قسمت پنجم (فربد سروندی)
|  |
بعد از مراسم حج در مکه و مدينه، عازم آفريقا شديم. ما از طرف جده خودمون رو با "بلم" که کشتی خيلی کوچکی هست به شرق آفريقا، کشور سودان رسونديم. در اون زمان وقتی به اين کشور وارد شديم، مردم در حال شورش برای آزادی بودن و هر نقطه ای که می رفتيم سر و صدا بود. اما کار ما برای سياست نبود بلکه برای تحقيق بود. کار دشوار و خطرناکی رو در آفريقا داشتيم.
دشواری سفر ما در آفريقا تنها منحصر به عبور از مرزها و خروج از لابلای تار عنکبوت ها و برخورد با قوانين پيچيده کشورهای تازه تاسيس نبود! بلکه خيلی از مرزهای کشورهای آفريقا متروکه بودن و خيلی از اونها مانع ورود و خروج ما می شدن. تا اونجايی که ناچار می شديم از مرزها فرار بکنيم. در خيلی از کشورها مردم برای گرفتن آزادی با سفيد پوستان در جنگ بودن و برای ما که سفيد پوست بوديم، جاده ها خالی از حادثه و خطر نبود. در کشور آفريقای جنوبی هم به خاطر اينکه آسيايی بوديم از ما دوری می کردن!
در جزيره زنگوار جنگ شديدی بين دو حذب مختلف در گرفته بود و نزديک بود ما به جرم اينکه عرب هستيم به دست سياه پوست ها کشته بشيم! تا اينکه بالاخره با کمک پليس از اونجا هم فرار کرديم. جالب اينجاست برای رسيدن به شمال غربی آفريقا، مجبور بوديم از کشور آنگولا عبور بکنيم. حالا توجه بکنين که آزادی خواهان آنگولا به رهبری آقای هولبرن روبرتو که در پايتخت مستقر شده بودن، با ارتش خودشون مشغول جنگ با کشور پرتقال بودن! ما هم چون سفيد پوست بوديم هر لحظه امکان اين بود که از ما مثل پرتقالی ها پذيرايی بکنن!
به هر صورت ما از شرق سودان وارد اين کشور شديم. حدود ۱۵۰ کيلومتر از خارطوم به سمت جنوب دور شده بوديم. شما در هيچ کجای دنيا نمی تونيد اينگونه تنوع پرنده های مختلف کوچک و بزرگ ببينيد! بهشت پرنده های مختلف از همين جا تا غرب آفريقا ادامه داره. در اونجا قبيله دينکا رو پيدا کرديم. اين قبيله در جنوب سودان زندگی می کردن. اين قبيله بسيار بدوی و عقب افتاده بودن. مردم هيچ گونه لباس، حتی يک برگ هم برای پوشش نداشتن! ما بين مردم اين قبيله راه پيدا کرديم. مردمان اين قبيله يکی از بلند قدترين مردمان روی زمين هستن!
من فکر می کنم دليل درشتی اين اقوام استفاده از آب رودخانه نيل و استفاده زياد از گوشت حيوانات مختلف باشه. زن و مرد اين قبيله هيچ گونه پوششی ندارن. مردم قبيله ماسائی که در سواحل شرقی آفريقا و در کنيا زندگی می کنن، پارچه های الوانی دارن اما اون رو برای پوشش استفاده نمی کنن بلکه برای زيبايی به کار می برن! ما هميشه اسلحه های مختلفی همراه داشتيم. يک اسلحه دولول داشتيم برای شکار پرنده ها و يک اسلحه وينچستر داشتيم برای حيوانات بزرگتر. البته اشاره بکنم که ما برای لذت شکار نمی کرديم. بلکه برای زندگی کردن با بومی ها اين کار رو انجام می داديم. چون اگر ما می خواستيم با اونها زندگی کنيم بايد غذای اونها رو تامين می کرديم تا بتونيم باهاشون دوستی برقرار کنيم. به هر حال يک روز در جنوب سودان با چند نفر از بومی ها عازم شکار فيل شديم! توی يک فرصت مناسب دو فيل خيلی بزرگ شکار کرديم. خرطوم فيل برای ما خيلی لذيذ بود و من و عبدالله از خوردنش خيلی لذت برديم!
دو فيل رو در اختيار بومی ها قرار داديم. بعد اونها به جون اين فيل ها افتادن و تعدادی از اين بومی ها بيشتر از ۲ ساعت طول نکشيد که حدود ۳ تن گوشت دو فيل رو با نيزه از استخونش جدا کردن! معمولاً اين گوشت ها رو به صورت دراز می بريدن و روی شاخه های درخت پهن می کردن و اونها رو خشک و ذخيره می کردن. مردهای شکارچی قبيله وقتی به شکار فيل می رفتن حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر با نيزه های خودشون، فيل رو محاسره می کردن و نيزه های خودشون رو به سمت فيل پرتاب می کردن! البته اين خالی از خطر نبود!
در مواقع بيکاری عبدالله مشغول شکار پروانه می شد! من هم اگر ماری از نزديکی های من می گذشت جون سالم به در نمی برد! بايد بگم که ما مار زيادی شکار می کرديم و اين به عهده من بود. عبدالله اگر دختری می ديد می گفت عيسی دوربين رو بگير! اما اگر يک مار می ديد می گفت عيسی دوربين رو بده من! البته دليل گرفتن مار اين بود که ما خود مار يا زهر اون رو به سرم سازی ها می فروختيم و از اونجا پول در می آورديم. اينجا می بينين که نون ما توی زهر مار بود!
من يک مار می گرفتم و می انداختم توی کيسه. اين مار چند روزی همراه ما بود و حتی موقع خواب هم کنارمون بود! يک روز بين دينکاها اين کيسه رو از توی اتومبيل در آوردم که به مردم اين قبيله نشون بدم. اين ها فکر کردن که من هديه دارم.
دور من بيش از ۱۰۰ نفر از بومی ها حلقه زده بودن. تا من در کيسه رو باز کردم يکباره مار جهش کرد و از توی کيسه بيرون اومد و فرار کرد. باور کنيد اين بومی ها چنان وحشتی کردن که حد نداشت! همه اونها پا به فرار گذاشتن!
ما قصد شوخی با اينها نداشتيم! من مار رو دوباره پيدا کردم و کردمش توی کيسه. به دليل اينکه موقعيت ما از همين نظر خطرناک شده بود و ممکن بود که بومی ها برای ما نقشه ای طرح بکنند، به سرعت از محل دور شديم و رفتيم جزيره زنگوار. از اونجا به آفريقای جنوبی غربی رفتيم و بعد به آنگولا و وارد آفريقای مرکزی شديم. به هر حال ذکر اين مسائل، اشاره کوچيکی بود به مشکلات ما در سفر دو برادر در قاره آفريقا! ادامه دارد...
|