23:24 گرينويچ - جمعه 28 ژانويه 2005
قسمت ششم : سفر دور دنيا برادران اميدوار (فربد سروندی)
ما وارد اروپا و سپس انگستان شديم. اتفاقاً من در انگلستان حدود ۱۶ برنامه راديويی در بی بی سی اجرا کردم.
به هر حال به فرانسه رفتيم و از اونجا هم قسمتی از کشورهای اروپايی رو ديديم. البته ما کار زيادی در اروپا نداشتيم به دليل اينکه برای ما کاری برای انجام دادن نبود، جز اينکه تحقيقات و مقالات و فيلم های خودمون رو در کشورهای مختلف اروپايی ارائه می داديم و قسمتی از هزينه های سفرمون رو از طريق فروش همين مقالات و فيلم ها به سازمان ها و تشکيلات مختلف کسب می کرديم.
به هر حال بعد از ۷ سال که ما با اون موتور سيکلت ها سفر کرديم، در فرانسه شرکت سيتروئن، در مقابل فروش مقالاتی که به اونها داده بوديم به ما يک ماشين هديه دادند.
ما به وسيله اون اتومبيل و يک موتور سيکلت که عبدالله سوارش بود از کشورهای اروپايی، اتريش، ايتاليا و يوگسلاوی و بلغارستان و ترکيه گذشتيم و بعد از ۷ سال وارد ايران شديم. ما فقط حدود ۳ ماه در ايران توقف کرديم و با کمال تاسف سومين روزی که ما وارد ايران شديم، مادرم به دليل بيماری چندين ساله ای که داشت، فوت کرد. به هر حال بعد از سه ماه موتور سيکلت ها رو زمين گذاشتم و به وسيله همون اتومبيل سيتروئن سفر دوم خودمون به سمت قاره آفريقا رو از طريق کويت و عربستان سعودی شروع کرديم.
جالب اينجاست وقتی ما سفر خودمون رو از تهران شروع کرديم، صدها نفر از دوستان و اقوام دنبال ما می آمدند. وسط جاده ايستاديم و در صد کيلومتری گفتيم که بابا شما کجا دارين مياين؟ ما بايد بريم! به هر حال خداحافظی کرديم اما همون موقع يکی از دخترهای فاميل که با ما دوست شده بود بعد از اين همه تشريفات اومد و گفت "عيسی، حالا نرو! کجا ميری؟"
ما بالاخره سفر خودمون رو ادامه داديم. از طريق جنوب ايران به وسيله يک بلم از آبادان خودمون رو به کويت رسونديم. از اونجا می خواستيم به عربستان سعودی بريم. هنوز بيش از ۲۰ کيلومتر از شهر کويت دور نشده بوديم که آسفالت جاده مبدل به يک صحرای خشک و شن زار شد. در همه جای اون هم لوله های نفت خام، مثل تار عنکبوت تو هم پيچيده بودند. يکی دو ساعت بيشتر طول نکشيد که به مرز عربستان سعودی رسيديم.
ما خودمون رو بعد از دو روز به شهر رياض رسونديم. در واقع مشکل بزرگ ما در راه رسيدن به خانه خدا، از اينجا شروع شد. چون ما قصد داشتيم که به کعبه بريم. ما در حاشيه صحرای رب الخالی به طرف مکه می رفتيم که يک صحرای خشک و بسيار طولانی هست. اکثراً ما رد پای کاروانان با شتر رو پی می گرفتيم.
حدود ۲ روز راه رو طی کرده بوديم که طوفان خيلی شديدی شروع شد. بعد از مدتی همين کوره راه ها و ردپا ها به خاطر طوفان از بين رفتند! به همين دليل ما خيلی دور خودمون گشتيم و بالاخره بنزين اتومبيل ما تموم شد! طوفان شن انقدر شديد بود که اتومبيل ما بعد از مدتی زير خروارها شن و ماسه دفن شد!
به هر حال حدود ۶ تا ۷ روز گذشت و ما قادر نبوديم که يک قدم جلوتر بريم! آب و غذای ما هم تقريباً تموم شده بود! بعد از اينکه اين طوفان فرو نشست، يک کاروان شتری که از فاصله دور عبور می کردند ما رو ديدند و نجات دادند! اونها کاروانی بودند که در صحرا زندگی می کنند و هميشه در حال کوچ کردن هستند! بعد از اينکه اتومبيل رو از زير ماسه ها بيرون کشيديم مجبور شديم اون رو چند روزی به وسيله يک شتر بکشيم! بعد از مدتی بالاخره بنزين گير آورديم و دوباره حرکت کرديم به سمت مکه!
به دليل اينکه آقای ابن سعود سفارش ما رو به روسای مکه کرده بودند، ما در شهر مکه در واقع مهمون شهردار مکه شديم. در مدت اقامت خودمون در اين شهر، پذيرايی خيلی گرمی از ما به عمل اومد. قبل از ورود به شهر، لباس مخصوص حج رو تنمون کرديم و مراسم حج عمره رو به جا آورديم.
در دومين روز به همراه شهردار مکه و يک مهندس معمار مصری که بازسازی کعبه رو به عهده گرفته بود، کليه قسمت های جالب کعبه رو ديدن کرديم. بعد ما مشغول فيلم برداری شديم و بايد توجه بدم که اين اولين فيلم مستندی بود که از خانه خدا و مراسم حج تهيه شده بود.
در اون سال ها موقعی که ما اقدام به تهيه اين فيلم کرديم کار بسيار خطرناک و دشواری بود. برای اينکه نگهبانان صحن کعبه، کوچکترين حرکت هر نفر رو زير نظر داشتند. اما ما به دليل اينکه مهمان شهردار مکه بوديم، به هر حال اين کار رو با دلهره زيادی انجام داديم.
بعد از مراسم حج، عازم آفريقا شديم!
ادامه دارد...