|
بخش دهم آفتاب عشق: مولوی پس از شمس
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
داستان زندگی مولانا در برنامه نهم به آنجا رسید که شمس تبریزی برای بار دوم قونیه را ترک کرد، ولی این بار در سفری بی بازگشت
که معلوم نیست سرنوشت او چگونه رقم خورده است.
در این برنامه از احوال مولوی، در فراق شمس، می گوییم و اینکه پس از شمس مولانا دست ارادت به دامن یکی دیگر از یاران و همدلان خود می برد.
مولوی، زمانی که از یافتن شمس در قونیه نا امید می شود، به جستجوی او به شهرهای دمشق و شام سفر می کند، به این امید که مقصود خود را در آن شهرها بیابد. دکتر حسن کرت، استاد دانشگاه آنکارا، می گوید: "مولانا پس از وفات یا گم شدن شمس تبریزی، چندین بار در طلب او به شام رفت تا او را بیابد." سرنای من ناله مکن
می گویند مولوی در دمشق مجلس سماع و رقص برپا می کرد و در طلب یار سفرکرده پیوسته شعر می گفت و بی تابی می کرد. چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر دی خیال تو بیامد به در خانه دل دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو تو چو سرنای منی بیلب من ناله مکن گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفتم ار هیچ نگویم تو روا میداری همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت مولوی پس از مدتی، که از یافتن شمس تبریزی در شام و دمشق نا امید می شود، دوباره به قونیه برمی گردد. سر در قدم مژده شمس
هر کسی که از شام و دمشق برمی گردد، مولوی سراغ شمس را از او می گیرد. می گویند بسیاری از فرصت طلبان به جهت خوشی دل مولوی خبرهای دروغ از دیدار با شمس نقل می کردند و از مولوی هدایا می گرفتند. دکتر عبدالکریم سروش، دانشمند و مولوی شناس نام آشنای معاصر، در این مورد می گوید: "وقتی کسانی به مولانا بشارت یافتن شمس را می دادند، او چندان خوشحال از این خبر می شد که به مبشران و مژده دهندگان هدایای فراوانی می داد . گاهی به او می گفتند این بشارت دروغ بود و این مژده ناراست بود. مولانا می گفت چون ناراست بود این هدیه را دادم، اگر راست می بود که سر در قدم مژده دهنده می گذاشتم." مولوی در طلب شمس، بر اساس اسناد تاریخی، چهار بار به دمشق سفر می کند و هربار نیزنا امید به قونیه بر می گردد. سرانجام، زمانی که مولوی کاملا از یافتن شمس ناامید می شود، در قونیه مجالس ارشاد و سماع بر گزار می کند و به اصلاح مردم می پردازد. مسافرت عقلانی استاد بدیع الزمان فروزانفر، مولوی شناس فقید، در کتاب مولوی، در مورد این برهه از زندگی خداوندگار بلخ، چنین می نگارد:" در حقیقت دوره آشفتگی و انقلاب و سرگرمی مولانا از انوار معانی و حقایقی که در وجود شمس می یافت مسافرتی عقلانی بود که مولانا از آن سفر با دلی لبریز از حقیقت و وجودی ممتلی از لطف ذوق باز آمد و نتایج این سیر را به رشته ی الفاظ کشیده به رسم ارمغان در دامن روزگار افشاند و بریاران معاصر و آیندگان نثار کرد." او نوشته است:"از این تاریخ، یعنی ۶۴۷ هجری قمری تا هنگام ارتحال ۶۷۲، مولانا به نشر معارف الهی مشغول بود ولی چون به استغراقی که در کمال مطلق و جلوات جمال الهی داشت به مراسم دستگیری و ارشاد طالبان چنان که سنت مشایخ و معمول پیران است عمل نمی کرد و پیوسته یکی از یاران گزین را بدین کار برمی گماشت." اما این بار یار برگزیده ای را که مولوی بجای شمس در بارگاه دل خود راه می دهد کسی نیست جز صلاح الدین زرکوب. احمدضیا رفعت، نویسنده و استاد دانشگاه، می گوید: "جدایی همیشگی مولانا از شمس، مولانا را در طلب محبوبی دیگر بیقرار می کند تا در چهره این محبوب نو شمس را بیابد. در این جاست که صلاح الدین زرکوب، که روزگاری را در کنار مولانا گذرانده و از وضعیت روحی مولانا خبر دارد و مولانا نیز حالات روحانی او را نیک می داند، پا پیش می گذارد و مولانا به مراد تازه ای می رسد. زرکوب به جای شمس
از سال ۶۴۷ تا سال ۶۵۷ صلاح الدین محبوب ترین چهره در نزد مولانا بود، که شاید مولانا شمس را در این چهره می دید و دختر صلاح الدین زرکوب نیز به عقد سلطان ولد، پسر مولانا، در آمد و این رابطه معنوی به یک رابطه نسبتی نیز مبدل شد. شیخ صلاح الدین از مردم قونیه است، که در ابتدا به حلقه مریدان برهان الدین ترمذی، استاد مولوی، پیوست و مولوی از طریق استاد خود با صلاح الدین آشنایی پیدا کرد؛ ولی از آن جایی که پهنای افق شمس برهستی مولوی چنان گسترده بود که او به جز از شمس به کس دیگری توجه نمی کرد، صلاح الدین کمتر مورد عنایت مولوی قرار می گرفت. مشهور است که مولانا برای بار نخست در باغ صلاح الدین با شمس تبریزی دیدار کرد. استاد بدیع الزمان فروزانفر، مولوی شناس فقید، در مورد صلاح الدین زرکوب این گونه روایت می کند:" صلاح الدین مردی امی بود و روزگار در قونیه به شغل زرکوبی می گذرانید و در دکان زرکوبی می نشست و ساعتی از عمر را صرف علوم ظاهر و قیل و قال مدرسه و بحث و نظر، که به عقیده این طایفه حجاب اکبر و سد راه است، نکرده بود و حتا این که از روی لغت و عرف ادبا صحیح و درست هم سخن نمی راند و به جای قفل، قلف و به عوض مبتلا، مفتلا می گفت." او می گوید:"مولانا، به کوری چشم منکران حسود، دیده برصلاح الدین گماشت و همان عشق و دلباختگی ای که به شمس داشت با وی بنیاد نهاد و از آن جا که صلاح الدین مردی آرام و نرم و جذب و ارشادش به نوع دیگر بود شورش و انقلاب مولانا آرام تر گردید و از بیقراری به قرار باز آمد و برای شکستن خمار هجران شمس از پیمانه وجود او رطل های سبک می نوشید." شاعری پس از مرگ یار
دکتر حسن کرت، استاد دانشگاه آنکارا، می گوید:"پس از مرگ شمس، مولوی به طور دقیق به سرودن شعر پرداخت. این اشعار امروز در دیوانی، که به نام دیوان کبیر یاد می شود، جمع آوری شده است." ولی سوالی که ممکن است به خاطر بسیاری از دوستداران مولوی در عصر حاضر خطور کند این است که مولوی با همه مراتب بزرگی و کمال چرا همیشه در پی افرادی است که به آنها دل ببندد و از آن آنها الهام بگیرد؟ دکتر عبدالغنی برزین مهر، استاد دانشگاه بلخ، به این نظر است که مولوی به هدف پیشبرد مقاصد روحانی خود به این افراد متوصل می شده است. او می گوید:"مولانا از صلاح الدین برای خود شیخ، پیشوا و پیری ساخت تا اهداف عرفانی خود را پیش ببرد. مولانا چگونه توانست ناب ترین مسایل عرفانی را در قالب ساده ترین جملات و کلمات بگنجاند و از ساده ترین مسایل برای فهماندن افکارش استفاده کند؟ بطور مثال دیدن شیر در شب تاریک، که بر مبنای مفاهیم عرفانی مولوی شیر می تواند نماد خداوند باشد، مولوی در این تمثیل می خواهد بگوید که اگر خداوند را با چشم ظاهر نگاه کنید همانند دیدن شیر در شب تاریک است، که هیچ گونه وحشتی را ایجاد نمی کند. مولانا با استفاده از مفاهیم فولکلور و عام پسند توانسته بحث های پیچیده عرفانی را مطرح کند و همین طور این مفاهیم را در وجود افرادی که به او نزدیک بودند، ببیند." مناسبات مولوی با صلاح الدین زرکوب نیز حسادت نزدیکان و مریدان مولوی را بر می انگیزد و سبب می شود تا صلاح الدین از توطئه برخی دشمنان مصون نباشد. می گویند برخی تلاش داشتند تا صلاح الدین را به قتل برسانند؛ ولی وقتی راز این خبر آشکار شد از کشتن او خود داری کردند. با این حال مولوی ده سال را در مصاحبت صلاح الدین سپری کرد و عاقبت رشته این پیوند نیز در سال ۶۵۷ هجری قمری با مرگ صلاح الدین زرکوب از هم گسست. جان پی دیده بمانده در دیوان شمسنزدیک به هفتاد غزل وجود دارد که مقطع آنها به نام صلاح الدین است و این نشانگر ارادت و دوستی مولوی به این یار گران ارج تواند حساب شود. مولوی در مرگ صلاح الدین نیز مرثیه ای سرود که از غزل های مشهور دیوان کبیر است. ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مرمکانت را عوض جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت غیرت تو گر نبودی اشکها باریدمی مشکها باید چه جای اشکها در هجر تو ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن مولوی پس از مرگ صلاح الدین با مرد دیگری مقابل می شود که برجای شمس و صلاح الدین می نشیند و مولوی به اشاره همین مرد مهم ترین و ماندگار ترین اثر خود یعنی مثنوی را می آفریند. دنباله داستان خداوندگار بلخ را در برنامه آینده دنبال کنید. |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||