|
آخرین حکایت وزیر و پادشاه | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
« این یادداشتها دیگر تمام می شود، زیرا بدون زیارت شاهنشاه من، مطلبی نیست و نخواهد بود که بنویسم. جز آنکه بنویسم امروز و فردا حالم چگونه بوده است و یا اخبار دنیا را بنویسم که در روزنامه های جهان خواهیم دید». اینها جملات پایانی آخرین جلد از یادداشتهای علم است که به تازگی در آمریکا منتشر شده است. پایان کار اسدالله علم در وزارت دربار شاهنشاهی، پایان کار یادداشت نویسی او نیز به حساب می آید چون پس از دور شدن از وقایع کشور، دیگر او حرفی برای گفتن نداشت و به خوبی می دانست که اهمیت آن یادداشتها به جهت آن است که مسائل مملکتی در آنها مطرح می شود، وگرنه مسائل شخصی خیلی حاجت به نوشتن ندارد. با انتشار جلد ششم یادداشتهای علم که وقایع سالهای ۱۳۵۵ – ۱۳۵۶ را در بر دارد، خاطرات علم، یا به قول یکی از روزنامه نگاران حکایت وزیر و پادشاه هم به پایان می رسد. علم احتمالا آخرین نفر از سلاله سیاستمداران نوع قدیم ایران است که هم با فرهنگ و مردم خود آشنایی کافی داشتند و هم جهان خارج را به قدر لازم می شناختند. پایشان در سنت بود و دستشان در تجدد. بعدها بوروکراتها و تحصیلکردگان غرب جای آنان را گرفتند و نوع دیگری از سیاستمداران به وجود آمدند که به نظر نمی رسد هنوز در میان آنان شخصیت های برجسته ای هم وزن سیاستمداران قدیمی ظهور کرده باشد. جلد آخر یادداشت های علم جز آنکه معاشرت شاه و علم را با خانم ها به شکل زننده ای پر رنگ جلوه می دهد، در روال کار خود تفاوت عمده ای با جلدهای دیگر ندارد. تفاوت اصلی در همان پایان ماجرا بودن آن است و همه چیز هم حکایت از آن دارد که پایان ماجرا نزدیک است الا آنکه بازیگران نقش های پایانی، پایان خود را حدس نمی زنند و در خواب سنگین خود خرناس می کشند. حیرت انگیز آنکه آنان وضعیت ممالک اطراف و آینده پیش روی آنها را بهتر از وضعیت و آینده خود درک می کنند. برای مثال پیش بینی علم درباره وضع افغانستان درخشان است. « ... چنانکه خودخواهی محمد داوود خان رییس جمهور افغانستان، آن کشور را به بدبختی بزرگی خواهد کشاند. بعد از او چه؟ افسران جوان، کمونیست هستند و خانواده خود داوود هم بر باد می رود » یا ارزیابی شاه از وضعیت اردن و سوریه و لبنان و دیگر کشورهای همسایه در بحران آن سالها عالی است و خواننده امروزی در می ماند که پس چرا از درک وضعیت خود عاجز است. آنان – شاه و علم – که شب و روز به طرح مباحث سیاسی کشورهای دیگر و نیز مباحث سیاسی ایران مشغولند، به نحوی سهل انگارانه از روی مسائل جدی عبور می کنند. از جمله از روی مسأله مهمی مانند زد و خورد چریکها با مأموران حکومتی و کشته شدن چریکها یا مأموران و خرابکاری های معمول و مد روز که باعث کشته شدن آمریکایی ها می شود و مانند آنها. هیچگاه در طول این یادداشتهای ذی قیمت خواننده حس نمی کند که وزیر و پادشاه بطور جدی به این نوع مسائل نگاه کرده باشند، و به ریشه یابی آن برخاسته باشند، بلکه به سادگی و با گفتن اینکه اینها مارکسیست های اسلامی هستند از آن می گذرند و به مسائلی می پردازند که نقش « نقش ایوان » دارند. دانشگاهها شلوغ می شود، دانشجویان تظاهرات می کنند، سر و صدا بلند می شود و شاه و وزیر به جای آنکه به ریشه کار بیندیشند، رییس دانشگاه را مقصر می بینند و به بازخواست آنان می نشینند. هیچ کس حتا خود رؤسای دانشگاهها در این میان از خود نمی پرسند که آیا کار رییس دانشگاه جلوگیری از تظاهرات و آرام نگاه داشتن دانشگاه از حیث سیاسی است یا تهیه مقدمات و زمینه های علم و دانش؟ مگر تظاهرات دانشجویان ریشه در کلاس درس دارد که رؤسای دانشگاهها را در آن مقصر ببینیم؟ گاهی رؤسای دانشگاهها که فهمیده اند اگر در این راه نکوشند وضع بدتر خواهد شد، سعی می کنند با وساطت جلو شلوغ شدن بیشتر را بگیرند اما شاه به جای آنکه متوجه قضیه شود از در دیگر در می آید: « فرمودند به هوشنگ نهاوندی رییس دانشگاه تهران تلفن کن که آخر شما احمق ها چطور وساطت شاگردان طرفدار تروریستها را از من می کنید؟ این چه طرز فکری است؟ ». مشکل این است که در چنین شرایطی رقابت سیاسی هم کار خود را می کند. مثلا رییس دانشگاه تهران به جای آنکه بگوید "ای پادشاه عزیز قدر قدرت، شلوغی سیاسی به من که رییس دانشگاهم چه ربطی دارد"، سعی می کند به نوعی دامن زدن به آن را به گردن این و آن بیندازد. « ... عرض کردم دکتر هوشنگ نهاوندی رییس دانشگاه تهران خیلی در پرده به غلام حالی می کرد که این گزارشات کار امیر عباس هویدا نخست وزیر است. فرمودند بیچاره هویدا، برای چه؟ عرض کردم برای اینکه سروصدایی در دانشگاهها راه بیفتد و فکر شاهنشاه و مردم از سوء جریانات و عدم رضایت مردم منحرف شود. فرمودند به او بگو شما با هر کس بد می شوید همه جور نسبت به او می دهید ». و جالب تر این است که بعید نیست حتا بدبینی هوشنگ نهاوندی هم ریشه در واقعیت داشته باشد. تازه شاه در امر ریشه یابی جدی تر از علم است. یک جا وقتی بحث تروریستهاست شاه به علم می گوید « باید دید ریشه آن کجاست ». علم که این زیرکی را دارد که از موقعیت ها استفاده کند برعکس به ماجرا نمی پردازد: « گفتم معلوم است که از خارج می باشد ». شاه اصرار می کند اما علم باز دو ریالی اش به اصطلاح نمی افتد و به همان افکار بی معنی و حق به جانب خود ادامه می دهد. « گفت عدم رضایت و احساسات افراد را هم باید حساب کرد. گفتم بین ما ممکن است عدم رضایت باشد، ولی اکثریت کشاورز و کارگر و بورژوا قاعدتاً باید راضی باشند، چون اولی که زمین دار شده، دومی هم که امتیازات بی سابقه دارد و سومی هم که پولدار است. گفت با وصف این یک عده جوشی هستند که با همه چیز مخالف اند . گفتم ممکن است این درست باشد ». با همه این مشکل بزرگی که در جلد ششم خاطرات علم بیشتر از جلدهای پیشین چهره می کند خود شیفتیگی و خود بزرگ بینی بی اندازه شاه است که توسط اطرافیان هم به آن دامن زده می شود. هر جا و همه جا علم به شاه می گوید که « شاه بزرگترین لیدر دنیای امروز » است و ظاهرا باورشان شده است که کشور بطور حیرت انگیزی رشد کرده و در جهان سرآمد شده است. یقین است که ایران در سالهای پایانی دوره شاه به رشد قابل توجه دست یافته بوده است اما همانگونه که دکتر عالیخانی در یادداشت توضیحی خود در ابتدای کتاب می نویسد « چیزی که شاه نادیده می انگاشت تعارض میان سیاست های اجتماعی روی هم رفته مترقی او و کاهش روزافزون هر گونه آزادی سیاسی بود. شاه از یک سو از ته دل به پیشرفتهای اجتماعی، مانند آزادی زنان و گسترش آموزش و پشتیبانی از حقوق کارگران و دهقانان پای بند بود و از سوی دیگر آمادگی نداشت به چنین جامعه پویایی حقی برای اظهار نظر در اداره امور کشور بدهد». روش حکومت شاه نه تنها به تدریج نهادهای سیاسی و اداری کشور را ناتوان ساخته بود بلکه تقریبا هر نقش و مسئولیتی را از هر مقام و مسئولی گرفته بود. نظامی ساخته بود که در آن نخست وزیر دیگر رییس دولت نبود، وزیر خارجه دستی در سیاست خارجی نداشت، رییس شرکت نفت نمی توانست در امور نفت مداخله کند، رئیس امنیت جز نوکر نبود، وزارت جنگ نقشی در نطارت بر نیروهای مسلح نداشت، هر کس می توانست بطور مستقیم کانالی به شاه بزند در کار خود موفق می شد و هر کس نمی توانست کارش نمی گذشت، شاه حتا شخصا بدل به ویراستار گزارش خبرنگاران خارجی در مورد مصاحبه های خود و اطرافیان می شود، در یک کلام چنانکه دکتر عالیخانی نوشته است « انضباط اداری و پیروی از سیاستی اصولی به تدریج معنای خود را از دست داده بود». در چنین وضعیتی است که تا پایان یادداشتهای علم هیچ اشاره ای به مخالفان مذهبی و روحانی شاه وجود ندارد. مخالفان مذهبی، مارکسیست های اسلامی لقب می گیرند، دست بیگانه همه جا درکار است تا کار مملکت را به ویرانی بکشاند و هیچ کس دست خود را نمی بیند. هیچ تیرزیاس (1) نابینایی هم نیست که چشم دلش روشن باشد و از کور شدن نترسد و به آنها بگوید گناهکار شمایید، تمام علت در وجود خود شماست. تازه اگر هم وجود می داشت نمی دانست کاری از پیش ببرد. و چنین است که پایان کار اسدالله علم، پایان کار شاه هم هست. 1- شخصیتی نابینا در تراژدی « ادیپ شهریار» اثر سوفوکل که اگرچه چشم سرش نابیناست اما چشم دلش بر همه امور واقف است. |
مطالب مرتبط شرح حال اسدالله علم 19 آوريل، 2004 | فرهنگ و هنر | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||