آتش و کرباس؛ زندگی پرحادثه و آثار پرمعنای فریدا کالو

به روز شده:  13 ژوئيه 2012 18:02 GMT

نزدیک به ۵۴ تابلو از ۱۴۳ تابلوی فریدا اختصاص به خودنگاری هایش دارد

سیزدهم ژوئیه، پنجاه و چهارمین سالگرد خاموشی فریدا کالو، نقاش مکزیکی، و یکی از نامدارترین زنان تاریخ هنر معاصر است. کسی که اضطراب سراسر رنج و حوادث تحمیلی و طغیان اسطوره ای زندگی‌اش، سایه‌ای جدایی ناپذیر بر زندگی هنری اش افکند و از او آمیزه ای ساخت برخواسته از هنر و درد.

فریدا در تاریخ ۶ ژوئیه ۱۹۰۷ از پدری آلمانی تبار و مادری دورگه (اسپانیایی و بومی مکزیک) در خانه‌ای که اکنون موزه‌ای است موسوم به « خانۀ آبی » در حومۀ مکزیکو سیتی به دنیا آمد.

سه ساله بود که انقلاب و جنگ های داخلی مکزیک بر آسمان آفتابی کشورش سایه انداخت. در شش سالگی به علت ابتلا به فلج اطفال چندین ماه در خانه بستری شد؛ این بیماری، انحرافی ماندگار در پای راستش باقی گذاشت و سبب شد از آن پس تا پایان عمر در همه جا با دامن‌های بلند (با تزئینات پیش-کلمبوسی و موهایی آراسته به نوارها و پارچه ای رنگین) ظاهر شود.

بازگشت ارابه مرگ

"دستۀ صندلی چون شمشیری که به گاو می زنند در من فرو رفت"؛ در سپتامبر ۱۹۲۵، نقطۀ عطف زندگی فریدا کالو به شکل حادثه‌ای دردناک بر او فرود آمد و شریانی از خون و رنگ -چون جویی روان- در امتداد سالیان مانده از عمر کوتاهش جاری شد.

فریدا دانشجوی هجده سالۀ رشتۀ پزشکی در تصادف شدید اتوبوس، از ناحیه شانه، سینه، کمر، لگن و پا دچار شکستگی های متعدد شد. در این میان، به دنبال جراحتی که بر اثر فرو رفتن میله‌ای آهنی بر رحم او ایجاد شد، فریدا به شکلی غم‌انگیز تا پایان عمر از داشتن فرزند محروم ماند.

در این زمان، بستر بیماری جایی بود که فریدا درست در نقطه‌ای که می‌توانست پایان زندگی‌اش باشد، سرنوشت‌ خود را چون آیینه‌ای بدست گرفت و برای اولین بار شروع به کشیدن نقاشی‌ کرد؛ او با عاریه گرفتن لوازم این کار از پدرش توانست امیال، آرزوها و رنج‌‌هایش را از جسم ساکن و سراسر آتل و گچ گرفته اش به شکلی پویا و با زیستی مانا روانۀ بوم نقاشی کند.

پیوند فیل و فاخته!

"عاقبت روزی رسید که تابلوهایم را به نقاش بزرگ مکزیک نشان دادم. دیه‌گو هنرم را تحسین کرد. در یک لحظه حس کردم زیبایی وجود مرا درک کرده و حالا من عاشق دیه گو بودم و دیه گو ریورا عاشق من!"

فریدا تجربیات عاطفی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت. پس از حادثۀ تصادف، نامزدش از ازدواج با او منصرف شد. فریدا بعد از بهبودی، پرتره‌های خودش را نزد "دیه‌گو ریورا" نقاش دیواری معروف و کمونیست مکزیکی تبار که قبل‌تر در دوران کوتاه و ناتمام دانشجویی پزشکی، در کلاس‌های طراحی با او آشنا شده بود، برد و این دیدار دوباره آغازی شد برای زندگی مشترک آن دو. مادر فریدا که با ازدواج آن دو مخالف بود به آنها مَثَلِ "فیل و فاخته" را نسبت داد.

"روزها که می گذشت، من دیه گو را هم در کنارم کشیدم و دیه گو نیز مرا در نقاشی هایش گنجاند. من سوسیالیست شدم و دیه گو عاشق. آقای ریورا نقاش بزرگ مکزیک همسر من است. من خوشبختم. حالا فقط دلم می‌خواهد از دیه‌گو فرزندی داشته باشم."

اما برای او نه خوشبختی به طور کامل محقق شد و نه آرزوی داشتن فرزند میسر!

در سال های جنگ جهانی دوم که اروپا در آتش جنگ می‌سوخت، پایتخت فرهنگی و هنری از پاریس به نوعی به مکزیکو سیتی منتقل شده بود و هنرمندان، روشنفکران و ناراضیان تبعیدی زیادی از جمله لئو تروتسکی، لوییس بونوئل و ... به مکزیک کوچ کرده بودند.

خانۀ فریدا و دیه‌گو پاتوق بسیاری از این افراد بود که عموماً گرایشات چپ داشتند. گر چه فریدا با اینان معاشرت داشت (و پیش از این نیز به سال ۱۹۲۸ در اروپا به عضویت حزب کمونیست در آمده بود) اما هرگز این تمایلات در آثارش نمود پیدا نکرد؛ گرچه حتی پس از ترور فجیع تروتسکی، همچنان طرفدار استالین باقی ماند و بعدها به مائو نیز توجه نشان داد.

امروزه فریدا کالو از دیدگاه جنبش‌های فمینیستی، یکی از نمونه‌های برتر زنان فمینیست قلمداد می‌شود. گرچه به نظر می‌رسد که او خود از اینگونه تمایلات و جبهه بندی‌ها برکنار بود.

در زمینۀ زندگی زناشویی نیز در طول سال‌های پس از ازدواج، این زوج هنرمند هر یک شریک‌های جنسی جداگانه‌ای برای خود داشتند. فریدا در خاطراتش به چند تن از آنها همچون لئو تروتسکی، سیاستمدار کمونیست گریخته از روسیه شوروی و پولت گُدار، همسر چارلی چاپلین، اشاره می‌کند.

"از آغوش تروتسکی بوی جنگ می‌آمد. او در وجود من چه می‌جست؟ وقتی به آغوش تروتسکی رفتم زیبایی‌ام دوباره به من برگشته بود و حالا تروتسکی ترور شده است. "

فریدا یک بار از دیه‌گو باردار شد که به سقط ناخواستۀ جنین انجامید.

این تجربۀ ناکام مادری در آثار بعدی او نمود عینی پیدا کرد. تابلوی معروف فریدا از خودش، جنین، رحم و خون گویای همین حادثه است.

حادثه روحی بزرگ هنگامی رُخ داد که ده سال پس از زندگی مشترک، فریدا همسرش را هم بستر با خواهر کوچکترش کریستینا دید و از دیه‌گو جدا شد. اما این جدایی دیری نپایید و این دو دوباره در سال ۱۹۴۰ به یکدیگر پیوستند:

"دیگر دیه گو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم. نقاشی می‌کنم. این بار خودم را می کشم. دست در دست خودم، با خودم ازدواج کرده ام. راستی آیا من برای خود کافی ام؟"

فریدا همیشه دربارۀ دیه گو می گفت:

"دیگر دیه گو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم. نقاشی می‌کنم. این بار خودم را می کشم. دست در دست خودم، با خودم ازدواج کرده ام. راستی آیا من برای خود کافی ام؟"

فریدا کالو

"دیه گو مردِ چاقِ نقاشم که همیشه روی پیشانی ام چون آفتاب می درخشد..."

در ۱۹۵۳ دکترها به دلیل وخامت بیماری قانقاریا مجبور شدند یکی از پاهای او را قطع کنند، فریدا که یک سال آخر عمر را بر صندلی چرخدار می گذراند برای تحمل دردهای جسمی و روحی به اعتیاد روی آورده بود.

عاقبت در ۱۳ جولای ۱۹۵۴ روح عصیانگر و رنجدیدۀ فریدا کالبد در هم شکسته اش را ترک کرد و خاکسترش در خانه اش -که امروزه موزۀ اوست - جا گرفت.

او چند روز پیش از درگذشت‌اش در یادداشت‌های روزانه اش نوشته بود: "امیدوارم رهایی لذت بخش باشد و امیدوارم هرگز باز نگردم."

فریدا و فریدا

فریدا در دوران زندگی کوتاهش همواره می خواست تا به بطن زندگی رسوخ کند. در این مسیر، جسم سرشار از درد خویش را در تابلوهایش عریان می کرد و می شکافت. او در مکزیکی که رو به سوی پیشرفت و گذار داشت ،تاریخ را به عقب مرور می کرد.

در تابلوی دو فریدا که نقطه اوج نقاشی های او و از شاهکارهای جنبش فراواقع‌گرایی در قرن بیستم به شمار می آید، در سمت راست تصویر خود را در لباس بومیان مکزیک و در سمت چپ ملبّس به پوشش اروپایی قرن بیستم -که احتمالا لباس عروسی است- با دو قلب آشکار، نشسته بر نیمکتی سبز رنگ و دست در دست یکدیگر در زیر آسمانی متلاطم و خاکستری به تصویر کشید.

قلب فریدای اروپایی در سمت چپ، از سوراخی که در لباس و بر روی سینه اش قرار دارد، دیده می‌شود. کشمکش‌ها وتضادهای درونی نقاش، با بریدن رگ باورها و عقاید گذشته توسط فریدای اروپایی به خوبی تکمیل شده‌است.

"آندره برتون" ،شاعر، نویسنده و نظریه پرداز فراواقع‌گرای فرانسوی پس از ملاقات با فریدا در سال ۱۹۳۸، در این باره می گوید:

"فریدا تنها کسی است در تاریخ هنر که توان شکافتن سینه و قلب و گفتن حقیقت بیولوژیکی و این را که در آن چه احساس می‌کند، دارد."

کالو نمادی از فمینیسم در سراسر جهان است

برتون که برای اولین بار نمایشگاه آثار فریدا را در ۱۹۳۹ در گالری جولین لوی در نیویورک برپا کرد فریداکالو را "سوررئالیست" خواند؛ لقبی که فریدا خود با آن موافق نبود و ادعا می کرد:" من رئالیسم خودم را می‌کِشم."

فریدا در پی کشف ریشه‌های اساطیری و فرهنگی زاد‌بومش بود. تاثیر تصاویر کوچک اکسوتیو-وتیو نقاشی شده بر فلزات کوچکی را که برای نذر و شکرگزاری بر دیوار کلیساها نصب می کردند - و اتفاقا در اکثر موارد راوی حوادث ناخوشایند بودند - همواره می توان در آثار فریدا مشاهده کرد.

او مانند دست‌نگاره‌های مردم ساده و عام در اغلب آثارش توجهی به پرسپکتیو نشان نمی داد و به کمک رنگ‌های خالص و اولیه که به کودکانی پر جنب و جوش و جسور اما در حصر می ماندند، روح غنی و رنجور خود را در تصویرهایش سرشار می‌کرد.

نمادهای اسطوره ای و افسانه ای آزتک به وفور با خاصیتی دوگانه و تحت تئوری‌ای دوّار در آثار او به چشم می خورند. برای مثال خون را که در میان آزتک‌ها باری شفابخش داشت و طی مراسم آیینی با خراش دادن و زخمی کردن بدن و ریختن آن روند تقدیس حاکم می‌شد، در پس‌زمینه‌ای مانند بیابان خشک که هیچ نشانی از امید و رستگاری ندارد به تصویر می‌کشید؛ یا ماه کامل را - که نمادی شوم و بلاخیز بود - در مجاورت خورشید ترسیم می کرد و به سرِ مادرِ تاریکی و شب باران می باراند.

او این تضادها را کاملا حقیقت جویانه و عاری از لفافه، با خطوط راسخ و واضح جداکنندۀ میانی به تصویر می‌کشید.

حتی آثار طبیعت بی‌جان او -که خود طبیعت زنده نامگذاری کرده بود - به خوبی نمایانگر این تضاد هستد. هم‌نشینی میوه‌های تازه و سالم در کنار میوه هایی گاز خورده و پلاسیده!

پرتره‌هایی که نمی خواهند تنها باشند

"کسی جز من پیدا نشده بود تا زیبایی من را در وجودم کشف کند.کسی مرا آن طور که بودم نمی دید..."

در مرکز اکثر آثار فریدا، خود او را می بینیم که با تکنیکی استوار در ایجاد خطوط و نهادنِ رنگ‌‌هایی که گویی کاملا مطمئن بر جای خود نشسته اند، و با چشمانی هشیار و پر از آوا و لب‌هایی‌ که انگار بدون هیچ درزی بر هم نهاده شده‌ و در سکوت ترسیم شده‌اند، به مخاطب زل زده است.

نزدیک به ۵۴ تابلو از ۱۴۳ تابلوی فریدا اختصاص به خودنگاری هایش دارد.

خودنگاره‌هایی که اغلب به همراه حیواناتی کوچک و گیاهانی تزئینی در میان قاب‌ها ظاهر شده‌اند. میمون‌‌ها و گربه‌هایی با رنگ سیاه که دست در گردن فریدا حلقه کرده‌اند و همگام با او به جایی بیرون از تصویر -که چشم تماشاگرشان است - خیره شده‌اند.
یا گیاهانی که گاه بزرگ‌تر از اندازه واقعی در پس‌زمینه او را در بر گرفته اند و گل‌هایی که در عین سرزندگیِ رنگ‌هایشان،مُرده و لَخت،زینتِ گیسوان او شده‌اند.

فریدا خود را در حالی ترسیم کرده که گردنبندی از خار با آویزی از مرغ مگسخوار مُرده بر گردنش است و میمونی با حالتی صمیمی و دوستانه به کشیدن این گردن‌آویز مشغول است گویی می خواهد بر درد آن بیفزاید. همچنین گربه ای که در کمین مرغ مُرده است.

میمون در نشانه شناسی باورهای عامیانۀ مکزیک، هم نشانۀ مرگ است و هم نمادی برای شوخ‌طبعی و سرزندگی؛ و مرغ مگسخوار نیز طلسمی برای کامیابی در عشق؛ و همچنین معتقدند قهرمانان مُرده به شکل این پرنده به زمین باز می‌گردند.

در اغلب آثار فریدا رنج و صدمه متوجۀ بخش از گردن به پایینِ جسم اش است که می تواند اشاره به آن تصادف سرنوشت ساز جوانی اش داشته باشد.

اما چه چیزی تا به این حد این قاب‌ها - با هرآنچه که در خود دارند- را اینچنین راز آمیز و جادویی کرده که مخاطبانی را از سرتاسر جهان -که شاید کوچکترین آشنایی با فرهنگ آن سرزمین ندارند- اینگونه مجذوب خود کند؟

فریدا همذات پنداری را در کارهایش به اوج می رساند و بر ناخودآگاه مخاطب غلبه می کند. میمون‌ها و گربه‌های آثار فریدا شاید به کرّات در خواب هایمان راه رفته‌اند ؛و حتی گاه برای هریک تعبیری خاص بیان شده است.

اشک‌های دانه درشتی که از چشمان او جاری است و روح غم انگیز حاکم بر چهرۀ او هیچ ترحم را برنمی انگیزاند؛ چرا که او به جانِ بیننده رخنه می کند، جایی که دیگر فاصله‌ای با زنی که در تابلو زندگی می کند احساس نمی شود.

فریدای آثار کالو با تمام رنجی که از جهان در او موج می زند،سعی نمی کند خود را بدون این جهان ببیند. او هستی را با خود به درون چارچوب تابلو می‌کشد. او نمی خواهد که تنها باشد.
پیکاسو در تنها نامه‌اش به دیه گو می نویسد:

"نه در آیین، نه من و نه تو، هیچ کدام در مرتبه‌ای نیستیم که بتوانیم یک سر بکشیم، آنگونه که فریدا می کشد."

زندگی پر فراز و نشیب فریدا برای هالیوود نیز وسوسه کننده بود. در سال ۲۰۰۲ فیلمی به کارگردانی جولی تیمور ساخته شد که ایفای نقش فریدا را در آن " سِلما هایِک " به عهده داشت که اگرچه در جهان بازتاب موفقی داشت اما در کشور مکزیک با مخالفت های گسترده ای مواجه شد .

عنوان مطلب برگرفته از ضرب المثلی مکزیکی است: "مرد از آتش است، زن از کرباس؛ شیطان می آید و فوت می کند."

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.