
شنیدهبودم که سیاوش کسرایی به سلامت جسته است و در جاییست که حزب با او در تماس است
یکی از دردهای بزرگی که از فردای خروج از ایران روان مرا رنج میداد، از دست رفتن همه هویت و تاریخچه زندگی و فعالیتهایم بود. اکنون در جایی و شرایطی بودم که کسی مرا نمیشناخت و نمیدانست چهکاره بودهام و چه کردهام. نه رهبر تازه حزب علی خاوری مرا میشناخت و نه دستیارش امیرعلی لاهرودی. حمید صفری، دیگر رهبر تازه حزب نیز با کسانی که با کیانوری و طبری نزدیک بودند، دشمن بود. در میان کسانی که با هم در اردوگاه پناهندگی بودیم نیز کمتر کسی پیشتر مرا دیدهبود و پیشینهام را میدانست. از این رو پیوسته در پی یافتن سر نخ و ارتباط با آشنایان دیرین بودم، به هر پر کاهی چنگ میانداختم، و پیوسته در حال پرتاب تیرهایی در تاریکی و فرستادن نامههایی به آشنایان سابق بودم.
شنیدهبودم که سیاوش کسرایی به سلامت جسته است و در جاییست که حزب با او در تماس است. اما نمیدانستم کجا. نامهای برایش نوشتم و به لاهرودی یا خاوری دادم. ماهها دیرتر، نامهای به تاریخ مرداد ۱۳۶۳ از او به دستم رسید. مینوشت که به مناسبتهای گوناگون به یادم بوده "ولی درست وقتی که هیچ انتظارش را نداشتم، نامهای از تو دریافت کردم و یکجا دو ذوق توأم برایم فراهم شد: خبر آزادی تو و نامه. کاش میشد که باز از در درآئی و پیغام ملاقات یا اثری از آن عزیز [احسان طبری] را برایم بیاوری!" او دلتنگی میکرد و میافزود: "اگر بتوانی کتابهای شعر، داستان یا مقولاتی در زمینه سیاست و هنر از آنچه در ایران چاپ شده مثلاً کتاب آونر زیس را اگر داشتهباشی برای من بفرستی بسیار ممنون خواهم شد [...] هرگونه ارسال مراسله و مطبوعات و کتاب برای من به منزله شیرینی آزاد ماندن تو [...] تلقی خواهد شد."
"در زیر حرف من، سخن از کجروی و کجفهمی درازمدت روشنفکران ایران در سده اخیر است که چرا یا مفتون شدهاند و یا مرعوب ماندهاند؟ و بههنگام آنچه را باید نکردهاند؟ چرا همه کندوکاوها و طرح و برنامهها و راههای گوناگون برای همسنگ کرد ایران و ایرانی با کشورهای پیشرفته جهان و مردم آن به اینجا رسیدهاست؟"
سیاوش کسرائی
کتاب "پایههای هنرشناسی علمی" نوشته آونر زیس Avner Zis به ترجمه ک.م. پیوند که توسط انتشارات حزب منتشر شدهبود یکی از کتابهای "مقدس" ما در زمینه زیباییشناسی مارکسیستی بود. با دریافت این نامهی کسرایی از سویی شادمان، و از سویی غمگین شدم: پیدا بود که در محدودیتی سخت بهسر میبرد و داشت از منی که خود هیچ روزنه و امکانی برای دستیابی به مطبوعات و نشریات نداشتم کتاب و نشریه میخواست.
چند نامه او و من در جادههای بیپایان سرزمین پهناور شوروی گم و گور شد و هرگز به مقصد نرسید. نامه بعدی که از او دارم تاریخ چهارسال دیرتر را دارد و زمانی که نزدیک دو سال بود که دیگر در سوئد بودم: ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۷. او گله میکرد که: "بسیار کوشش کردم که پیش از سفر تو با تو ملاقاتی داشتهباشم ولی متأسفانه آنانی که همه پیوندهایی را که خودی ندانند، بریده میخواهند نگذاشتند که من با تو و صدها مانند تو دستکم به یک گفتگوی دوستانه بنشینم. نتیجه اینکه پنجسال مهاجرت من یا در تنهایی و انزوای کشنده گذشته و یا در اجتماعاتی که فاقد سلامتِ صداقت و صمیمیت بوده است." و میافزاید: "اکنون که این نامه را مینویسم درگیر یک مبارزه نابرابر اما شرافتمندانه با خودیها هستم که به هر صورت خبر نتایج نیک یا بد آن – گرچه همواره بد پیروز شده است – به گوشت خواهد رسید."
در این هنگام چند ماه از پلنوم بیستم حزب، یا "پلنوم دیماه ۱۳۶۶" گذشتهبود. در آن پلنوم رهبری سهنفره حزب متشکل از علی خاوری، حمید صفری، و امیرعلی لاهرودی دو عضو منتخب پیشین یعنی سیاوش کسرایی و غنی بلوریان را از عضویت در هیأت سیاسی حزب معلق کردهبودند. آن "مبارزهی نابرابر اما شرافتمندانه با خودیها" که کسرایی میگوید، شامل سفرهای او به شهرهای محل اقامت تودهایها در شوروی بود.

سایه، کسرائی، نیما،شاملو و کیوان
امیرعلی لاهرودی در کتاب خاطرات خود مینویسد: "در مسکو بودم همسرم برای عمل جراحی در مرکز جراحی قلب بستری بود. سیاوش کسرایی به باکو رفته، در آنجا با مخالفین حزب دیدار میکرد. [...] بعد از دیدار در خانهها قرار گذاشتهبودند که در کلوب فرقه و یا در محل دیگری برای جمع دیگری از مهاجرین سخنرانی کند. [...] البته جلوی اقدامی را که قرار بود به دست کسرایی صورت گیرد، گرفتهشد." (یادماندهها و ملاحظهها، نشر فرقه دموکرات آذربایجان، باکو ۱۳۸۶، ص ۶۸۷).
بدینگونه تلاشهای سیاوش کسرایی برای "نجات" حزب نیز به جایی نرسید، و بر عکس انزوایش را شدت بخشید. یک سال پس از این نامه کسرایی برای یک شب شعر به مینسک پایتخت بلاروس سفر کرد، اما مسئول کمیته حزبی (توده) مینسک گستاخانه از برگزاری این شب شعر جلوگیری کرد. یکی از ساکنان ساختمان، بهروز، این توهین به کسرایی را تاب نیاورد و در خانه خود شب شعر را برگزار کرد.
نامه بعدی که از کسرایی دارم سه سال با نامه پیشین فاصله دارد و به تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۷۰ در مسکو نوشته شدهاست: "[...] نامههایم یا به دست من نمیرسند و یا به مقصد، و آشکارا معلوم است که قبلاً بازبینی میشوند. انگار به مناسبت دموکراسی نیمبند و پر هرجومرج فعلی اینجا، بر مراقبتهای سنتی باز هم افزوده باشند. ولی با من چرا که هیچ حرکت پنهانی یا مخفی و در پسله ندارم؟ من هر چه کردهام و هر چه گفتهام رُک و راست بودهاست. از اینها گذشته دیگر چیزی نماندهاست که کسی نداند، مگر دردهایی که به جانمان است و تنها و تنها خودمان عمق و گستره آنرا میدانیم و بالاخره هم خودمان باید مداوایش کنیم. گاهی شدهاست که یک نامه یا یک بسته کتاب و مجله پس از هشت ماه به دستم رسیدهاست و گاهی نیز نامههای ارسالی من از جمله نامهام به دخترم در امریکا و یا شما به مقصد نرسیدهاند."
"اما اینک که کیانوری تنها کسی است – از ردهی بالاییها – که زنده ماندهاست تا عقوبت و فشار همه اشتباهات و واریزها را تحمل کند، دلم میخواهد شما و جوانانی مانند شما نه رو در روی او که روبهروی همه بایستند و انگشت اتهام را به سینه همه روشنفکران بگذارند، از بزرگ تا کوچک، از خود تا دیگران."
اکنون او کتابچه من "با گامهای فاجعه" را خواندهبود و در نقد آن مینوشت: "جزوه شما – بر حسب واقعیات مشهود – بار مسئولیت کیانوری را بسیار سنگین میکند و به اصطلاح تمام قصور یا تقصیرات را به گردن او میگذارد که با وجود خلق و خوئی که از او دیدیم و یکهتازیهایش (که خاموشی و تمکین دیگران و بعضی پیشبینیهای درست و پرکاری و سازماندهی او و سوابق دیگران و دستهبندیها و غیره نیز موجب آن شدهبود) چنان مینماید که نوشتهاید.
