http://www.bbcpersian.com

شاهرخ گلستان

مجلس انس گلرخسار در پاريس

خانم گلرخسار شاعر سرشناس تاجيکستان بعد از ده سال که از آخرين سفرش به فرانسه می گذشت، ديدار کوتاه دو روزه ای از پاريس داشت و شبی را در ميان دوستداران فارسی زبانش گذراند.

گلرخسار هفته گذشته به مناسبت پنجاهمين سال بی ينال "لييژ" بلژيک که در هر دو سال يک بار صدها شاعر را از چهار گوشه جهان، دور يک موضوع و تم واحد جمع می کند، به عنوان نماينده آسيای مرکزی دعوت شده بود.

او برايمان تعريف کرد که ترجمه فرانسه سه شعر او را خواندند که چندان عکس العملی بر نيانگيخت اما وقتی خودش اشعارش را به فارسی خواند همه خارجيان بسيار لذت بردند و برايش ابراز احساسات کردند.

گلرخسار در پاريس از شعر و شاعری گفت و از شعر ديروز و امروز تاجيکستان و آنچه در دوران شوروی سابق بر سر زبان فارسی در تاجيکستان آوردند.

او که در سالهای پايانی شوروی سابق دو بار نماينده تاجيکستان در پارلمان شوروی بوده است و به گفته ميزبانش "گيسو جهانگيری" در کشور خودش زنی رک گو و با شهامت شناخته می شود، تعريف کرد که چگونه به دستور لنين مردانی را که اهل ادب فارسی بودند کشتند و با کتاب های فارس شان دفن کردند.

او گفت: "در سال ۱۹۹۰ گورهای کتاب را پيدا کرديم. گورها را می درانيدند (نبش می کردند)، کتاب ها زنده آنجا بود. ولی وقتی برمی داشتيم مثل خاکستر می ريخت. فغان می کرديم!"

گلرخسار به علاقه شديد مردم روسيه به "حکيم عمر خيام" اشاره کرد و گفت بعد از پوشکين، خيام شاعر ملی ملت روس است و ترجمه رباعيات او هر سال ميليون ها نسخه تيراژ می شود.

او گفت: "از هفده کتاب که فضانوردان شوروی در فضا به يادگار گذاشتند يکی هم ترجمه روسی رباعيات خيام بود."

گل رخسار از خاطره خوش ديدارهايش با اخوان ثالث، سيمين بهبهانی، بزرگ علوی، سيمين دانشور، دولت آبادی و گلشيری گفت و سطری از شعری را خواند که اخوان برای او سرود:

"به شام ما غريبان چون شفق گل کرد گلرخسار
سما را پر شميم سرو و سنبل کرد گلرخسار"

مجلس گرم و گيرای گلرخسار با خاطره و شعرخوانی و پاسخ به سوالات در هم آميخته بود. او با ذکر جمله ای از "نيچه" که گفته است "مرگ يک انسان فاجعه است و مرگ هزاران انسان آمار است"، گفت اين حرف وحشتناکی است، اما درست است. ما برای مرگ يک نفر خودکشی می کنيم اما در جنگ داخلی تاجيکستان هزارها جوان پانزده تا بيست و پنج و سی سال کشته شدند. من اگر زنده مانده ام شايد برای اين است که برای گور اين گمنامان شعری بسرايم.

"ترا با تير و با تزوير کشتند
مرا با طاقت تحقير کشتند
ترا در چشم انجم گور کردند
مرا در خشم مردم گور کردند"

در گفتگو از سرزمينش، گلرخسار به رودی اشاره کرد که از تاجيکستان می گذرد و به ازبکستان وارد می شود و گفت: "يک رودخانه داريم که وقتی به بخارا می رود، می ميرد. تمام می شود. اين رودخانه ساحل هم ندارد."

دل افشانم ولی همدل ندارم
زرافشانم ولی ساحل ندارم
به مانند درخت ارغوانم
گل افشانم ولی حاصل ندارم

و يک غزل به نام "تنهاتر از تنهايی" که از آخرين ديوان اشعارش با عنوان "عشق و اشک و خنده" برايمان خواند.

در آسمان ستاره ای از شرم بی کسی
خود را به دارگردن مهتاب می کشيد
ياد وصال باطل از شه رگ خيال
با سوزن فراق من زرداب می کشيد
رستم که کشت خون خود تا زندگی کند
بار نگاه حسرت سهراب می کشيد
من گريه می سرودم و شب خنده می درود
من آه می کشيدم و شب خواب می کشيد