
در سالهای آخر مهاجرت تردیدی نداشتم که در گورستان لایپزیک به خواب ابد فرو خواهم رفت
در سالهای آخر مهاجرت و بهویژه پس از درگذشت کسانی مانند روستا، نوشین، کامبخش، هما هوشمند، برای من که سکته قلبی (انفارکتوس) خطرناکی را در بخش عضلات قُدامی ِ قلب گذرانده و به ضرب دو بار شوک برقی ِ نیرومند به زندگی باز گشته بودم، تردیدی نبود که در "گورستان جنوبی" لایپزیگ، جایی در ردیف قبر کامبخش، به خواب ابد فرو خواهم رفت. گاه روزهای یکشنبه به این گورستان بسیار بزرگ و زیبا میرفتم و گلی بر گور کامبخش مینهادم و خود را انسانی ایستاده در ردیف او میدیدم.
ولی بهناگاه در جلسات ما که در یکنواختیِ ملالآور و آزارندهای میگذشت، از سال ۱۳۵۳ جنبوجوشی پدید شد. شرکت رفیق کیانوری در رهبری، جریانی از هوای تازه در فضای بوی نا گرفته مهاجرت وارد ساخت. بحثها ما را به اینجا رساند که باید شعار "سرنگونی رژیم شاه" به شعار مبرم بدل شود. من در این باره در نخستین شمارهی دورهی جدید مجلهی دنیا مقالهای نوشتم که ناشی از بحثهای جلسه بود و شاید اولین مقالهی مطبوعات ما در این زمینه است (۱).
از همان آغاز برخی و بر رأس آنها ایرج اسکندری دبیراول نوگزیده حزب با این شعار مخالف بودند. ایرج میگفت که رژیم شاه محکم است و شعار سرنگونی شعاری بلامحتوی است. چیزی که ما باید بطلبیم حداکثر "اجرای قانون اساسی" است که اگر بدان دست یابیم خود تازه یک "فتحالفتوح" است. اسکندری و هماندیشانش بر آن بودند که شاه در وضع سیاسی – اقتصادی بحرانآمیزی نیست و درست است که سیاست ضد ملی و ضد دموکراتیک او را تصدیق داشتند، ولی در جامعه ایران واکنشی علیه آن نمیدیدند. بهعلاوه آنها در مورد متحدان ما در انقلاب آینده، بر آن بودند که آنها یاران مصدقاند و ما باید با کمک آنها راه را برای اجرای قانون اساسی در نبردی طولانی بگشاییم. راه واقعبینانهتر دیگری نیست.
"ما یاران سابق دکتر محمد مصدق را با خود دکتر مصدق فرق میگذاشتیم و آنها مردمی سازشکار، نزدیک به امریکا، و طرفدار سرمایهداری میشمردیم و چشم امید به روحانیت مبارز و بر رأس آنها آیتالله خمینی دوختهبودیم."
رفیق کیانوری و بهدنبال روش او جمعی از ما مواضع بهکلی دیگری داشتیم. ما بر آن بودیم که تکامل روند جنبشهای رهاییبخش در جهان سوم، بر اساس ِ دگرگونی ِ توازن نیروها، به زیان امپریالیسم است و امکان سرنگونی ِ رژیم محمدرضا پهلوی، این ثمره کودتای ۲۸ مرداد و ارثیه دوران سلطه بیرقیب امپریالیستهای امریکا و انگلیس و فرانسه را، شرایط کنونی جهان فراهم ساخته است و شعار "سرنگونی" دیگر یک شعار استراتژیک نیست، بلکه شعار مبرم است. و اما در مورد متحدان، ما یاران سابق دکتر محمد مصدق را با خود دکتر مصدق فرق میگذاشتیم و آنها مردمی سازشکار، نزدیک به امریکا، و طرفدار سرمایهداری میشمردیم و چشم امید به روحانیت مبارز و بر رأس آنها آیتالله خمینی دوختهبودیم.
