|
برادران اميدوار ، آخرين سفر " استراليا" | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
برادران اميدوار در اين آخرين قسمت از خاطره سفرهای دور دنياشون، ما رو به استراليای ۵۰ سال پيش می برن قاره ای در اقيانوس آرام. قاره ای که چند صد سال پيش بدست بريتانيائی ها کشف شد. در اين سفر اميدوارها با بوميان استراليا زندگی می کنند. بوميانی که شبيه به انسانهای عصر حجر زندگی می کردند...
عبدالله اميدوار: استراليا واقعاً يکی از شگفت انگيزترين مراکزی بود که طی جهانگردی خودمون از اون ديدن کرديم. ما از مجمع الجزاير اندونزی وارد استراليا شديم و در غرب اون، در شهر Perth که پايتخت استراليای غربی است از کشتی های خودمون پايين اومديم. اين واقعاً برای ما هيجان انگيز بود. چون می دونستيم که ماه ها در اين قاره زندگی خواهيم کرد. به سمت شرق استراليا حرکت کرديم. از يک صحرای خشک گذشتيم. البته درست قبل از رد شدن از اين صحرا، يک سری معادن طلا بود به نام "کلگری" که من و برادرم عيسی مدت دو هفته در اونجا کار کرديم. چون کار کردن در يک معدن طلا برای ما خيلی رويائی جلوه می کرد! به علاوه مقداری هم تقويت مالی شديم! به هر حال در وسط صحرای خشک در يک اطاق کوچک دو هفته مونديم.
بعد از اونجا راه افتاديم و رسيديم به "Adelaide" که پايتخت استراليای جنوبی است. از اونجا جاده ای بود که از وسط استراليا می گذشت و ما هم اون رو طی کرديم.. در راه رسيديم به يک سری بوميان استراليا که زير بوته زندگی می کردند!!! اينها در اون موقع، يعنی در سال ۱۹۵۵ انقدر عقب افتاده بودند که واقعا دو سنگ رو سعی نمی کردند روی هم بگذارند که ازش يک خونه بسازند! يعنی فقط جايی زندگی می کردن که يک سکونتگاه طبيعی بود نه ساخته دست خودشون! مثلاً زير بوته و يا جايی مثل يک حفره در سينه کش کوه! در اون موقع ما بايد می رفتيم و بين اين ها زندگی می کرديم! درست مثل اين بود که ده هزار سال صفحه تاريخ رو به عقب برگردونديم!
برای رسيدن به سرزمين های اين بوميان، ما مجبور بوديم از وسيله حمل و نقل محلی استفاده کنيم! موتورهای ما اونجا به درد نمی خورد! انگليسی های اوليه که استراليا رو کشف کرده بودند، به افغانستان رفته بودند و از اونجا حدود ۲۰۰۰ شتر آورده بودند استراليا. بعد شترها رو آزاد کرده بودند و چون آب و هوای استراليا مثل افغانستان بود، اين شترها زاد و ولد کردند و مقداری زيادی از اونها در استراليا سرگردان شدند و بطور وحشی زندگی می کردن. بنابراين ما رفتيم و با کمند اون ها رو گرفتيم و دو هفته طول کشيد تا رامشون کنيم.
عيسی: بعد از تلاش زياد موتورها رو به چند قسمت کرديم و روی شترها بستيم. حدود دو روز طول کشيد تا از اون منطقه شن زار عبور کرديم. بالاخره بعد از چند روز و تحمل دشواری های بسيار به نزديکی بومی ها رسيديم. بعد از کمی استراحت فردای اون روز به سمت چادر بومی ها حرکت کرديم. موقعی که به محل قبيله رسيديم، ديديم که هيچ کسی اونجا نيست! گويا بومی ها با مشام بسيار قوی ای که دارند نزديک شدن ما رو احساس کرده بودن و رفته بودن زير بوته ها مخفی شده بودن. تو اون دهکده هيچکس نبود جز يک مرد و زن سالخوره که قادر نبودن حرکت کنن! ما بدون اينکه ترسی به خودمون راه بديم کنار اونها نشستيم و مقداری شکلات بهشون داديم. اون مرد و زن نمی دونستند که اين شکلات ها برای خوردنه يا برای چيز ديگه ای! البته ناگفته نمونه که قيافه خود ما اون روزها کمتر از بومی ها نبود!
به هر حال بعد از مدتی مرد سالخوره لوله چوبی که حدود يک متر طول داشت رو به يک طرز خاصی به دهان خودش گذاشت و صدای دلنوازی سر داد. بعدها متوجه شديم که اين ساز همان "ديجی ری دو" هستش که الان در دنيا شناخته شده است و در اصل شاخه درختهائيه که بيدها توشو خوردن و خالی کردن. به هر حال بعد از مدتی سر و کله افراد قبيله پيدا شد و معلوم شد که صدای اين ساز بادی برای احضار افراد قبيله و جمع آوری اونها بوده! عبدالله: اين بومی ها انقدر عقب افتاده بودند که هنوز نمی دونستن بچه از نزديکی زن و مرد به وجود مياد! بلکه فکر می کردن همخوابگی مرد و زن، وسيله ايه که روح نياکان مرده رو دعوت کنه که در شکل بچه به دنيا بيان!
