نامه عبدالکريم سروش به محمد خاتمی (به نقل از سايت ايران امروز)
بنام خدا
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل/ نقش خيالی میکشم فال دوامی میزنم
دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را / اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم
جناب آقای خاتمی
اين رنجنامه را تلخکامانه و در کمال نوميدی و ناخشنودی، هنگامی و در هنگامه ای می نويسم که ياران شناخته و ناشناخته ام "چندان به خاک تيره فرو ريختند سرد، که گفتی ديگر زمين هميشه شبی بی ستاره ماند".
قيام آرام و دمکراتيک مردم ايران عليه استبداد دينی در خرداد ١٣٧6، تجربه شيرينی بود که قدرناشناسی و فرصت سوزی آن خواجه خنده رو بر آن مهر خاتمت زد و خلقی را تلخکام و ناآرام کرد، دستاورد تلاشها و تب وتابهای جمعی دردمند بود که رايگان هديه شد و ارزان از دست رفت. و اين عجب نبود.
مرد ميراثی چه داند قدر مال؟/ رستمی جان کند و مجان يافت زال
هر که او ارزان خرد ارزان دهد/ گوهری طفلی به قرصی نان دهد
و اينک آن تلخکاميها و ناآراميها جامه شورش و اغتشاش بر تن کرده است. از اعتراضات اخير دانشجويان چهار روز برنيامده بود که چهارهزار تن به اسارت رفتند و نوشنامه مجلسيان هنوز به گوش هوش نرفته بود که از آنان زهر چشم گرفتند. اينان را به دره ها و آنان را به درنده ها سپردند. اينک ما مانده ايم و زندانهايی آباد و دانشگاههايی ويران، و جامعه ای رنجور که دمل سهمگين و سرطانی سازمان خودسران انصار حزباله بر حنجره و ريه آن پنجه افکنده و راه فرياد و تنفس را بسته است. الحق ترکيب غريبی از غازيان و قاضيان و کاتوزيان پديد آمده است: اولی به قساوت می درد و می کشد و دومی به قضاوت از کشته غرامت میستاند و سومی در پس زانوی سلامت مینشيند و مهر ملک و شحنه بر می گزيند و بر آن همه فسق و فضيحت ردايی از شرعيت و فقاهت میپوشاند و آن همه بيداد و رذيلت را عدالت مینامد و طرفه تر اينکه با اين خرقه آلوده بازهم نام کرامت میبرد و از جوانان انقياد و ارادت میطلبد. و از همه بیآبروتر، شورای انقلاب فرهنگی که اين همه ناموس شکنی را می بيند و شکنی بر ابرو نمیافکند. آتش در فرهنگ و فرزانگی افتاده است و آن فسردگان را گويی هيچ نيفتاده است.
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صدا است / کوتهنظر ببين که سخن مختصر گرفت
و اگر روزی يکی از آن خام طبعان و عزيزان بیجهت به مصلحت يا به مأموريت دانگی بگيرد و بانگی بر آورد، عيب بر دانشجويان و تهمت بر بيگانگان می نهد و حال آنکه بيگانه تر از او کس نيست.
اينک در بحبوحه چنين خزانی/ شد زخم رسيده بوستانی
آتشی که بیهنران و سفله پروران ساليان پيش در کشتزار دانش و دفتر زدند و خرمن "کيان" و "نشاط" و... را سوختند ديروز در دامن "صراط" و "معرفت و پژوهش" افکندند و به شراره شرارت آن دو نهال بارور سايه گستر را خاکستر کردند. رفيق صديق، محسن سازگارا را که بحق از محسنان و پاکدامنان و خدمتگزاران اين مرز و بوم بود، با تنی رنجور و تهمتی تهی همراه پسرش به زندان سپردند و آنگاه به سابقه مودتی که وی را با من بود و به بهانه عضويتی که در "صراط" و "پژوهش" داشت به آن دو منبع معرفت حمله آوردند و بر آنها قفل تعطيل نهادند و از دفتر و رايانه و نامه و نوار و نورنويس هر چه يافتند با خود بردند و چراغ را کشتند و چراغدان را شکستند و خوان گسترده ای را که صدها دانشجو از آن لقمه معرفت بر میگرفتند درنورديدند و جمعی را سرگردان و نظمی را پريشان کردند. شايد به دلالت آن ياوه گوی يزدی، صندوقهايی لبريز از دلار و صندوقدارانی فربه از حرام در آنجا بيابند و رشته مجعول پيوند با اجانب را در اين وارسيها پيدا و اعلام کنند. راستی که
شبهه میانگيزد آن شيطان دون/ در فتند اين جمله کوران سرنگون
اينک سه هفته از آن واقعه هائله می گذرد: صراط و پژوهش، مقفل و معطل، مهر بر لب زده خون می خورند و خاموشند و دانشجويان مشتاق چون زائرانی سياهپوش گرد آن کعبه کمال نوميدانه میگردند و ناکام بر میگردند. شرک تقوا نام مثلث غازيان و قاضيان و کاتوزيان آخرين شهيدان خود را از قبيله عالمان و معلمان گرفته است تا ثابت کند که "هر آنکه کشته نشد از قبيله ما نيست" اين است "احوال شيخ و قاضی و شرب اليهودشان".
