BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 15:25 گرينويچ - يکشنبه 06 ژانويه 2008 - 16 دی 1386
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد   صفحه بدون عکس
پای صحبت بهرام بیضایی؛ روز می گذرد
 

 
 
پوستر نمایش "افرا، یا روز می گذرد"
نخستین برف زمستان که بارید، اولین اجرای "افرا، یا روز می گذرد" هم به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی به روی صحنه رفت. هنرمندی که گرچه کمتر مجال کار در حوزه سینما و تئاتر می یابد، ولی هر کدام از آثارش به خاطره ای ماندگار برای مخاطبان و علاقمندان آثار او تبدیل می شود. این گفتگو البته پیش از اجرای "افرا" انجام شد. این گفتگو صرفا خلاصه ای است از همه آنچه که می شد از بهرام بیضایی پرسید. از همه حرف هایی که سال هاست پشت هم تلنبار شده اند و گفتن شان ، فقط مرور اندوهی است که هر بار با خبر متوقف شدن فیلم یا تئاتری از بهرام بیضایی نصیب مان می شود. با این همه بیضایی ، آنجا، در دفتر کارش، جایی که کتاب ها محاصره اش کرده اند می نویسد و می نویسد تا کلماتش هستی مشترک او و مخاطبانش شوند.


پیش از آن که بخواهیم درباره "افرا" صحبت کنیم می خواهم کمی به حاشیه های حضور شما در صحنه تئاتر بپردازم. حضوری که همیشه باعث رونق بخشیدن به کالبد بی جان تئاتر می شود. آقای بیضایی یک تعبیر کلی از حضور شما در بین اهالی تئاتر یا منتقدان وجود دارد که معتقد است هر وقت مسئولان تئاتری به بن بست می خورند و زیر سئوال می روند به طور غیر مستقیم از حضور شما بر روی صحنه مدد می جویند تا بخشی از این فشارها را کاهش دهند. چون حضور شما به عنوان یک چهره معتبر و نامی آشنا برای مخاطبان تئاتر و عامه مردم باعث رونق این فضای راکد می شود. این حرف ها را تا چه حد قبول دارید و اصلا به آن معتقد هستید؟

ببینید من اصلا این حرف ها را نه شنیده ام و نه می خواهم بشنوم. چون اگر بخواهم تمام مدت دنبال این حرف ها باشم و آنها را ملاک و معیار کارهایم قرار دهم دیگر نباید زندگی کنم و باید صاف رو به قبله دراز شوم. چون در این فضا هر کاری که بکنیم باز یک نفر پیدا می شود که حرفی از جنس این حرف ها بزند. ممکن است واقعیت همین چیزی باشد که شما می گویید، شاید هم نباشد، نمی دانم. ولی بهرحال واقعیت این است که من هیچ فرصتی را برای کار کردن از دست نمی دهم. فرصت هایی که اندک هستند و بعضی وقت ها متاسفانه از دست می روند. مثلا همین سال گذشته قبل از اینکه قرار شود فیلم "لبه پرتگاه" را بسازیم قرار بود یک تئاتر کار کنم ولی چون فکر می کردم ساخت فیلم "لبه پرتگاه" امکان پذیر است پیشنهاد اجرای تئاتر را رد کردم. در نهایت فیلم ساخته نشد و به این ترتیب یک سال از زندگی من پوچ و بی حاصل گذشت.

امسال البته یک پروانه ساخت دیگر به من داده اند ولی این بار من قرارداد اجرای تئاتر را بسته بودم. اگر چه همین تئاتر هم مدام به خاطر تعمیرات تئاتر شهر عقب افتاد. آن هم تعمیراتی که به کلی زیر سوال است. اصلا چرا ما باید یک ساختمان قدیمی درست را که طبق اصول ساخته شده تبدیل به چلوکبابی و نان داغ ، کباب داغ کنیم؟ من این حماقت عمومی را که تمام فضاهای شهری و معماری مان را دارد به حمام سنگ تبدیل می کند درک نمی کنم. جالب اینجاست که بخاطر این گرایش عجیب و غریب تمام کوچه های ما تبدیل به کارگاه سنگ تراشی شده، انگار نه انگار که ما شهرداری داریم که باید روی این کارها نظارت کند. اصلا ساختمان های تهران سنگ نمی خواهد وقتی که امکان دارد این سنگ ها با یک تکان زلزله آوار شود روی سر من و شما!

می دانید، واقعیت این است که در چنین فضایی تمام بساز و بفروش و دلال ها آزادند تا فعالیت کنند، این کار فرهنگی و سوال درست است که همیشه مسئله درست می کند. بگذریم، بهرحال همانطور که گفتم من از کوچکترین فرصتی که برای کار کردن می یابم نمی توانم بگذرم، ولی می دانم که اینجا از نفس کشیدن آدم هم می تواند مسئله درست شود. چه مثبت، چه منفی. چه استفاده تبلیغاتی شود و چه ضد تبلیغات فرقی نمی کند. اگر کار نکنی می گویند خودش نمی خواهد، وقتی هم که کار می کنی می گویند دارد سوء استفاده می شود. راستش من دیگر نمی دانم چه باید بکنم.

همین چند وقت پیش وقتی قرار ساخت فیلم "لبه پرتگاه" منتفی شد، نمی دانید که من چند مقاله و مطلب خواندم با این عنوان و موضوع که اصلا تقصیر خود بیضایی است که این فیلم ساخته نشد. تقصیر اوست که بیضایی است، اشکال از بیضایی بودن است! برای من بسیار تعجب برانگیز است که در مجلات بسیار معتبر سینمایی به مطالب مقاماتی برخوردم که در دفاع از سانسور و سرمایه نوشته بودند وقتی بیضایی دقت زیادی به خرج می دهد و می خواهد کار فرهنگی کند، باید تاوانش را هم بدهد! این نوع برخورد با کار فرهنگی بین کسانی که مجله سینمایی منتشر می کنند و ظاهرا علمدار یک حرکت فرهنگی هستند خیلی جالب است.

شما نمایشنامه های بسیاری دارید که به روی صحنه نرفته اند، از میان آنها چرا نمایشنامه "افرا، یا روز می گذرد" را برای اجرا انتخاب کردید؟

 برای من بسیار تعجب برانگیز است که در مجلات بسیار معتبر سینمایی به مطالب مقاماتی برخوردم که در دفاع از سانسور و سرمایه نوشته بودند وقتی بیضایی دقت زیادی به خرج می دهد و می خواهد کار فرهنگی کند، باید تاوانش را هم بدهد.
 

حقیقتش این است که من دیگر نمی خواستم "افرا" را به روی صحنه ببرم. آن قدر نسبت به این نمایشنامه تلخ شده بودم که دیگر دلم نمی خواست تجربه به صحنه بردنش را تکرار کنم. چون همانطور که می دانید چند سال پیش قرار شد ما این نمایش را اجرا کنیم و تمرین را هم شروع کردیم ولی با ما رفتار بسیار بدی کردند. درست زمانی که قرار بود نمایش را اجرا کنیم تالار را به یک گروه دیگر دادند و از دادن بودجه ای که قرار بود به کار ما اختصاص یابد، امتناع کردند.

حتی به ما اطلاع ندادند که اجرای این کار لغو شده است. یک روز سر تمرین یکی از بازیگران درباره زمان اجرا از من پرسید و من گفتم فلان وقت. او گفت خب آن زمان که تالار را به فلان کس داده اند. من بارها و بارها به مرکز هنرهای نمایشی تلفن کردم، ولی تمام آدم هایی که در این زمینه مسئول بودند خودشان را پنهان می کردند. تا شش ماه حتی کسی پاسخ تلفن های مرا نمی داد و هنوز هم نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که ناگهان بودجه لازم را از ما گرفتند و به کسان دیگری دادند. حتی یک تماس کوتاه تلفنی با من نگرفتند که بگویند آقا نمی شود این نمایش را کار کنی.

به خاطر همین به حدی من تلخ شده بودم که دیگر نمی خواستم "افرا" را کار کنم. قرار بود که ما نمایش "سهراب کشی" را کار کنیم و این مسئله حتی اعلام هم شد. ولی در آخرین دقایق مرا قانع کردند که برای اجرای "سهراب کشی" آن تعداد بازیگرانی که علاقه مند به همکاری با آنها در این نمایش بودم وجود ندارند. چون همه آنها در پیدار(سریال) های تلویزیونی عربی و اولویتی تا سال ها و سال ها غرق اند و هیچ کدام در دسترس نیستند.

می دانید که این پیدارهای تلویزیونی گاهی تا سه، چهار سال طول می کشد و همه توان بازیگری ایران در این پیدارها از بین می رود. در نتیجه من فکر کردم چه تئاتر دیگری می توانم کار کنم؟ و به این نتیجه رسیدم که تنها نمایشنامه ای که یک بار دیگر چند سال پیش تصویب شده و ممکن است ایراد نداشته باشد همین "افرا" است. به خاطر همین "افرا" را معرفی کردیم و معلوم شد که واقعا ایرادی ندارد. بنابراین شروع کردیم.

از نظر حسی، افرا چه تفاوتی با باقی نمایشنامه هایتان دارد؟

ببینید. "افرا" نمایشنامه ای است که من آن را خیلی دوست دارم و هر بار که می خوانمش درست مثل دفعه اول خیلی روی من تاثیر می گذارد. در حقیقت این نمایشنامه برایم خیلی عزیز است و وقتی دفعه قبل آنطور با ما برخورد شد خیلی اذیت شدم. البته اگر "سهراب کشی" را هم کار می کردم باز برایم همین حکم را داشت. برای من هر کاری جدی است و لابد نمایشنامه "افرا" کامل بوده که خواسته ام آن را به روی صحنه ببرم. ضمن آنکه چون زمان در “افرا” معاصر است با خودم فکر کردم ممکن است زودتر و بهتر درک شود و اجرا و بازیگری اش کمی ساده تر باشد.

نکته ای که نمایشنامه "افرا" را بخصوص از نظر نمایشنامه نویسی خاص می کند این است که در بطن این نمایشنامه ظاهرا هیچ اتفاقی نمی افتد. یک تهمت ساده به یک دختر جوان زده می شود که خیلی زود هم از بین می رود. ولی آن فاجعه ای که در زیر پوست این اتفاق ساده رخ می دهد روی مخاطب بسیار تاثیرگذار است. می خواهم بدانم این تاثیرگذاری از کجا الهام می گیرد و این فاجعه ای که شما غیر مستقیم از آن صحبت می کنید در کار و زندگی شما چه نمودهایی داشته است؟

"افرا" تحت تاثیر این فاجعه نوشته شده و شاید دیدن این نمایشنامه این تاثیر را داشته باشد که ما کمی به خودمان بیاییم و یک نوع بازنگری در مورد خودمان داشته باشیم. همین. من نمی دانم که این مسئله از کجا می آید ولی بهرحال هر چه هست جوهر این نمایش از جوهر همین زندگی که می گذرانیم به وجود آمده است. چیزهایی که من یا خیلی های دیگر در زندگی شان گذرانده و دیده اند. وقتی "افرا" را می خوانم یا سر تمرین وقتی نگاهش می کنم احساس می کنم هر کلمه اش مربوط به بخشی از زندگی و تجربه هایی است که گذراندیم و دیدیم.

