايدئولوژيک مضحک خود نميتوانند آموزش پيشگيری را در مدارس ، دانشگاهها و مراکز دولتی و غيردولتی و يا حتی از طريق تلويزيون که قوی ترين رسانه جمعی است، به انجام برسانند. ماريا - تهران

برای کسی که با کارهای ديگر عباس معروفی آشنايی داشته باشد خصوصا سمفونی مردگان سطح توقع بالاتر از اين است. مضمون و مفهوم دست مايه نوشته درد روز جوامع بسياری است خصوصا ايران ليکن ميتوانست به نحو بهتری پرداخت شود. اين را به عنوان فردی که به استعداد و توان قلمی آقای معروفی اعتقاد کامل دارد عرض ميکنم. فرشيد يزدی - کاليفرنيا

معروفی داستان سوزناک ضعيفی نوشته است. حميد - استکهلم

داستان معروفی فريادی رساست که دردی ملموس را با احساس فراوان بيان می کند. رحمانی - واشنگتن

و با سپاس از این دوستان که نظر خود را دیرتر داده اند:

عليرضا قاسم زاده از تورنتو

منصور از اوکلاهما

احمد از تهران

جواد از کرمانشاه

محبوبه از نشويل (امريکا)

حميد از اصفهان

ابراهيم از آلمان

سجاد از کوهنجان

علی از تهران

مهسا از اصفهان

مارال از کلن (آلمان)

مرضيه از اصفهان

بهروز از آتلانتا

رضا از تورين (ايتاليا)