BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 21:15 گرينويچ - جمعه 14 ژانويه 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
مورچه های گزنده و سرهای کوچک شده
 

 
 
گشت و گذار برادران اميدوار در آمريکای جنوبی ۳ سال طول کشيد. در اين سفر نزديک بود که به دست بوميان مست کشته بشن و سرهاشون رو به روش مخصوصی کوچک کنن و به عنوان يادگاری در قبيله شون نگه دارن!


خوشبختانه جون سالم بدر بردن و ماجراهاشون رو برای ما تعريف کردن. اين هفته باهشون به جنگلهای تاريک و وحشی ۵۰ سال پيش آمازون می ريم و از زندگی بوميان اونجا و آداب و رسومشون با خبر می شيم. مثل مراسم عروسی که شامل حمله مورچه ها به داماده و زندگی بومی ها در لانه !

برای ارتباط با قبیله ها آنها مجبور بودند ابتدا به آنها هدیه هایی مثل اسباب بازی نمک و کبریت بدهند تا خودشونو به آنها نزدیک کنند

عبدالله اميدوار در شيلی:

يکی از سفرهای ما که قابل تقدير است و ما خيلی بهش اهميت می ديم، شش ماه زندگی کردن در قلب جنگل های آمازون است. اما اون آمازون نيم قرن قبل. در اين شش ماه ما با قبيله های مختلف زندگی کرديم. اون موقع دنيا خيلی بزرگتر بود و هر جا، با جای ديگه تفاوت داشت.

شکار کردن حیوانات و هدیه دادن آن به بومیان برای ارتباط برقرار کردن و دوستی با آنها

وقتی ما سوار قايق شديم و فرار کرديم، ۱۵۰ کيلومتر پايين تر در رودخانه، يک دنيای ديگه بود. در آمازون هر ۵۰ کيلومتر يک قبيله ديگه است. بنابراين به نظر مياد دنيای بزرگی باشه. اما امروزه هواپيما و جاده های خوب دنيا رو به هم نزديک کرده.

عيسی اميدور (برادر بزرگتر) تهران:

ما بعد از اينکه مشکلات زيادی با يکی از قبايل آمازون داشتيم، خطر بزرگی برای ما پيش آمد که چيزی نمونده بود سر ما رو در اونجا کوچک بکنند! بعد از اين مشکل، ما با قايق موتوری از اونجا گريختيم و اونها ديگه قادر نبودند کاری بکنند. از اونجا داخل يکی از قبايل ديگه شديم و مدت زيادی در بين اون قبيله بوديم.

سر کوچک شده، از يک قبيله دشمن، هديه شده به عبدالله اميدوار

رفتن بين اين قبايل کار ساده ای نبود و ما نبايد سرزده وارد اين جمعيت می شديم. ما مدت ها دور از قبيله زندگی می کرديم و بعد هدايايی را که داشتيم کم کم برای اونها می فرستاديم تا اونها برای پذيرفتن ما آماده می شدند و ما می تونستيم ميون اونها راه پيدا کنيم.

شکار میمون و سرخ کردن آنها

هدايايی که ما برای اونها داشتيم برايشان بسيار ارزنده بود. اما برای ما حملش بسيار دشوار بود. هدايای ما تشکيل می شد از نمک، کبريت، فندک، شانه، آينه و اسباب بازی برای بچه ها! نمک در منطقه آمازون وجود نداشت و طبيعتاً هر انسانی به نمک نياز داره.

رئیس قبیله که برای نشان دادن قدرت خود جادوگری هم می کرد

بنابراين اين هدايا رو می فرستاديم تا اونها ما رو بپذيرند. رفتن ما بين اين قبايل به خاطر تهيه فيلم يا عکس ها نبود. هدف ما واقعاً سلسله مطالعات و پژوهش بود که در بين اين افراد انجام می داديم. البته مسائل زيادی پيش می اومد که ما از اونها فيلمبرداری می کرديم.

رئيس قبيله هميشه در قبيله قادر مطلقه و هر کاری به دست او انجام می شه. رئيس قبيله جادوگر قبيله هم است! اين افراد مريض های خودشون رو به وسيله نيروی انتقال انرژی درمان می کردند! رئيس قبيله به بيرون خانه می رفت و سيگار می کشيد و دود بيرون می داد و بعد زوزه می کشيد و به کنار مريض می آمد و اون رو شفا می بخشيد!


جايی در اين قبيله بود بود که ازش کوکا ئين تهيه می کردند. اينها برگ کوکا را می گرفتند و اون رو پودر می کردند و چون برگ کوکا به تنهايی بسيار قوی هست، اون رو با خاکستر آتش مخلوط می کردند، پودر می کردند و توی دهانشون می جويدند! جالب اينجاست که محلی نزديک به همون رودخانه امروزه به بزرگ ترين توليد کننده کوکا ئين و هروئين در جهان تبديل شده!

ما مشکلات زيادی بين اينها داشتيم. وقتی فندک خودمون رو روشن می کرديم، اينها ابتدا فرار می کردند و فکر می کردند که ما جادوگر قبيله هستيم. جادوگر قبيله درمان مريض های قبيله رو به عهده داشت و برای اينکه قدرت خودش رو نشون بده، کارهای عجيب غريبی می کرد!


يک روز يک مريضی حال وخيمی داشت. جادوگر برای اينکه قدرت خودش رو به بقيه نشون بده، يک پسری رو فرستاد که استخوان پای يک شامپانزه رو پيدا کنه و برايش بياره! دقيقاً چيزی رو می گفت که پيدا نشه! اون شخص هم چون نمی تونست اون استخوان رو پيدا کنه، بر نمی گشت و جادوگر اين کار رو می انداخت گردن اون شخص که نتونسته استخوان شامپانزده رو بياره!

ما وقتی می خواستيم فيلم بگيريم هم مشکلات زيادی داشتيم! چرا که فکر می کردند دوربين ما يک جعبه جادويی هست و ما داريم برای اونها جادو می کنيم!


در يک مراسم عروسی وقتی داماد انتخاب شد، قبل از اينکه بتونه دختر رو به خانه ببره می بايست تحت يک شرايط خاصی باشه و امتحان خودش رو برای زندگی پس بده. اين امتحان به اين صورت بود که اون رو به درخت بستند و هزاران مورچه های آمازونی که خيلی هم درشت هستند رو ريختند به سر و بدن اين آقای داماد که لخت بود! هر چقدر اين فرد بيشتر مقاومت می کرد، معلوم می شد که داماد خوبيه!


بعد از اينکه از آمازون بيرون آمديم به پرو رفتيم و در بين قبايل اينکا زندگی کرديم و بعد از اون به شيلی و برزيل رفتيم. کلاً بعد از سه سال زندگی در آمريکای جنوبی، از برزيل به سمت اروپا حرکت کرديم.

ادامه دارد...

 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران