|
نامه های لاهوتی شاعر محزون | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مجموعه نامه های استاد لاهوتی که انتشارات ادیب در پایان سال 2004 با کوشش خورشیده عطاخانوا در تاجیکستان نشر کرد، مجموعه ای ست از نامه های منتشر نشده و يا قبلا انتشار يافته اين شاعر فقید ايرانی که به شوروی مهاجرت کرد. این نشر نسبتا مفصل نامه های خصوصی ابوالقاسم لاهوتی که به عده ی ازادیبان و روشنفکران تاجیک نوشته شده است به خواننده ديد تازه ی از روزگار این پشتیبان و دلسوز اهل ادب و ادبیات تاجیک می دهد. ويراستار مجموعه در پيشگفتار آورده است که نامه های لاهوتی اولین بار است بدون سانسور و ملاحظه های سیاسی به طبع می رسند؛ خانم عطاخانوا آورده است: لاهوتی خصوصا بعد از حادثه های 1937 نسبت به افضلیت حکومت شوروی و حزب کمونيست شبهه پیدا شده باشد هم، آن را به کسی اظهار کرده نمی توانست. بنابر این نامه های او نیز مثل اثرهای بدیعی یش افاده گر وضع و روحیه زمان زندگی او می باشند. نامه ها بنا به ترتیب تاريخ شان طبقه بندی شده اند و زبان و اصطلاحات رسمی و عبارات افاده گر افت و خیز زمان شاعر است. کاملا روشن به نظر می رسد که شاعر به جریان محیط ادبی آن زمان تاجیکان موثر و از آن متاثر بوده است. از این جاست که او در ادبیات تاجیک دوره شوروی به عنوان یکی از سرامدان شناخته و توصیف شده است. لاهوتی بیشتر نامه های خودرا از مسکو و از بیمارستان های کنار دریای خزر یا از استراحتگاه های روستايی اطراف مسکو نوشته است. بيشتر نامه ها بیانگر لحن محزون و تنهایی او است. گاهی هم عصبانیت او از "دشمنان دوست نما" که به قول خودش مرتب در پی اغوا انگیزی و بدنامی اویند، در سطرهای نامه هايش موج می زند. مروی می کنم بر بخش هايی خواندنی از اين نامه ها که خوانندگانی که به کتاب دسترسی ندارند از حال و هوای آن خبر يابند: 'به جز ایران هیچ چیز را نمی پرستیدم' یکم ایون (ژوئن) سال 1956 لاهوتی در یکی از نامه هایش به شخصی به نام عيسايف که خواسته بود از شرح حال خویش بگوید می نویسد:
"مادرم از قبیله کلخانی (قلخانی) بود که یکی از قبایل جسور کرد زبان می باشد. آنها علی اللهی هستند. مادرم خودش هم نمی دانست که کدام وقت با بابایم به کرمانشاه آمده اند... نام پدرم احمد. در ایام جوانی شعر می گفت و برای تامین معاش گیوه کشی می کرد... سال های 1906 تا 1908در تهران با نوشتن اشعار انقلابی و نطق های ساده و صمیمانه به انقلابی های آن زمانه یاری می دادم... شبنامه ها با ژلاتین چاپ می کردیم و همراه دیگران پنهانی منتشر می کردیم. نام همه روزنامه ها در یادم نیست، اما در "چنته پابرهنه" که روزنامه خلقی بود، اشتراک می کردم و به "حبل المتین" در کلکته شعر می فرستادم. مشهور و مهمترین روزنامه های آن دوره در ایران "صور اسرافیل" و "ایران نو" بودند. سال 1908 در بمب انداختن به محمد علی شاه با حیدر عمو اوغلی اشتراک داشتم. سال 1914 در عرفه جنگ جهانی اهل هر مسلک جداگانه تشکیلاتی داشتند، پنهان از یکدیگر. حکومت ایران که زود زود تغيیر می کرد، گاهی طرفدار روس، گاهی انگلیس، بیشتر آلمانوفیل، بعضی پن اسلامیست و طرفدار ترکیه بودند." "از انقلابیان قدیمی که در دست این یا آن حکومت نابود شده بودند، فقط من زنده مانده بودم: دارای شغلی و نفوذی بودم. گناه کبیر من این بود که کله شق بودم و به جز ایران هیچ چیزی را نمی پرستیدم." "با کمال افتخار می گویم که از هیچ دولتی پول قبول نکرده ام و به هیچ دولتی تکیه ننموده ام، مگر به خلق ایران خودم. با این سبب دولت خارج پرست ایران وظیفه خود می دانست که مرا نابود کند..." نامه ها به استاد عینی لاهوتی بعد از فرار طولانی و گرفتاری های بسیار خود را به خاک شوروی می رساند و آن جا با خلق تاجیک و روشنفکران و ادیبان آن روابط دوستانه و صمیمانه پیدا می کند. خصوصا با صدر الدین عینی سرامد ادبیات شوروی تاجیک. دوستی و صمیمیت این دو مرد فاضل، تا جايی می رسد که دشمنان رشد ادبیات تاجیکی بین این دو نیروی بزرگ فاصله بسيار می اندازند و لاهوتی را در مسکو با کارهای حزبی دست و پای بند می کنند. وی در یکی از نامه هایش به عینی می نویسد:
"استاد محترم، خط عزیز شمارا گرفته از یاداوری دوستانه شما ممنون شدم. خودتان البته می دانید که چی قدر آرزو دارم در سمرقند باشم و از حضور شما درک علم وفضل کنم. اما چی چاره، که بیماری (در نتیجه خیانت و جنایت و کارهای چاپلوسانه دشمنان دوست نما) کار خودرا کرده و بر خلاف آرزو مرا هزاران فرسنگ از شما دور انداخت. خوب، باشد، دوری راه مانع نزدیکی دل نمی شود." لاهوتی همیشه برای خلاقیت وقت فراهم می کرد ونوشته هایش را به استاد عینی ارسال می نمود. یا وصل تو قسمت بشر نیست همين شعر است که او در نامه دیگری به تاريخ اول نوامبر 1939 آن را تکميل می کند و می نویسد: یا باز ستم هوا گرفتست دوپهلو گفتن لاهوتی بسیاری از نامه های لاهوتی که به همسرش و یا استاد عینی نوشته است پر از عباراتی است که معنای دوگانه دارند. و اين جاهايی است که او می خواهد از خدا و از ايمان خویش حرف بزند يا از نا امیدی های خود از حزب سوسیالیست بگويد و از خستگی های خود از دشمنانی که سالهای آخر حتا موفق شده بودند نام کوچه ها و خیابان ها و مدارسی را که نام باشرف لاهوتی را داشت، عوض کنند و او را دشمن خلق اعلام کنند.
در برخی از نوشته هايش کاملا احساس می شود که استاد لاهوتی فقط نام و اصطلاحات را عوض کرده است و گويا همان مومنی است که هیچ وقت به خود و خدای خود خیانت نکرده است. در نامه ای که به استاد عینی نوشته است جايی که می خواهد برای کمال عینی مریض احوال از خدا سلامت و شفا بطلبد، می گوید: "سلامتی کمال الدین سمرقندی را از طبیعت منتظرم." و در نامه دیگر: " حالا از کسل بدن شما متاثرم. امید است که پرتیای لنین- ستالین (پارتی / حزب) کسالت جسم شمارا هم شفا دهد. آمین." "استاد جان قسم بر مسلک لنینیسم، به قدر سر مویی به این کارها اهمیت نمی دهم. در مثال نام نبردن در شعر تماما درست می گویيد و بعد از این نام هیچ جنبنده ی را (نام معین یک کس را) در شعر نخواهم آورد. که می داند پهلوان امروز فردا به چی رنگ می درآید؟" آفتاب و سيسيليا بانو در نامه عاشقانه ای از شهر کسلاوادسک به همسرش سیسیلیا تصویر یک پرنده در باد و باران مانده را رسم می کند و می نویسد:
"...مرغک از این ثانیه استفاده نموده با قهقهه و خنده می پرد. می پرد بالا و بالاتر. او می داند که در بالای ابرها آفتاب است، او می داند که هیچ آفتاب را نمی تواند از میان ببرد، فقط موقتا میان ما و آفتاب بعضی مانع های تصادفی می تواند حايل شوند." نامه ها گویاست که بهترین همصحبت و همدل او در آن سال های غربت تنها همسرش سلسیلیا بانو بوده است. سلسیلیا بانو یکی از مترجمان با استعداد و پرکار آن سال هاست که کل اشعار لاهوتی و نمایشنامه های اورا به زبان روسی برگردانیده است و همچنين بسیاری از برجسته ترین نمونه های ادبیات تاجیک را. آنها دو فرزند داشتند که به دلیل اقامت طولانی در مسکو و محیط روسی هیچ گاه نتوانستند زبان پدری اشان فارسی را فرا بگیرند گرچند مادرشان سلسیلیا بانو در فارسی روانگوی بود. لاهوتی دور از ایران و تاجیکستان و زن و فرزندان در یکی از بیمارستان های مسکو از عالم در گذشت. هیچ فارسی زبانی در پهلویش نبود، تا واپسین سخن اورا بشنود. شاید این مصرع ها که از فراغ خورشيد می گويد افشاگر احوال او باشد که از وطن و از زبان فارسی و هم از تاجيکان که دوستشان می داشت دور افتاده بود. شعری که تاجیکان آنرا با آهنگ غمناکی به ترانه می خوانند: خورشید من کجايی؟ سرد است خانه ی من، |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||