BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 22:01 گرينويچ - جمعه 07 ژانويه 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
حمله سرخپوستها و شاهزاده تايلندی ( دور جهان با موتور سيکلت)
 

 
 

عیسی: ما قصد داشتیم که هر چه زودتر خودمون رو به کشور هند برسونیم. سرزمینی که پر از افسانه هاست! سرزمین عجایب. به هر حال یک روز به حرکت در اومدیم. اتفاقاً اون روز هوا بارونی بود و خیلی سخت بارون می اومد. توی پیچ و خم جاده ها، روی یک پل خیلی بزرگ چوبی من زمین خوردم و نزدیک بود به داخل رودخانه پرتاب بشم!

وارد کشور هند شدیم. سرزمین هند اون موقع برای ما مثل یک رویا بود! این کشور به بزرگی یک قاره هست. تمدن ها، آیین ها و مذاهب مختلفی در این کشور وجود داره. حتی زبان های مختلفی هم دارند و مردم هر ایالت به زبان مخصوص خودشون صحبت می کنند!


بد نیست براتون درباره مراسم ازدواج اونها صحبت کنم که اون هم در هر ایالت با ایالت فرق می کنه. مثلاً در بین مسلمانان هند رسم بر این بود که اگر در شب های اول عروسی شوهر فوت بکنه، زن برای همیشه بیوه می مونه و دیگه شوهر نمی کنه و تمام عمر رو باید بدون همسر بگذرونه. بدتر از این در بین هندوها، اگر شوهر در شب اول فوت می کرد همسر اون خودش رو به آتش شوهر می انداخت و می سوخت! در جای دیگه دختر، پیش از ازدواج 40 روز گرسنگی می کشه!

جالب هست که بگم توی لیست مشاغل هندی ها، صدها شغل هست که هیچ کدوم از اونها در هیچ کجای دنیا سابقه و زمینه نداره! مرتاضی یکی از اونهاست! یا مثلاً اینکه مرد خودش رو زیر صدها کیلو خاک مدفون کنه و زنده بمونه و از مردم پول جمع بکنه! یا مردی که چندین هفته روی دوچرخه رکاب بزنه بدون اینکه هیچ چیزی بخوره! گوش تمیز کردن هم توی کوچه و بازار یکی از مشاغل بود!!!


ما در هند تقریباً 10 ماه زندگی کردیم. از جنوبی ترین نقطه اون به شمالی ترین نقطه هند، کلکته رفتیم و از اونجا به کشور مالزی و بعد وارد تایلند شدیم. در تایلند وقتی در یک برنامه تلویزیونی در شهر بانکوک اجرا داشتیم، یک شاهزاده خانم تایلندی ما رو دید. این شاهزاده خانم که تحصیلات خودش رو در استرالیا تموم کرده بود خیلی از کار ما هیجان زده شد. تلفن کرد و با اسکورت مخصوصی آمد پیش ما! ما روزها و شب ها در قصر ایشون زندگی می کردیم. داستان بسیار جالب شده بود! این شاهزاده خانم می خواست با ما راه بیافته ولی ما نمی تونستیم. در تمام سفر این خانم به ما نامه می نوشت!


در تایلند موتورهامون رو توی یک کشتی باری گذاشتیم که بارش فقط گاو بود! از بانکوک تا هنگ کنگ ما 13 شبانه روز در کشتی بودیم. در این مدت تعداد زیادی از گاوها می مردند و اونها هم طبق سنتی که داشتند، گاوهای مرده رو توی آب دریا می انداختند! ما هی فکر می کردیم که نکنه آخر سر نوبت ما برسه! بالاخره به هنگ کنگ رسیدیم و در اونجا یک نمایشگاه از آثار تاریخی ایران به معرض نمایش گذاشتیم. بعد از اونجا با یک کشتی ژاپنی به طرف ژاپن رفتیم!


چند هفته ای در ژاپن بودیم. ما در اونجا مهمان یکی از ژاپنی های ثروتمند شدیم که از ایران نفت خریداری می کرد. در اونجا در هتلی موندیم که با سنت های ژاپنی زندگی می کردند. ما زمانی که می خواستیم حمام بکنیم مشکل داشتیم! چون دخترها توی حمام می اومدند و می خواستند ما رو بشورند! اما چون سنت ما یک چیز دیگه بود ابتدا خیلی خجالت می کشیدیم! اما بعد از مدتی ما رو عادت دادند که اونها باید ما رو بشورند!

ما در کل حدود دو سال و چند ماه در آسیا سفر می کردیم...

عبدالله: هیچ وقت کسی به صورت یک کمپانی این کار رو شروع نکرده بود که بروند، سفر رو شروع کنند و زنده برگردند و بتونند تجارب خودشون رو در یک کتاب چاپ کنند و فیلم های خودشون رو نمایش بدن. به عنوان مثال وقتی پسر معروف میلیاردر معروف آمریکائی برای نوشتن تز خودش به گینه نو رفت و در بین قبایل آدم خوار تحقیق می کرد. اما چون پسر جوان و خوشمزه ای (!) بود اون رو خوردند!!! خیلی از جهانگردها رفتند ولی برنگشتند! یکی از موضوعات مهم سفر ما این بود که در عین حال مواظب خودمون هم باشیم!


ما دو برادر تنها نبودیم، همیشه یک برادر سوم داشتیم و این برادر کوچک ما بود. اسم این برادر خطر بود. اون همیشه ما رو تعقیب می کرد ولی همیشه از ما عقب می افتاد. چرا که ما همیشه مواظب خودمون بودیم. مثلاً وقتی می خواستیم سفر خودمون به جنگل های آمازون را شروع کنیم، ماه ها درباره اون مطالعه کردیم. وقتی در کلمبیا با رئیس جمهور کلمبیا درباره سفر خودمون به آمازون صحبت کردیم او گفت که من می تونم به شما کمک کنم. او به فرمانده قوای دریایی خودشون در آمازون دستور داد که از ما حمایت بکنند.

وقتی به آمازون رفتیم مقدار زیادی پلاستیک ارزان و سیگار با خودمون بردیم. چون اگر در بین قبایل نیکوتین داشته باشی اونها از تو خیلی خوششون میاد. تا زمانی که ما قوطی های سیگار داشتیم خیالمون راحت بود و اونها هم با ما دوست بودند. اما مشکل این بود که وقتی سیگارها تموم بشه چکار کنیم!؟


ما خودمون رو برای هر جایی آماده می کردیم. برای سفر به جنگل های مخوف آمازون، یک تفنگ وینچستر و یک تفنگ دولول تهیه کرديم. در جایی رسیدیم که یک قبیله ما رو محاصره کرد! ما هم پریدیم داخل قایق و فرار کردیم. قانون جنگل میگه بکش تا تو را نکشند. ولی ما به هر حال تیر هوایی در کردیم و فرار کردیم و کسی رو هم نکشتیم!



 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران