13:01 گرينويچ - يکشنبه 24 ژوئيه 2005
جمشيد برزگر
احمد شاملو، در شعر امروز ايران، چهره ای يگانه است، گرچه بسياری بر اين باورند که آفريده های او در زبان فارسی، چه در کسوت شعر و چه در لباس ترجمه يا پژوهش در فرهنگ عامه، جايگاهی بلند را برای وی، نه فقط در شعر معاصر، که در تاريخ ادب فارسی به ارمغان آورده است.
چنين داوری درباره "الف بامداد"، بی گمان بيش و پيش از هر چيز زاييده شعر اوست؛ اما در عين حال، نمی توان در اين سنجش و ارزيابی کارنامه شاعری را که در عرصه حيات اجتماعی و ادبی خود، در موقعيت های گوناگون و متعددی ظاهر شده و عرصه های متفاوت و گسترده ای را آزموده، ناديده گرفت.
شعر، ترجمه، روزنامه نگاری، تحقيق و پژوهش در حوزه فرهنگ عامه و زبان فارسی از يک سو و حضور فعال و موثر در زندگی سياسی و اجتماعی و ايفای نقشی برجسته در حيات جريان روشنفکری ايران در نزديک به 5 دهه از ديگر سوی، به احمد شاملو چهره ای ويژه و متمايز بخشيده است.
اگر آن چنان که او خود می خواست از نخستين دفتر شعرش، "آهنگ های فراموش شده" بگذريم، شاملو در تمامی عمر خويش، هرچند با فراز و فرودهايی، همچون زبان گويای زمانه خويش بود و به هر شيوه که نوشت و سرود، کوشيد بازتابی از روح زمانه و جامعه ای باشد که در آن می زيست؛ گاه به خشم و عتاب، گاه به مهر و عشق و گاه با درد در رگانش و حسرت در استخوانش:
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گويی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ای به تفتهگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
شعر "با چشم ها"، از دفتر "مرثيه های خاک"
شعر شاملو، همچنان که آميزه ای از زبان کوچه و بازار با زبانی فاخر و ادبی، به ارث برده از نثر کلاسيک فارسی است، ملتقا و پيوندگاه نگاهی حماسی و شوری تغزلی، يا به سخن ديگر شعر اجتماعی و شعر عاشقانه است که در نمود عينی خود، گره خوردگی مبارزه و عشق يا درهم تنيدگی عشق خصوصی و عشق عمومی را به نمايش می گذارد:
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
شعر "عشق عمومی"، از دفتر "هوای تازه"
و شايد هم از اين روست که شعرش، همزمان که شورشی بر پليدی ها و پلشتی های زمانه و خشمی بر ستمکاری ها و بدی هاست، ستايشی از خوبی و زيبايی است و چکامه ای در تهنيت به انسان؛ انسانی که دشواری وظيفه است:
من به هيئت «ما» زاده شدم
به هيئت پرشکوه انسان
تا در بهار گياه به تماشای رنگينکمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستانی ازاين دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشتهشدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندهگين و شادمانشدن
توان خنديدن به وسعتِ دل، توان گريستن از سويدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوهناک فروتنی
توان جليل به دوش بردنِ بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی عريان.
انسان
دشواری وظيفه است.
شعر "در آستانه"، از دفتر "در آستانه"
شاملو در شعرش، همانقدر که مبارز است، عاشق است و به زندگی آن چنان شيفته است و آن را چنان ارج می گذارد که مرگ را دشمن می دارد، مگر آن گاه که زندگی، تا زيستی نباتی و حيوانی تقليل يافته باشد، بی نشانی از آرمان ها و روياها، و بی ردی از آزادی، که گويی برايش، ترجيع بندی است که در هر شعر و به هر بيانی تکرار می شود، چنان که هربار نامکرر می نمايد و پر از طراوت تازگی:
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراس من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمينیست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
شعر "از مرگ"، از دفتر "آيدا در آينه"
و خود اين چنين در رد و انکار زمانه و دياری از اين دست، آوايی سر می دهد که پژواکش در هر جانی طنين می اندازد:
دهانت را می بويند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.
دلت را می بويند
روزگار غريبی ست، نازنين
و عشق را
کنار تيرک راهبند
تازيانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بنبست کج وپيچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبیست، نازنين
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خونآلود
روزگار غريبیست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبیست، نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد.
شعر" در اين بن بست"؛ از دفتر ترانه های کوچک غربت
احمد شاملو، به ويژه گاه به دليل بی پروايی در بيان برخی ديدگاه هايش، در مواردی به تندی مورد انتقاد قرار گرفته است. او نيز همچون هر شاعر و هنرمند ديگری از خطا بری و کلام و نظرش از دايره نقد بيرون نيست.
ديدگاه های شاملو و نقدهای تندش به عنوان مثال بر فردوسی يا موسيقی ايرانی، خود او را نيز متقابلا آماج نقدها و گاه دشنام های بسيار قرار داد؛ با اين همه، آنچه مبنای داوری نهايی درباره احمد شاملوست، نه اين نظرها، که شعرها و پژوهش هايی نظير "کتاب کوچه" خواهد بود؛ ضمن آنکه روش و منش او خاصه در مواجهه با قدرت در ساليان اخير، همواره مد نظر طيفی از شاعران و نويسندگان و روشنفکران ايرانی، در سلوک جمعی آنان نيز بوده است.