اما اینک که او تنها کسی است – از ردهی بالاییها – که زنده ماندهاست تا عقوبت و فشار همه اشتباهات و واریزها را تحمل کند، بهقول شهریار "چون پیر پس از قبیله مانده" و حتی دشمنانش آرامش پس از اعدام را هم از او دریغ میدارند، دلم میخواهد شما و جوانانی مانند شما نه رو در روی او که روبهروی همه بایستند و انگشت اتهام را به سینه همهی روشنفکران بگذارند، از بزرگ تا کوچک، از خود تا دیگران."
او ادامه میدهد: "[...] در زیر حرف من، سخن از کجروی و کجفهمی درازمدت روشنفکران ایران در سده اخیر است که چرا یا مفتون شدهاند و یا مرعوب ماندهاند؟ و بههنگام آنچه را باید نکردهاند؟ چرا همه کندوکاوها و طرح و برنامهها و راههای گوناگون برای همسنگ کرد ایران و ایرانی با کشورهای پیشرفته جهان و مردم آن به اینجا رسیدهاست؟ و چرا در زمینههای فرهنگی، این روشنفکران موفقیتی نداشتهاند؟ [...] اندکی به سرگذشت و بهویژه عاقبت سرجنبانان کشورمان در دوران اخیر – از هر گروه و حزب و دسته – بیاندیش. مثلاً به حیدرخان عمواوغلی، رضاشاه، میرزا کوچک، کلنل پسیان، خیابانی، لاهوتی، ارانی، دهخدا، نیما، هدایت، عشقی، عارف، فرخی، مدرس، کسروی، سلطانزاده، پیشهوری، قاضی، قاسملو، محمدرضا شاه، مصدق، هویدا، شریعتی، دشتی، خانلری، پایهگذاران فدائیان و مجاهدین، بهآذین، خلیل ملکی، قاسمی، فروتن، رادمنش، دکتر یزدی، دکتر بهرامی، روزبه، آل احمد، طبری و کیانوری و حیدر مهرگان و بسیاری دیگر – ریزتر و درشتتر – که بهاصطلاح چگونه مردهاند، چگونه مردار شدهاند و چگون به غضب الهی (!) گرفتار شدهاند!؟ و چرا!؟ این دور و این تکرار و این عاقبتهای تلخ منحصر بهفرد برای چیست!؟ و اگر برای مردم است نتیجه آن چیست و فاصله اینها با مردم را چه چیزها و چه کسانی پر کردهاند و میکنند؟ چرا، چرا هر کس از هر سمت و سوئی رفتهاست پایانش ناکامی است!؟"
"همه زندگی و فعالیت و شعرهای خوب و بد و مقامهای حزبی او پس از انقلاب ۱۳۵۷ به یک سو، آن صلیبی که او ۲۵ سال، از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا انقلاب ۱۳۵۷، بر دوش میکشید و همچون حزبی یکنفره از چاپ کتابهای زندانیان تودهای تا نان شب خانوادههای آنان به همه چیز رسیدگی میکرد، خود بهتنهایی برای آرامش وجدان او کافی بود."
"ما نیازمند یک ریشهیابی جامع هستیم و چون خانهمان را نمیتوانیم جابهجا کنیم، ناگزیر باید یک خانهتکانی و رُفتوروب ذهنی و عینی اساسی انجام بدهیم. آنگاه است که تصور میکنم از بار کیانوری کاسته شود و از آن تنهایی تلخ بهدر آید و ما نیز بتوانیم با کوشش در میزان کردن نخستین گامهای فرزندان فردا در جاده قرن بیستویکم با وجدانهای آرامتری به خاموشی بلند ورود کنیم."
این واپسن نامهای بود که از او دریافت کردم و ارتباطمان قطع شد. او چهار سال پس از آن در ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ در وین صلیبی را که بر دوش میکشید بر زمین نهاد و به آن "خاموشی بلند" ورود کرد، و من هیچ شکی ندارم که او در آن لحظه وجدانی آرام داشت.
همه زندگی و فعالیت و شعرهای خوب و بد و مقامهای حزبی او پس از انقلاب ۱۳۵۷ به یک سو، آن صلیبی که او ۲۵ سال، از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا انقلاب ۱۳۵۷، بر دوش میکشید و همچون حزبی یکنفره از چاپ کتابهای زندانیان تودهای تا نان شب خانوادههای آنان به همه چیز رسیدگی میکرد، خود بهتنهایی برای آرامش وجدان او کافی بود. اما آیا میتوان نام او را نیز در میان آنانی که خود برشمرده آورد؟ و در آن صورت کیست که به چرای دردناک او پاسخ گوید؟