در خلال صحبت اشاره ای هم به ساخته نشدن فیلم "لبه پرتگاه" کردید. چطور شد که این فیلم ساخته نشدو فقط به چاپ فیلمنامه اش بسنده کردید؟ اصلا چرا طی این سال ها هر کاری که می خواهید بکنید به نوعی با مشکل مواجه می شود؟

بهرام بیضایی

این که همه کارهای من با مشکل روبرو می شود فقط مربوط به من نیست. اغلب کارهای فرهنگی کسانی که مثل من کار می کنند با همین مسئله روبرو می شود. چون در کشور ما تقریبا هیچ حمایتی از کار فرهنگی مستقل، از هنر گرفته تا پژوهش صورت نمی گیرد. البته از کار فرهنگی وابسته پشتیبانی می شود، آن هم به افراط و گسترده. ولی در مورد کارهای فرهنگی مستقل این مسئله مصداق ندارد. منظورم پژوهش ها یا فیلم هایی است که از قبل نتیجه و پیام شان معلوم است. اسم این کارهای فرهنگی وابسته را کارهای اولویت دار گذاشته اند، اما چه کسی این اولویت ها را مشخص کرده سوالی است که پاسخ روشنی ندارد.

آنها می گویند که ما "این" و "آن" را می خواهیم ، حتی اوایل به صراحت می گفتند ما نویسنده نمی خواهیم بلکه به حروفچین نیاز داریم. چنین است که برای کسانی که حروفچین هستند پشتیبانی وجود دارد، اما از کسانی که مستقل باشند حمایتی صورت نمی گیرد. به هرحال "لبه پرتگاه" فیلمی بود که تهیه کننده اش درست لحظه آخر گفت: "نه". بدین خاطر که یکی از دستگاه های دولتی به او گفته بود جلوی این فیلم را خواهد گرفت.

گذشته از این، آن تهیه کننده در چارچوب این سینما کار می کرد و در این چارچوب اغلب تهیه کنندگان، سرمایه خود را از این طرف و آن طرف می گیرند و از جیب شان پولی خرج نمی کنند. یعنی از جای دیگری وام می گیرند، حمایت ارگان دیگری را جلب می کنند و تقریبا فیلم را بدون اینکه پولی از جیب شان بگذارند، می سازند. وقتی این تهیه کننده متوجه شد که از سوی یکی از دستگاه های دولتی جلوی این فیلم گرفته خواهد شد از ساخت آن منصرف شد. چون این کار فرهنگی است و تمام کسانی که سفارش یا آگهی می دهند میل ندارند در فیلمی که آینده اش مشخص نیست سرمایه گذاری کنند. من البته مدتی بود که احساس می کردم این "نه" گفته خواهد شد ولی خودم را فریب دادم و با همه توان ایستادم و در نهایت بعد از یک سال و نیم کار و برنامه ریزی درست زمانی که قرار بود فیلم جلوی دوربین برود با این "نه" مواجه شدم.

این اتفاق، شبیه همان اتفاقی است که برای فیلم "چای تلخ" ناصر تقوایی هم افتاد.

برای هر کار فرهنگی مستقل ممکن است این اتفاق بیفتد چون اصلا نسبت به کار فرهنگی مستقل سوءظن وجود دارد. این سوءظن از بالا گسترش پیدا می کند و بین تمام کسانی که می خواهند از فیلم حمایت کنند منتشر می شود. خب، می بینید ما الان با نوع دیگری از فیلمفارسی مواجه هستیم که به افراط می فروشد و همه دست اندرکاران این فیلم ها هم حمایت می شوند. اگر می گوییم وضعیت فیلم های روی پرده مزخرف است باید این را هم بپرسیم که این وضعیت با حمایت چه کسی به وجود آمده است؟

با وقوع انقلاب، تجربه نسلی که روزهای درخشانی برای تئاتر ایران رقم زده بود و شما یکی از آنها بودید، به نسل های بعد منتقل شد. در واقع در آن وضعیت نهایتا اوضاع به بایکوت شدن شما یا رفتن غلامحسین ساعدی و یا خودکشی آدمی مثل نعلبندیان منجر شد. نتیجه پدید آمدن چنین فضایی هم این بود که نسل بعدی تقریبا کار تئاتر را دوباره از صفر شروع کرد. چون آن تجربه های درخشان انتقال نیافته بود. شما یکی از بنیانگذاران تئاتر ملی در کشور ایران هستید، در حال حاضر تئاتر ملی از نظر شما چه شرایطی دارد و چه چشم اندازی برای آن متصورید؟

 این که همه کارهای من با مشکل روبرو می شود فقط مربوط به من نیست. اغلب کارهای فرهنگی کسانی که مثل من کار می کنند با همین مسئله روبرو می شود. چون در کشور ما تقریبا هیچ حمایتی از کار فرهنگی مستقل، از هنر گرفته تا پژوهش، صورت نمی گیرد. البته از کار فرهنگی وابسته پشتیبانی می شود، آن هم به افراط و گسترده.
 

به گمان من هر چه که بچه های تئاتر در حال حاضر تولید می کنند جزو تئاتر ملی است. یعنی نمی توانیم بین تئاتر ملی و آنچه که تولید می شود فاصله بگذاریم. هر چه که در این مملکت تولید می شود، چه خوب و چه بد، زاییده خلاقیت فرهنگی و نشان دهنده بضاعت تئاتر ملی فعلی ماست. آنچه که شما در سوال تان اشاره کردید درباره دق مرگ شدن ساعدی یا خودکشی نعلبندیان یا مرگ نویدی، رفتن بیژن مفید و پرویز صیاد و عدم انتقال تجربه ها، در سطح مدیریت کاملا درست است. در مورد نسل اول بعد از انقلاب هم کاملا مصداق دارد. چون این نسل اول شامل کسانی بود که فکر می کردند اگر تا بحال حضوری در بستر تئاتر نداشته اند به خاطر حضور دیگرانی بود که تا بحال بوده اند. اگر آنها نبودند، ما بودیم. این یکی از غلط ترین طرز فکرهایی است که در این مملکت رواج دارد. البته شاید در نقاط دیگر دنیا هم باشد ولی شدتش در جامعه ما بیشتر است.

اما به رغم فشار دوره اول من فکر می کنم نسل بعدی این تماس را با نسل قبل برقرار کرد. همین چند روز پیش دیدم که چندین ویژه نامه مخصوص ساعدی، بیژن مفید، بهمن فرسی و... منتشر شده. چه کسی این ویژه نامه ها را منتشر کرده؟ همین بچه های بعد از انقلاب. پس می بینید که نسل فعلی به این نتیجه رسیده که از خلا و هیچ نمی تواند شروع کند. بخاطر همین شروع به مرور گذشته اش کرده است. خوشبختانه این ارتباط برقرار شده. همچنان که من فکر می کنم در سینما هم این اتفاق افتاده است. چون آن روحیه فیلمفارسی به مرجع های فیلمفارسی های قبل از انقلاب بازگشته و حتی سینمای فرهنگی ما هم این رجوع را داشته است. به همین دلیل است که بعضی از فیلمسازان قبل از انقلاب که در اوایل پیشنهاد اعدام شان داده می شد هنوز مشغول کار هستند. بنابراین می بینیم که تمام آن فشار و ممنوعیت اولیه پایدار نماند و نسل دوم کاری، به بازیابی ریشه هایش پرداخت. البته این بازگشت به معنای پذیرفتن یا نپذیرفتن آن تجربه ها نیست. بدین معناست که این نسل احساس کرده باید بر یک جایگاهی ایستاده باشد، چون از انتزاع نمی توان چیزی را شروع کرد.