آقای خاتمی
مؤسسات غيرانتفاعی "صراط" و "معرفت و پژوهش" دو خادم خرد از خيل خدام خرد درين ديار بودند، با پيشينه ای کوتاه و کارنامه ای بلند و درخشان و پناهگاهی برای انديشه ورزان و دانشدوستان جوان. و البته نه درس تقليد می دادند و نه مريد می پروردند. نه مداحی میکردند نه طبالی. و سيمرغوار در قاف قناعت نشيمن داشتند. اما عزمی که عمله استبداد دينی بر افشاندن بذر تقليد و بر کندن بيخ تحقيق دارد، آن دو مزرعه را نيز آزاد و آباد نگذاشت. بهانه برای مهر می جستند و عاقبت آن را از موم تراشيدند. نسل حاضر و نسلهای آتی هرگز اين پيام ناخجسته استبداد دينی را از ياد نخواهد برد که: امروز بهترين روزنامه آن است که بسته باشد، بهترين زبان آن است که بريده باشد، بهترين قلم آن است که شکسته باشد، و بهترين متفکر آن است که اصلاً نباشد. دانشجو و نماينده، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمی پسندد. امروز جانی تاوان انتقادی است. والله که مرا و هيچ کس را طاقت و رغبت اين اسلام استبدادی نيست. "کافرم من گر از اين شيوه تو ايمان داری".
هيچ جای دنيا با دانشگاهيان و مجلسيان خود چنان نمیکنند که درين ديار میکنند. چه جای دانشگاه است بگوييد قربانگاه. قوه قضائيه چيست؟ بگوئيد قوه قصابيه. مجلس کدام است؟ بگوئيد محبس. چنان می نمايد که ماده استبداد در دماغ حکام چنان متمکن شده که باکی از بی اعتنايی به خلق ندارند. و درين خيال چندان مباهی و مبتهجند که باده قدرت را به اندازه نمی خورند و جامه زعامت را به قامت نمی برند. دست ولايت از آستين فقاهت بيرون کردن و سقف رياست بر ستون شريعت زدن و زهر تطاول در کام تساهل ريختن و راه خشونت را به نام ديانت گشودن و گردن عدالت را به تيغ ولايت بريدن و کمان خود را برتر از يقين خلايق نشاندن و حجت شرعی برای خود کامگی تراشيدن و خود را مشرف به تشريف مخدومی و خلق را مکلف به خدمتگزاری دانستن و بدين حجت منکران را عقوبت کردن، الحق رسمی است که جمهوری اسلامی در جهان آورده است.
دانشجويان و آزادیخواهان اين ديار نه منافسه در قدرت دارند نه مناقشه در ثروت، بل مطالبه حريت می کنند و مقابله با استبداد و جباريت. و اگر آنچه در اين وطن به نام ولايت می رود استبداد نيست، باری از خواجگان ولايتمدار بخواهيد تا خود تعريفی از استبداد به دست دهند و در جرايد نشر کنند و مجال نقد را بگشايند. يا از زمره ارباب معرفت مسألت کنند تا در مجلسی علمی و علنی گره از کار فرو بسته آن بگشايند و دماغ مجلس روحانيان را معطر کنند. صاحب اين قلم آماده است تا با صدرنشينان مسند ولايت درين خصوص به مناظره بپردازد تا آنکه دشمن آزادگی است نقد کيسه همت در بازد و تير جعبه حجت بيندازد.
آقای خاتمی "میروی و مژگانت خون خلق میريزد" و در پس پشت، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا مینهی. "بهر يک جرعه که آزار کسش در پی نيست"، دانشجويان زحمتی از مردم نادان کشيدند و به چنگال عسس و حرس چنان گرفتار آمدند که چشم روزگار بر آنان فاش گريست و دل خويش و بيگانه بر آنان پاک بسوخت. پس "به احتياط رو اکنون که آبگينه شکستی".
نمی دانم آنچه مینويسم فريادی است بر سر چاه يا از ته چاه. هر چه هست حديث چاه و فرياد است يا کوه و فرهاد. نعره نوميدانهای است در سنگستان ناکاميها که تنها پژواکی از آن نصيب ما میشود. آيا اين همه تلخی و ترشی و شوری را پايان شيرينی هست؟
آقای خاتمی! دير شده است، طفل انتظار پير شده است، دل صبر از اين شيوه سير شده است. اگر ايران است، اگر ايمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه دستخوش تاراج و طوفان است. "کجاست شيردلی کز بلا نپرهيزد؟".
حيف خوردن ز کاردانی نيست/ با گرانان به از گرانی نيست