BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 12:06 گرينويچ - جمعه 02 آوريل 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
از وسط معرکه...؛ نوشته ای از کاوه گلستان
 
کاوه گلستان
اين روزها در سالگرد از دست رفتن کاوه گلستان ياد مطلبی افتادم که از او خواسته بودم از تجربه های خود بنويسد.

بهانه نوشتن، گزارش " فتوژورناليسم ايران" بود. اين موضوع را در سال 1369که سردبير "دنيای سخن " بودم برای يکی از شماره ها انتخاب کرده بوديم. از محمد صياد، محمد فرنود، محسن شانديز، کاوه کاظمی و چند تن ديگر خواهش کرديم گرد هم جمع شوند و از فتوژورناليسم ايران که آن سالها رونق خاصی گرفته بود بگويند. حسن سربخشيان که بعدها در اين رشته درخشيد هنوز به ميدان نيامده بود يا من هنوز نمی شناختم. محمد فرنود بسيار در اين زمينه کوشيد و در واقع تمام قرار و مدارها را او گذاشت و خبرنگاران درجه اول عکاس را گرد آورد. کاوه و صياد را از دور دست ها می شناختم و خواهش کردم که بيايند.

وقتی گزارش تهيه شد و نوشته شد و عکس ها ،باز هم به کمک محمد فرنود، انتخاب شد، احساس کردم چيزی کم دارد. به کاوه تلفن کردم و خواهش کردم سری به من بزند. آمد. گزارش را دادم بخواند. گفتم به نظرم می رسد اين گزارش چيزی کم دارد. گفت چه بکنيم؟ گفتم تو سالهای دراز در انقلاب و جنگ، در وسط معرکه به کار فتوژورناليسم مشغول بوده ای، بنشين تجربه هايت را بنويس. گفت: چشم. رفت و نوشت و آورد و در کنار مطلب گزارش چاپ شد. عنوانش را گذاشتيم " از وسط معرکه ..."

برای اينکه او هميشه وسط معرکه بود. اکنون همان مطلب را در سالگرد آن نازنين در اينجا می آورم که يادی باشد از خبرنگاری که جانش را در راه حرفه اش گذاشت. بويژه آنکه پايان مطلب نوعی حسب حال هم هست. حسب حال خود او و همکاران او.
سيروس علی نژاد



از وسط معرکه...

نوشته ای از کاوه گلستان، خبرنگاری که جانش را بر سر حرفه اش گذاشت

روز زمستان سرد و خاکستری سر چهار راه ولی عصر، که آن زمان پهلوی بود، دود و بوی لاستيک سوخته خيابان را پرکرده، يک پيکان شهربانی را واژگون کرده و آتش می زدند.

از شمال و جنوب و شرق و غرب خبر می رسد که کاميون های سربازان به طرف چهار راه می آيند تا ما را محاصره کنند. فرار. نبش شمال شرقی چهارراه، طبقه دوم يک خياط خانه با بالکن و پنجره های کارگاه او از تظاهرات عکس گرفته بوديم.

دويديم من و دوست عکاسم (به احتمال قوی محمد صياد) با کت و شلوار کرم رنگ شيک مرتب. راهش اين بود برای او. در کيف دوربينش چند حلقه فيلم و عکس ظاهر شده از يک مراسم عروسی داشت.

چنانچه به "جرم" عکاسی از تظاهرات دستگير می شد وانمود می کرد که دوربين از اين جهت همراه دارد که عکاس است، اما عکاس عروسی ها. گواه هم عکس ها بود؛ کت و شلوار هم، صحنه را کامل می کرد.

وارد کارگاه خياطی شديم. پنجره ای که به بالکن باز می شد توسط ميز و يخچال مسدود شده بود. اما می شد از پنجره کناری خطر کرد و آهسته پا روی هره کوتاه بالکن گذاشت. اين کار را کرديم، از بالا مردم را می ديديم که فرار می کنند.

کاميون ها و جيپ های سربازان رسيدند، تيراندازی شروع شد، جريان جدی بود و حضور ما روی بالکن، احمقانه. سريع از لبه بالکن از پنجره کناری برگشتم داخل، شيشه پنجره ميانی از يک تير خرد شد و ريخت.

دوستم که روی بالکن مانده بود روی زمين خوابيد، به پشت، تا از خيابان ديده نشود. هره کوتاه بود و نمی توانست حتی سرش را هم بالا بگيرد. دوربين هايش هم کنارش روی زمين پخش بودند، که برف باريدن گرفت.

داخل کارگاه پر شده بود از مردم که از ترس سربازها و تيراندازی به داخل ساختمان پناه آورده بودند. چند جوان آلوده به دود و دوده لاستيک هم ميان ما بودند. اگر سربازها متوجه می شدند که عده ای اينجا پنهان شده اند، کار همه خراب می شد.

لايه نازکی از دانه های برف روی دوستم را پوشانده بود. او را از بين يخچال و ميزی که پنجره را مسدود کرده بود می ديدم، حرکت نمی کرد. برف شديدتر می شد، در خيابان سربازها اينک مستقر شده بودند و از مردم ديگر خبری نبود. دوست عکاسم تنها، خوابيده رو به آسمان، دوربين ها ولو، لايه کلفتی از دانه های برف روی او را پوشانده بود.

روزهای جنگ

صبح فردای بمباران آبادان و پالايشگاه، شروع جنگ، در راه آبادان، من و دوست عکاسم و راننده. بحث در اين است که آيا اين ستون های دود که در دوردست ديده می شوند از تنور نان روستاييان است يا انفجار خمپاره. جنگ نديده بوديم.

راننده نگران حمله هوايی ميگ های دشمن بود، يک نقطه سياه در آسمان، ترمز، گيج که چه بايد کرد. کلاغ بود!

به توپخانه نيروهای ايران رسيديم. از ماشين پياده شديم برای گرفتن عکس. روزهای اول جنگ ضبط و ربطی در کار نبود. سرباز مسئول پدافند هوايی توپخانه بچه محل دوست عکاسم از آب در آمد. با هم سابق گل کوچک می زدند. توپخانه فعال بود، عکس می گرفتيم.

غرش يک هواپيما در آسمان و بالاخره بمباران هوايی. راننده سعی در تشخيص علت غرش داشت که از اين فاصله، با چشم، حداقل نمی شد. دوست عکاسم را عقيده بر اين بود که دشمن است و بايد او را زد.

جرقه فکرش را شوت کرد به دوست پدافندش. بعد، همچنان که هيجان بالا می گرفت – پيشنهاد شد توصيه، بعد خواهش و تقاضا و دستور. سرباز گيج شده بود. دوستم گفت بزن، و سرباز شليک کرد.

هواپيما، که ديگر پايين آمده بود و قابل ديدن بود، دوباره اوج گرفت و از آنجا دور شد. خودی بود و زياد طول نکشيد که نعره فرمانده بود که بر سر سرباز فرود می آمد. کی به تو گفت بزنی؟ کی به تو گفت؟...
جواب داده شد.
قاطعانه و به سرعت و نه چندان با احترام، ما را از آنجا دور کردند. جنگ نديده بوديم.

*******

بيابان وسيع بين اهواز و بستان، زمستان، باران سيل آسا. در اطراف جاده در دريايی از گِل، چند چادر محقر آواره های بستان. از خط اول بر می گرديم.

می خواهم از آورگان زير باران عکس بگيرم. دوستم حوصله ندارد. چند روز در "عمليات" بوده ايم، می خواهد برگردد اهواز، می گويم فقط چند لحظه، می آيد.

آوارگان عرب زبان هستند، کاری به کار ما ندارند، بچه ها جمع می شوند، لباس ها و کفش ها پاره، هوا سرد است.

عکس می گيريم، از داخل چادرها، از بچه ها، از مادر و نوزاد، از گوسفندها، از ابر و باران و گِل و لای و دود هيزم. بارای سيل آسا می آيد و تا زانوانم در گل فرو می روند. متوجه می شوم دوست عکاسم نيست. بچه ها می گويند چند لحظه پيش رفت لب جاده و با يک جيپ ارتشی رفت سمت اهواز. پس می توانم بيشتر بمانم و بيشتر به دوستان جديدم نزديک شوم. همه زير باران خيس و گِل. از دور هم صدای توپخانه می آيد، می مانم.

داخل يک چادر در کنار ذغال و بچه ها نشسته ام و کفش ها و دوربين هايم را خشک می کنم. بچه ای شتابان وارد می شود و به بچه های ديگر به عربی چيزی می گويد و همه به سرعت از چادر بيرون می روند. از بيرون صدای قيل و قال بچه ها بلند می شود. می روم ببينم که چه شده. دوست عکاسم است با يک وانت و چند گونی پر از پوتين های لاستيکی در همه اندازه و همه رنگ.

بيابان وسيع گل آلود، باران، صدای توپخانه، و لکه های رنگی کوچکی که در متن خاکستری و دود آلود فلاکت، با شادی اين ور و آن ور می پرند. دوست عکاسم هيچ گاه به من نگفت که پوتين ها را از کجا و چگونه تهيه کرد.

*******

اما بعد در خون راه رفتيم و از کفش های خود تکه های چسبناک مغز کودکان را شستيم. جهنم نور، شعله های پالايشگاه و مخزن های سوزان را زير سقف کوتاه، سياه و خفقان آور دود غليظ سوختن ديديم. زودتر از امدادگران و پرستاران بر فاجعه ها فرود آمديم، نه من که ديگری، و يا ديگری.

بر بيابان های پوشيده از ترکش های تيز خمپاره راه رفتيم و از آلونک هايی که آوارگان از جعبه های خالی مهمات ساخته بودند عکس گرفتيم. ديگر از سوت خمپاره ها، اندازه، زاويه و فاصله آن را می توانستيم تشخيص دهيم. ديگر مرگ حساب فاصله و زمان بود. همين.

پشت کيسه های خاک با اجساد بی سر، همسنگر بودم. جنگجويی که يک چشم از دست داده بود می گفت برای هدف کردن تنها به يک چشم نياز دارد. ما هشت سال از زيوه تا فاو نگاهمان در چشم مرگ بود. همانطور، با يک چشم، دوخته به تصوير داخل تاريک و جدای دوربين. و تصوير، فشرده ای بود از واقعيت. هدف، واقعيت بود.

*******

آشنا و نا آشنا همه چيز گفتنمان، تعارف که نداريم. جاسوس، کارگزار خارجی، مال جمع کن، پسر خاله اين، پسر عموی اون، اينجا "عامل خارجی" هستيم و آنجا "عامل حکومتی". حالا هم خواهند گفت آنکه زير برف خوابيد روی دلارهای خارجی خوابيده بود. آنکه پای بچه های آواره را از گل در آورد عامل تبليغاتی دستگاه مخوف جاسوسی بوده که به اشاعه فرهنگ رنگين لاستيک در ميان معصومان پرداخته. آن طرف هم که عکس هايمان چاپ می شد، می شديم عوامل تبليغاتی دستگاه که ساخت و پاخت کرده اند که اجازه کار دارند.

*******

ديگران هم بودند که رها کردند. يکی فيلمبردار شد بهتر از عکاس خوبی که بود. تاب فشار و سر در گمی و هيجان را نداشت. يکی که در به دست آوردن جايزه پوليتزر دست داشت، درون صندوقی آهنين زير باری از آجر از مرز کردستان به ترکيه گريخت. يکی طاقت محدوديت های حرفه ای موجود را نياورد و در کشور ديگری خود را به "تبعيد" کشاند و عکاسی شد بين المللی و پر کار و مشهور. يکی سر از آمريکای مرکزی در آورد با مقام مسئول پخش عکس. يکی از خبرگزاری های مهم در آمريکای جنوبی و مرکزی. " فرشته پوتين ها در گل" هم سر از نقاط " داغ" جهان در آورد. لبنان و نوار غزه، افغانستان، پاکستان، هند، رومانی، چک اسلواکی، لهستان، برلين. همه هم موفق. اما ديگر جدا از اين واقعيت.

اما آنچه باقی ماند و روان جريان دارد تصاويری است که ارزش در ثبت و انتقال واقعيت يک دوره از زندگی مردم اين مملکت دارند.

 
 
مطالب مرتبط
 
 
سايت های مرتبط
 
بی بی سی مسئول محتوای سايت های ديگر نيست
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران