بهزاد بلور
شب هفتم (برنامه آهنگهای درخواستی) ما داره دو قسمت میشه، رادیوئی و اینترنتی. برنامه رادیوئی همون جمعه شبها از ساعت ۱۹ تا ۲۱ به وقت لندن بطور زنده پخش میشه و از طریق رادیو و ماهواره قابل دریافته. برنامه اینترنتیش از قبل ضبط میشه و بمدت یکهفته روی اینترنت باقی میمونه.
این مورد جدید اینترنتیش یه ۶ ماهیه که داره سبک سنگین میشه. قرار بود که عید امسال شروع بشه که نشد. بعد با بابک و بخش اینترنت بی بی سی تصمیم گرفتیم که صفحه ویدیویی مجزا براش بسازیم که انباری از گزارشهای ویدیویی پاپ و زیرزمینی بشه و جایگاه این شب هفتم جدید.
اولین ضبط آزمایشیه شب هفتم اینترنتی ما انجام شد. البته ممکنه که اسم این شو رو عوض کنیم یا بزاریم "هفت خط" یا "پاتوق" یا "هفت شنبه". توو این برنامه دیگه این امکان هست که با وب کم تصویر خودتونو به بقیه نشون بدین و ویدیو درخواست کنین.
توو این ضبط آزمایشی ما با دانش ساروئی که از طرف سوئیسی ها جایزه بهترین عکاس سال رو برنده شده حرف زدیم و عکس اسب دوانیشو نشون دادیم، با یکی از بچه ها که وبلاگ داره و اسمش کوچه گرده از رابطه شورت سوراخ و دوستی حرف زدیم! و تا اومدیم که درباره خانم مهستی حرف بزنیم وقت استودیومون برای ضبط تموم شد.
برنامه آهنگهای درخواستیه شب هفتم داره دو شقه میشه . یکیش همون جمعه شب باقی می مونه و فقط رادیوئی پخش میشه. مدله دیگه اش که جدیده تصویریه تووش ویدیو نشون میدیم و اگه آهنگ درخواستی دارین تصویر گوشنده رو هم میتونیم نشون بدیم و خواننده ها رو هم اگه لندن بودن میاریم پای دوربین. این مدل جدیده رو که امروز ضبط کردیم ( آزمایشی ) فقط روی اینترنت پخش میشه و روزهای سه شنبه بعد از ظهر ضبطش میکنیم. این عکسها ماله این ضبط آزمایشیه که ببینین چه فضائی داره. اگه دیدیم خوب در اومده میزاریمش روی صفحه شب هفتم www.bbcpersian.com که نیگاش کنین. راستی از بچه های خودمون کوچه گرد هم مهمونمون بود.
حالا تک تک بچه هایی که توو استودیوی ضبط آزمایشی بودن برامون از زاویه خودشون داستان رو تعریف میکنن.
دی جی شهرام : ساعت ۹ بلند شدم (واقعیت) و بطرف بی بی سی اومدم. ساعت ۱۱ رسیدم اینجا. حالا جای پارک پیدا نمیشه . یکساعت دنبال جای پارک گشتم بعد دیدم فقط کردیت کارد میگیره. بعدش رفتم میدون میدون پیکادلی ( که ۳روز پیش داشتن بمب گزاری میکردن ... ) ... بعدش رسیدم استودیو دیدیم که سیم صدای کامپیوتر به میز پخش استودیو وصل نمیشه یعنی که فقط میتونیم ادا دربیاریم و تظاهر کنیم که داریم آهنگ پخش میکنیم. حالا هم فلنگ رو ببندم برم که جریمه نشم.
سعید (عکاس این عکسها) : وسط کلاس زبان بودم که بهزار زنگید و گفت : کجائی یه ساعت پیش باس اینجا می بودی!!!؟ منم با کله ملق زدم خودمو رسوندم دم در بی بی سی ( بهزاد: بعد زنگ زده میگه دم درم،ما ها هم تازه دوربینا رو روشن کرده بودیم که فیلمو بگیریم. همه چی رو وایسوندیم، رفتیم پائین دیدیم چاخان کرده وسط راس گفته دمه درم، ازش تنفر دارم ... )
حمیدرضا هم از دیر رسیدنم شاکی بود ( شاکی تر از همیشه ). وقتی بهزاد و با دسته گل دیدم، جا خوردم! گفتم این دیگه چیه! جا خیلی کوچیک بود. سعی کردم از زیر بغل بهزاد عکس نگیرم! یه دفعه موقع رقصیدن وسط ویدیوی سوزان روشن منو کشید وسط که برقصیم. منم یه شاطری اومدم. این فضا خیلی بهتر از اون یکی استودیو هستش ( ماله شب هفتم رادیو ) جالبه اینه که اینقدر اتاق کوچیکه که اصلا یه دونه عکس از راه دور هم نمیشه گرفت.
حمیدرضا : بچه های تکنسین پشت صحنه زیادی مسئله رو جدی گرفته بودن، برای فشاروندن هر شاستی یه نفر وایساده بود. ۹ نفر تو یه جا که اندازه صندوق خونه است. حرف میزدن و دگمه فشار میدادن با اینهمه ژست سه بار تلفن و اشتباهی قطع کردن... کارگردان تلویزیونه هم جو گرفته بودش همه چیز و سه بار تکرار میکرد که ملت خر فهم بشن. این انگلیسا هم همه اش میگن نمیشه نمیشه. هی میگیم فقط کافیه این دگمه رو بزنی پخش شه ! میگن: نمیشه. چون این تخصص من نیست.
بهزاد: من این دسته گل قرمز رو امروز صبح خریدم. دختره یه شاخه برگ بهم تخفیف داد. علتش هم این بود که میخواستم دسته گل و ببندم دوره میکروفن. بعد اومدم دیدم که میکروفن یقه ای بهم دادن. دو سه تا شوخی لوس هم درباره اش کردم. کلا برنامه خیلی باحال میشه. از الان برای هفته بعد نقشه کشیدیم. از الان اسم نویسی کنین و اگه وب کم دارین خبر بدین.
کوچه گرد ( شنونده ای که باهاش حرف زدیم)
ساعت حدود ۲ ظهر بود، گوشیم زنگ خورد، شماره رو ننداخت! با بی حوصلگی گفتم: الو.... .
کوچه گرد سلام!
این کیه دیگه منو به اسمه کوچه گرد صدا می کنه؟ حتما از این مزاحم های وبلاگیه؟!!!
بهزادم. چرا پنچر شدی؟
خلاصه گفت که قراره برنامه رو ضبط کنیم. تو هم تلفنی وصل می شی. آماده هستی؟ (من قبلا ثبت نام کرده بودم) در مورد یکی از پست های وبلاگت حرف بزن. تو بساطت چی داری؟ من پست آخر رو پیشنهاد دادم، اما گفت اونو خوندم، سنگینه! دیگه چی داری؟ من هم که شرت پاره رو خیلی دوس داشتم اون رو پیشنهاد دادم و بهزاد هم موافقت کرد!
بالاخره حدود ساعت سه و نیم بود که حمیدرضا هستم از بی بی سی زنگ زد! یه ربعی منتظر شدم تا نوبت به من رسید. بهزاد از حال و هوای کوچه ها پرسید من هم گفتم که هوا داغه دغه و هر کی الان تو کوچه باشه مغزش گو...!
وقتی حال شرتم رو پرسید، ماجرای شرت پاره رو براش تعریف کردم و بهزاد هم حسابی احساساتی شد! (به جونه خودم!!! گفت یه قطره اشک هم ریخته!) بعد آخر سر هم قطع نامه صادر کردیم که از این به بعد به شورتامون یه جور دیگه نیگا کنیم!
آخرشم یه ویدویه سوزان روشن برامون گذاشت! (همون که خیلی خزه!!! همه اش یه جمله رو تکرار می کنه و به جونه هم می افتن! مردی گفتن زنی گفتن...)
~RS~q~RS~~RS~z~RS~22~RS~)