تمام این مواضع از نظر جناح راست رهبری، پرت و مضحک و مندرآوردی بود. بحثهای ناهمواری، گاه شدید، گاه خفیف، از ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷، سال انقلاب، جریان داشت. در سال ۱۳۵۷ جناح راست با دیدگانی از حیرت گشاده، دید که موج انقلابی بالا میگیرد و نقش روحانیت و آیتالله خمینی دمبهدم چشمگیرتر میشود و جبهه ملی از خود نوسانات سازشکارانه سختی نشان میدهد. به تناسب فراز و نشیب حوادث، جناح راست و بر رأس آن اسکندری، گاه عقب مینشست و خود را دمساز میساخت، ولی گاه خشمناکانه حملهور میشد. اسناد این بحثها همگی با خط صاحبان آن موجود است و هرگاه حزب صلاح بداند نشر خواهد داد و خود داستانی است عجیب.
در واقع جناح متشکل از این افراد در حزب ما همیشه جناح راست بود. به انقلاب خلق باور نداشت. حزب را نردبان ترقی ِ شخصی میدانست. ار آنجا که رفیق کیانوری در عمر حزبی ِ خود با جناح راست سخت در افتادهبود، از او بهشدت متنفر بودند و این که او مطرحکننده سیاست تازه بود، مطلب را به نظرشان تحملناپذیر میساخت و خشم آنها علیه من به سبب باور من به شخصیت رفیق کیانوری بود.

شراره انقلاب بالا گرفت و امام بازگشت و شاه و بختیار گرفتند
شاید بتوانم بگویم که من در این سالها توانستم اسناد و اعلامیههای حزب را بر پایه سیاست مورد قبول جناح چپ با چنان استدلالاتی تنظیم کنم که جناح راست گاه چارهای جز تصویب آنها نمیدید. در این سالها این نقش ویژه من است که نگذاشت حزب در تظاهر علنی ِ خود با کارپایه اپورتونیستی ِ جناح راست به میدان آید. این را من بدون فروتنی ِ کاذب میگویم ولی تصریح میکنم که پیشتازی در مشی انقلاب تماماً به رفیق کیانوری تعلق دارد. من بیوقفه در تاریخ حزب او را یک چهره برجسته انقلابی میدانستم و در قبال پارس غضبناک مخالفانش، در کنار او بودم، بی آنکه در این کار از سوی ما کمترین "قرار و مدار" و یا "محاسبه" قبلی در میان باشد. من تصور میکنم دوستی دو "مزاج ناهمگون ِ" ما طی دهها سال، تنها محصول یکسانی منطق سیاسی و حزبی ِ ما بود. خواه در قبال منحرفان "چپ" و خواه در مقابل سفسطهگران جنجالی راست. این داوری ِ من است و به داوری ِ دیگران کاری ندارم و به عینیت نظر خود مطئنم.
باری شراره انقلاب بالا گرفت و امام بازگشت و شاه و بختیار گریختند و من با شگفتی دیدم که زندهام و همراه دکتر جودت و مسعود اخگر و حمید صفری در هواپیما عازم ایرانم:
این که میبینم به بیداری است یا رب، یا به خواب؟!

پس از سی سال، تهران تهران ِ سال ۱۳۲۷ نبود. تهران بهطور عجیبی دامن گستردهبود
پس از سی سال، تهران تهران ِ سال ۱۳۲۷ نبود. نه تنها از شتر و خر و حمال کولهبهدوش، ماستبند تغاری و درشکه و دکانهای پیشهوری ِ قرون وسطایی آثاری باقی نماندهبود، تهران بهطور عجیبی دامن گستردهبود. از سرخحصار تا کرج، از زاویهی عبدالعظیم تا امامزاده قاسم، شهری عظیم، دکو دنگال، بیقواره، مجموعهای از دهها هزار خانه نوساز، گاه بسیار مدرن و گاه محقر، گسسته و بریده از هم، با خیابانهایی بدون پیادهرو و درخت، با آسمانخراشها و زاغهها پدید آمدهبود. شهر ِ بساز و بفروشها، شهر دهها شعبهی بانک و مراکز مشاوره و همبرگر و جوجه سوخاری و "دراگاستور"... آن اندازه ناهمانند با شهرهایی که طی سی سال در آنها زیستهبودم و نیز با تهرانی که ترک کردهبودیم: محصول عجیبالخلقهی سرمایهداری وابسته که مامای شوم کودتای ۲۸ مرداد زایانده و رویانده بود.
در اثر سرریز روستائیان، مردم نیز تغییر چهره و لهجه دادهبودند. به نظر من همه چیز غریبه بود و روح میبایست تقلایی به کار بَرَد تا خود را با این محیط آشفته، با این آمیزه مدرنیسم امریکایی و خودسازی پوچ شرقی جور کند. ولی احساس من این بود که به سنگر تاریخی خود برگشتهام. به قول گوته: "اینجا من انسانم، و باید در اینجا زیست کنم"(۲). بدون نوعی سرگیجه برای وطن، عزمم از همان آغاز جزم بود که آزمون مهاجرت تکرارپذیر نیست. باید در سرنوشت مردمی که گوشت از گوشت و خون از خون و زبان از زبان و جان از جان آنها است، شزکت جست و با بد و نیک و داد و یا بیداد ِ زمانهای که بر این انسانها، که باشندگان ِ گورگاه پدران ما هستند، میگذرد، همنوا بود.
"درود بر تو ای دماوند! هنوز آنجا با تاج سپید خود ایستادهای! ای فرشته صدفین که هزارهها تماشاگر مادهی جاندار و بیجان در دو سوی خود بودهای و هستی؛ در آنسو که خزر میخروشد و در اینسو که کویر شنگرفی خفتهاست."
میهن در این حالت برای من تماماً یک "تجلی فلسفیِ" اجرای وظایف بشری خود در این گوشه جهان بود که به من تعلق دارد و دست بیرحمی که مرا از آن راندهبود، اینک به دست توانای مردم کوتاه شدهبود و این دست توانا مرا به آن بازگرداندهبود.
درود بر تو ای دماوند! هنوز آنجا با تاج سپید خود ایستادهای! ای فرشته صدفین که هزارهها تماشاگر مادهی جاندار و بیجان در دو سوی خود بودهای و هستی؛ در آنسو که خزر میخروشد و در اینسو که کویر شنگرفی خفتهاست. اینک من، فرزندی که با موی سیاه و دلی از امیدها سپید رفتم، و اینک با موی سپید و دلی از غمها سیاه باز آمدم. با او آنچه میخواهی بکن که اینک بار دیگر به عتبهبوسی ِ بارگاه ِ جاویدانت آمدهاست و چنتایی ناچیز از آزمون بر دوش و سرمایهای کوچک از عمر در چنتا دارد.
هفتهها در منگی این "انتقال بزرگ" در نزد دوستانی بسیار مهربان و سپس خویشانی به همان اندازه مهربان، چشم بهراه همسرم زیستم و اینک فصلی از زندگی که در سال ۱۳۲۷ بریدهبود، از بهار ۱۳۵۸ ادامه یافت و آدمی از فردای خود بیخبر است...
پانویسها:
۱- منظور "دوره سوم" نشریهی دنیا است که از تیرماه ۱۳۵۳ تا پایان سال ۱۳۵۷ را در بر میگیرد و مقاله مورد اشاره طبری عبارت است از "سرنگون کردن رژیم ضد ملی، ضد دموکراتیک و تجاوزگر موجود هدف مبرم جنبش انقلابی ایران است" که با امضای "ا. سپهر" منتشر شد – ویراستار.
۲- از تراژدی فائوست، سخن فائوست بههنگام گردش پاک Ostern:
Hier bin ich Mensch, Hier soll ich sein. – طبری.
برگرفته از کتاب "از دیدار خویشتن" نوشته احسان طبری در اسفند ۱۳۶۰ (پیش از زندان)، چاپ نخست ۱۳۷۶، چاپ دوم ۱۳۷۹، هر دو در سوئد توسط کلیک نشر باران