عيسی: در مدت زمانی که بين اين افراد زندگی می کرديم زنی يک دو قلو به دنيا آورد. اما فردای اون روز متوجه شديم که يکی از دو قلوها رو بلافاصله کشته بودند. چرا که اينها عقيده دارند که روح پدربزرگ در فرزندشون حلول می کنه و روح پدربزرگ هم قابل تقسيم بين دو فرزند نيست! بعدها ما از ماهی گيری و صيد مرغابی اين افراد فيلم برداری کرديم. بومی ها ميرن زير آب و از يک لوله نی زير آب نفس می کشن و برای اينکه مرغابی هايی که روی آب شنا می کنند اين نی رو نبينن، روی اون رو با يک بوته می پوشونن. به همين ترتيب نزديک مرغابی ميشن و از زير آب اون رو شکار می کنند.
ما همراه خودمون تعدادی کبريت، فندک، بادکنک، آينه و پارچه های رنگارنگ برده بوديم و هر روز يکی از اونها رو به بومی ها هديه می داديم. کبريت برای اونها يک معجزه بود. چون اونها آتش رو به وسيله ساييدن دو تکه چوب و با زحمت خيلی زيادی آماده می کردند! بعد از چند روز که اونجا زندگی کرديم متوجه شديم که بومی ها مشغول تدارک جشنی هستند. در اين مراسم جادوگر قبيله بايد يکی از دندان های بالايی جوان بالغ رو ريشه کن بکنه! به دليل اينکه بومی ها کاملاً لخت و عريان بودند و ما بايد از اين مراسم فيلم و عکس تهيه می کردم، به جا ديدم که پارچه هايی که با خودمون آورده بوديم رو بين زن ها تقسيم کنيم که به دور کمرشون بپيچند تا بدنشون زياد ديده نشه! اما هر چقدر سعی کرديم اونها رو حاضر به اين کار بکنيم نشد! می گفتند بدن ما مگر عيبی داره که ما بايد اون رو بپوشونيم!؟ در همين موقع يکی از جوون های بالغ روی زمين دراز کشيد و سرش رو وسط دو پای جادوگر گذاشت.
جادوگر هم به وسيله يک استخون تيز لثه های يکی از دندان های جوون رو کنار زد تا قدرت اون کمتر بشه و بعد هم با چند ضربه توسط سنگ اون رو بيرون کشيد! به هر حال اين جوون درد زيادی رو تحمل می کرد ولی موسيقی بلندی هم می زدن که صدای داد و بيداد اون جوون شنيده نشه! جوون هم بعد از اين کار بلند شد و خوشحال بود که بعد از اون می تونه ازدواج بکنه! در هنگام عمل کشيدن دندان مردهای ديگه مشغول رنگ آميزی بدنشون بودند که بعد از اين عمل توسط جادوگر در جشن خودشون شرکت بکنند. اما اين افراد فقط دو رنگ رو می شناختند! رنگ سفيد رو از نوعی گچ صحرايی و رنگ قرمز رو از خون بدنشون تهيه می کردن! جشن اين بومی ها يک شبانه روز ادامه داشت! عبدالله: اين بومی ها انسان هايی بودند که ابداً به کشت و زرع آشنا نبودند! فقط از چيزهايی استفاده می کردند که طبيعت در اختيارشون گذاشته. مثلاً بعضی از سيب زمينی هايی که خود رو هستند. برای همين بود که بيشتر به شکار مرغابی، ماهی و پرندگان می رفتند.
بعد از گذشت چند هفته که با اونها زندگی می کرديم تصميم گرفتيم که کاشتن سيب زمينی رو به اونها ياد بديم و برای اينکه اين کار رو عملاً به اونها نشون بديم، چند نفر از مردها رو جمع کرديم و با هم تعدادی سيب زمينی کاشتيم. چند روزی هم سعی کرديم و به اتفاق اونها سيب زمينی ها رو آب بديم. ولی بعد از حدود يک هفته متوجه شديم تمام سيب زمينی ها رو در آوردن و خوردن! موقعی که از اونها سوال کرديم که چرا سيب زمينی ها رو بيرون آوردين، جواب دادن که چيزی رو که ميشه خورد چرا توی زمين مخفی کرديد؟!!! هفته آينده برادران اميدوار مهمان برنامه ما خواهند بود و به سوالاتی که شما از طريقصفحه "صدای شما" بی بی سی و برنامه روزهفتم (همينجا) فرستاده بودين، جواب خواهند داد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||