اصولا یک نگرانی بین اهالی فرهنگ یا مخاطبان محصولات فرهنگی وجود دارد و آن این است که با گذشت این چند دهه بعد از انقلاب هنوز ما شاهد حضور چهره ای به تابناکی چهره هایی که در گذشته حضور داشتند در بستر فرهنگی اجتماع نیستیم. این مسئله در تمامی شاخه های فرهنگی و هنری اعم از ادبیات و نمایشنامه نویسی تا موسیقی و تئاتر وجود دارد. شما هم این نگرانی را دارید و آیا اصلا به آن معتقد هستید؟

نه معتقد نیستم. فکر می کنم زمان باید بگذرد تا باز چهره های شاخص پدیدار شوند. خود من وقتی همسن کسانی بودم که الان نمایشنامه می نویسند و شما می گویید شناخته شده یا موثر نیستند، بطور دائم از طرف روزنامه ها و مجلات و حتی دوستانم سرزنش می شدم که آنچه می گویم ابهام دارد. این الان است که شما مرا به عنوان یک چهره شاخص می شناسید چون زمان گذشته و یک نوع غربال تاریخی اتفاق افتاده که باعث شده چند نفر شاخص تر به نظر بیایند. که البته معلوم هم نیست این قضاوت، قضاوت درستی باشد یا نادرست. همه کسان در زمان خودشان کوشش کردند که قابل ستایش است.

اما در مورد تئاتر ملی باید بگویم من از همان آغاز دنبال مسیر دیگری می گشتم، دنبال تئاتری که خودم می خواستم کار کنم. البته تئاترهای دیگر را می دیدم و دوست داشتم ولی دلم می خواست نوع دیگری از تئاتر را کار کنم. حالا نمی خواهم از این اصطلاحات نارسا بکار ببرم ولی تئاتر ترجمه ای یا غربی اگرچه خیلی چیزها به من می آموخت ولی تئاتر من نبودند. بخاطر همین دنبال تئاتر خودم گشتم. در همان زمان هم به خاطر این کار مسخره شدم. یادم هست در اداره تئاتر وقتی یکبار راجع به تئاتر ژاپنی صحبت کردم در پایان با تمسخر آدم ها روبرو شدم. یا زمانی که اولین جلسات در دانشکده در مورد تئاتر هند یا چین حرف می زدم احساس می کردم که با یک نوع بهت خیلی عمیق روبرو هستم. چون همه آن نسلی که سر آن کلاس نشسته بودند پرورده تئاتر غربی و ترجمه ای بود. هر چند در مورد همین تئاتر غربی هم متاسفانه تجربه دانشجویان به همان دو ساعت کلاس محدود می شد و وقتی از کلاس بیرون می رفتند در خیابان ها با فیلم های فارسی و یا فیلم های غربی پیش پا افتاده روبرو می شدند و بدبختانه هیچ تصوری از چیزهایی که می شنیدند نداشتند.

 خود من وقتی همسن کسانی بودم که الان نمایشنامه می نویسند و شما می گویید شناخته شده یا موثر نیستند، بطور دائم از طرف روزنامه ها و مجلات و حتی دوستانم سرزنش می شدم که آنچه می گویم ابهام دارد.
 

می خواهم بگویم که چقدر کاری که روی فرهنگ ایران و آموزش فرهنگی می شود، غیر اساسی و احساسی و مطالعه نشده است. همین حالا هم عینا همین طور است. در صورتی که زمانی نزدیک به سی سال گذشته ولی همچنان سر کلاس در مورد شاهکارها یا تئاترهای بزرگ صحبت می شود و همچنان دانشجو وقتی از کلاس بیرون می آید حتی یک تئاتر درجه اول نمی تواند تماشا کند. از بحث دور نشویم، می خواهم بگویم هیچ بعید نیست ده، پانزده سال دیگر، زمان از میان نسل فعلی چند چهره شاخص به شما نشان دهد. چهره هایی که همین قدر موثر بودند و شاید بعضی وقت ها عمیق تر و با مطالعه بیشتر چون حالا امکانات بیشتری هست. زمانی که من "نمایش در ایران" را می نوشتم توسط دوستانم مسخره می شدم ولی الان خیلی ها هستند که پژوهش می کنند و دیگر من تنها نیستم. در حال حاضر یک نسل دارد این کار را می کند، هرچند باز هم حمایت نمی شود و فقط به اتکای نیاز و همت خودش است که حرکت می کند.

