|
گلبولهای سفيد و صحنه؛ گفتگو با سودابه فرخ نيا | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سودابه فرخ نيا، بازيگر تئاتر، سينما و تلويزيون حدود 20 ساله که در بريتانيا فعاليت داره و نمايشهای متعددی به زبان های فارسی و انگليسی اجرا کرده. در بين اين کارها می شه از نمايشنامه هايی نام برد که توسط ايرج جنتی عطايی نوشته شده و به زبان انگليسی در لندن به اجرا در آمد. سودابه همچنين در مجموعه های تلويزيونی و يک فيلم سينمايی، "بدون دخترم هرگز" بازی کرده است. سودابه فرخ نيا در حال حاضر به علت ابتلا به سرطان خون در بيمارستان بستريه ولی با اين حال هنوز روی صحنه ميره. يکی از اين شبها برای ملاقات سودابه به بيمارستان رفتم و از حالش با خبر شدم.
"من اين تاتر رو قبل از اينکه متوجه بشن لوکيميا دارم، داشتم تمرين می کردم. بعد که به من گفتن لوکيميا داری و بايد بدر يمارستان بخوابی و شيمی درمانی کنی، تقريبا فکر می کردم که ديگه به وقتی که ما تاتر رو رزرو کرده بوديم نمی رسن. ولی همش به خودم می گفتم بايد يکجوری اين رو تنظيم کرد و برای همين تکست ( متن) رو برداشتم با خودم آوردم بيمارستان. يک حس عجيبی داشتم و فکر می کردم اين کار بالاخره يک موقعی بايد بياد رو صحنه و حالا هم من اينجا هستم و بيکارم؛ بهتره بشينم روش کار کنم." "اين متن خيلی سنگينه و به زبان انگليسيه، تکه هايی از شکسپير و کارهای ديگه کلاسيک توشه و بايد روش خيلی کار بشه. دوره های شيمی درمانی من يک طوری جلو رفت و ما به مرحله ای رسيديم که ديدم خيلی دلم می خواد اين کار رو بکنم و اين برای روحيه من خيلی خوبه. دکترهام موافقت کردن و من هم شروع کردم به تمرين های شديد." آيا می شه گفت در موقعيت تو نمايش يک درمان هم هست؟
وقتی يک خبر خوب از بيرون به من می رسيد خوشحالی رو تجربه کردم. چون اين احساسات به بيرون راه پيدا می کنه و بيان می شه، در نتيجه حتما يک درمان روانيه. واقعا روی صحنه اين حس رو داشتم. فکر می کردم اگر از اين اتاق دربيام و برم روی صحنه، از اين بيماری هم می تونم دربيام و برگردم روی صحنه زندگی. تو به خاطر شيمی درمانی موهاتو از دست دادی. اون صحنه ای که در تاتر "آواز قو" روسری رو برمی داری برای تو چه معنايی داره؟ بعد هی به اين صحنه فکر کردم. شخصيتی که من در تاتر آواز قو بازی می کنم، يک هنرپيشه مسن و از کار افتاده است که الان فقط نقش دلقک رو بازی می کنه و خيلی شکست خورده است. ولی اون نقش هايی که در گذشته بازی کرده دائم يادش مياد. يکی از نقش هايی که بازی کرده ، يک دختر جوونه که پدرش رو کشتن. جسد پدرش اون جلو افتاده و اين دختر داره مياد تا جسد پدرش رو ببينه، تقريبا به جنون می رسه. من فکر کردم اين دختر به حدی به جنون رسيده که می تونه بره سرش رو از ته بزنه. من خودم احساس شخصيم اينه که انگار يک هو خودم رو لخت و عور می کنم. ديگه هيچ چيزی بين خودم و تماشاچی نيست که بخوام قايم بکنم.
تو از بازيگرهای خيلی فعال ايرانی هستی چه در لندن و چه در اروپا. الان ۲۰ ساله که در تاتر، فيلم و تلويزيون فعاليت داری. الان در محيط بيمارستان با اين همه لوله و عقربه و مونيتور، به عنوان هنرمند چقدر با اين محيط کنار ميای. روی روحيه ات چه تاثيری می ذاره و آيا چيزی از اين تجربه می نويسی؟ در پايان می خواستم ازت بپرسم به چه آهنگ هايی گوش می دی. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||