http://www.bbcpersian.com

12:32 گرينويچ - پنج شنبه 03 آوريل 2003 - 14 فروردین 1382

پس از آن کاوه ديگر نبود

مسعود بهنود

پائيز سال 1357 در اوج حوادث منجر به انقلاب ايران، گروهی از مجله تايم به سرپرستی جان برنت به تهران آمدند، آن ها از پيش کاوه گلستان را به عنوان همکار برگزيده بودند. در جريان يک هفته ای که آن گروه در ايران بودند با کاوه جوان آشنا شدم که به حرفه ژورناليسم علاقه ای باورنکردنی نشان می داد و دوربين برايش بهانه و وسيله بود برای حضور داشتن، اطلاع رسانی دقيق و حرفه ای بی دخالت دادن علايق و سليقه های شخصی. اين مجموعه را اطلاعات عمومی گسترده و کنجکاوی خستگی ناپذيری همراهی می کرد.

بشنويد

بشنويد

در همه روزهای انقلاب ايران، کاوه با دوربينش همه جا بود، با تصويرهائی به ياد ماندنی از جوانی که بر جای خون برادر نشسته بود بر سرزنان با شاخه گلی، تشييع جنازه ها، از درگيری سربازان مسلح با مردم در ميدانی که 24 اسفند بود و ميدان انقلاب شد، از بهشت زهرا که مدت زمانی به جايگاهی برای بيان ناگفته ها يا هايدپارک کرنر تهران تبديل شده بود و حکومت نظامی رژيم پادشاهی در آخرين ماه های عمر خود آن جا را رها کرده بود.

بعد از پيروزی انقلاب و تاسيس جمهوری اسلامی، کاوه گلستان همچنان با شوری بی نظير در کردستان، ترکمن صحرا و در اهواز و آبادان شاهد جنگ های داخلی بود که در گرفت و در سال های بعد در جبهه جنگ ايران و عراق. هر بار با صدها حکايت باز می آمد و به گزارشگران ياری می رساند تا گزارش خود را بنويسند از صحنه هائی که کسی جرات نزديک شدن به آن را نداشت و او در کار حرفه ای خود ترس نمی شناخت.

در ماه پايانی عمر رژيم پادشاهی يک بار دوربينش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهيم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مايه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بيايم و عکس بگيرم.

حس قدرتمند کاوه گلستان در تشخيص گاه چنان بود که باورنکردنی می نمود. مانند روزی در سال 1374 که در محل خبرگزاری جمهوری اسلامی از سه تن دختر جوانی فيلم می گرفت که برای مصاحبه با خبرنگاران آورده شده بودند و به کشتن سه کشيش مسيحی اعتراف می کردند. همچنان که دوربين خود را مواظبت می کرد، همه را هم مراقب بود. آهسته مردی را نشان داد و گفت همه کاره اوست کاش می شد راضيش کرد و تعدادی عکس از او گرفت. کاری که ممکن نشد و سه سال بعد وقتی همه رسانه های خبری دنيا به دنبال عکسی از سعيد امامی معاون سابق وزارت اطلاعات می گشتند که به اتهام برنامه ريزی برای قتل پروانه و داريوش فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوينده دستگير شده بود به ياد آوردم که اگر آن روز کاوه موفق شده بود تا از آن مرد عکس هائی که می خواست بگيرد چقدر اين روزها به کار می آمد.

به دنبال ساخت همين فيلم بار ديگر به بازجوئی فراخوانده شديم همراه يکی از مصاحبه شوندگان، شبی تا نزديکی صبح. در ميانه پرس و جوها چشمان کاوه مدام به دنبال کشف زاويه های نادری بود که نور و اتاق خالی و صندلی و ميزی فلزی ايجاد می کرد.

کار خبری به ويژه با رسانه های خارجی در سرزمينی که در آن اطلاع رسانی با سوء تفاهم از سوی حکومت روبروست خطراتی پيش بينی نشده دارد. مانند بارها شکسته شدن در دفتر کارش و بازديدهای پنهانی گاه به گاه از محل زندگيش. اين توضيح که تفاوت اطلاعات و ضد اطلاعات و اطلاعات محرمانه در کجاست از بس در فرصت های مختلف به کسان مختلفی داده شد ديگر از برمان شده بود، گرچه هميشه کسانی بودند که سرانجام به بی غرضی و بی طرفی در انعکاس رويدادها پی می بردند. آن ها را صداقت باورنکردنی و سادگی و شفافی کاوه به فکر وامی داشت. گرچه سه بار که کارت خبرنگاری که به او امکان عکسبرداری و فيلمبرداری می داد توقيف و باطل شد.

بيش از همه، آن چه مانع از آن شد که در همه اين سال های سخت به فکر تغيير محل زندگی و کارش بيفتد شاگردانی بود که تربيت کرد. پنج سال پيش که آثار شاگردانش را در دانشگاه فارابی به نمايش گذاشت همگان با شگفتی ديدند که از آن جوانان علاقه مند که بعضی از داشتن دوربينی حرفه ای هم محروم بودند، با علاقه مندی و پشتکار عکاسانی ساخته است که وقايع را در لحظه صيد کنند و مانند خود او جزئی از واقعيت ها شوند.

او را که سراپا شور و هيجان بود و در سخت ترين لحظات اميد خود را به پی گيری و از سرگيری کار از دست نمی داد سه باری با اشگ ديده بودم. يک بار در سال 57 و روزی بود که محله شهرنو را آتش می زدند. کاوه سالی قبل از زنان روسپی عکس هائی گرفته بود که آن را در آلبومی گرد آورد و بخشی از آن در مجله تهران مصور چاپ شد.

برای گرفتن آن عکس ها او روزها و شب ها به آن محله رفته و پای درددل ساکنان آن سرزمين ممنوع نشسته بود و با رنج های آنان رنج برده بود. بيشترشان را می شناخت و عکس هايشان را برده بود و مطابق وعده به آنان داده بود که در اتاق هايشان نصب کرده بودند آنان که بعضی نام فاميل و هويتی از خود نداشتند.

وقتی از روز آتش زدن محله و تماشای زنان بی جا و بی مکان و بدنام باز آمده بود با همه وجود به ظلمی که به آن ها شده بود می گريست.

بار ديگر زمانی بود که عکس های خود از حلبچه پس از بمباران شيميائی باز آورد. زنانی که کودکان خود را بغل کرده و مرده بودند، مردی که چشمانش به آسمان خيره شده بود انگار معجزه ای و نجاتی را انتظار می کشيد در لحظه مردن، خيابانی که در دو طرف آن مردگان هر يک به حالی و وضعی ديده می شدند.

آن روز اتاق را تاريک کرده بود و با هر اسلايد که روی پرده ظاهر می شد با بغض درباره آن ها توضيح می داد و در پايان نمايش ناگهان چنان به گريه افتاد که شانه هايش تکان می خورد. او در صحنه هائی که عکس و فيلم از آن می گرفت حضوری انسانی داشت و انگار خودش در پشت هر صحنه ای پنهان بود و امضايش نگاه انسانی به صحنه ها بود.

عکس هائی را که از آن دادگاه گرفته است هفته پيش برای سايت اينترنتی بی بی سی بخش فارسی فرستاد با يادداشتی. پس از آن به کردستان عراق رفت همراه با جيم ميور و فرصت نشد تا پاسخی به او بگويم. اينک در خيال بايد از او بپرسم آيا اذيت شدی. يا از جيم ميور گزارشگر بی بی سی بپرسم که در لحظه حادثه در يک قدمی او بود. گرچه می دانم پاسخ کاوه خنده ای است و جمله ای که هميشه می گفت: کار ما همين است ديگه.

ساعتی پس از درگذشت باورنکردنی کاوه گلستان، جان سيمپسون گزارشگر بی بی سی از همان شمال عراق درباره او و شور و علاقه اش به حرفه خود، در بخش خبری تلويزيون 24 ساعته بی بی سی گفت و در ضمن از چهار خبرنگار و عکاس ديگر رسانه های بريتانيائی نام برد که در دو هفته گذشته در جريان جنگ با عراق کشته شده اند.

برای ايرانيان که مانند کاوه گلستان ندارند ضايعه مرگ او دردناک تر است. مگر در سال های آينده از ميان شاگردانی که مدتی بود از آموختن به آن ها محروم شده بود، يکی پيدا شود که همان گونه که او از دريچه دوربينش به دنيا می نگريست، انسانی و آرمانی، جهان را و صحنه های نادر آن را ببيند و در لحظه ای که بايد تکمه را فشار دهد. يک لحظه، همانند همان لحظه ای که صبح چهار شنبه در نزديکی سليمانيه مين زير پايش منفجر شد و پس از آن کاوه ديگر نبود.