و به عنوان آخرین سئوال، آقای بیضایی چرا همیشه زنان در اکثر کارهای شما نقش محوری دارند؟ این برخاسته از دیدگاه خاصی است یا هدف مشخصی را دنبال می کند؟

نخستین پاسخ من به شما در وهله اول این است که این اتفاق خود به خود روی داده است. یعنی من ننشسته ام انتخاب کنم. ولی در گذشته، زمانی که داشتم نمایشنامه های اولیه ام را می نوشتم به این نتیجه رسیدم که زن ها را نمی شناسم. نمی خواهم بگویم مردها را خوب می شناسم ولی می توانم بگویم که زن ها را خیلی کم می شناسم. شاید برای اینکه در خانواده ما یا حتی جامعه ما امکان این شناسایی خیلی کم بود. شما می بینید که در ادبیات ما زن ها عملا غایب هستند و اگر هم حضور دارند یا اثیری و رویایی اند یا در جهت کاملا برعکس لکاته و ... خیلی به ندرت اتفاق می افتد که شخصیت یک زن خیلی خوب نوشته شده باشد.

من شروع کردم به نگاه کردن و ادبیات را با این نگاه بررسی کردم. به چهره هایی هم در شاهنامه یا هزار و یک شب ــ که معتقدم ایرانی است ــ و یا در طومارهای نقالی برخوردم چون زنان به ندرت در آن حضور دارند. همه اینها را که کنار هم گذاشتم به چیزی رسیدم که زاییده خیال مردان بود. به خاطر همین شروع کردم به نگاه کردن به زن های دور و برم. به هرحال هر کسی تصادفا یک مادری دارد و من هم داشتم و بعد بالاخره همسری یا فرزندان و یا خواهری. کافی است اطراف را نگاه کنید و بعد کم کم این نگاه را گسترش دهید. بعد از این کنکاش ها به این نتیجه رسیدم که زنان واقعی در قصه های مادربزرگ ها حضور دارند.

یعنی اگر شما در مورد زنان دید غیر مردانه بخواهید باید سراغ این قصه ها بروید، در حالی که در ادبیات رسمی این دید، مردانه است. به هرحال من عقیده دارم چون زنان، این حکومت ها یا قوانین آن را به وجود نیاورده اند عملا قربانی این جهان مردسالار شده اند. چرا که ما بر اساس تعریف های جهان مردانه زندگی می کنیم و طبیعی است که قربانی این جهان مردانه که سمبل بزرگش جنگ است، زنان و کودکان هستند. به وجود آورنده این وضعیت چیزی نیست جز تعصب ها و جهالت هایی که این فرهنگ خشم و ستیز و جنگ و قدرت نمایی و استبداد همه جانبه از نظر دینی، فرهنگی و ... در جهان به وجود آورده است.

 
 
بهرام بیضایی شب بیضایی
تجلیل از نیم قرن فعالیت هنرمندانه بهرام بیضایی
 
 
بهرام بیضایی شناختنامه بيضائی
زبانی شبيه فردوسی با نگاهی متفاوت به زن
 
 
هزار و يک شب به روايت بهرام بيضايی
داستان اصلی و داستانهای ديگر
 
 
بهرام بيضايی نمايش
موقعيت تراژيک روشنفکران ايرانی به روايت بهرام بيضايی
 
 
اکبر رادی نمایشنامه‎نویس واقعگرا
نقش اکبر رادی در نمایشنامه نویسی ایرانی
 
 
تئاتر شهر تئاتر ایران
بهار 86 بدون نمایشی تازه
 
 
سوسن تسلیمی بازیگر و کارگردان ایرانی کارنامه هنری
گفتگو با سوسن تسلیمی
 
 
مطالب مرتبط
بهرام بیضایی فیلم جدید می سازد
18 اکتبر، 2007 | فرهنگ و هنر
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد   صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران