
سجود سبز محبّت – عاطفۀ سطح خاک – چِفتِ آب
شش هفت ساله که بودم، یعنی در حدود هفتاد سال پیش، هروقت بابام را با داداشم گرم صحبت می دیدم، همان گوشۀ اتاق، بدون اینکه سرم را بلند کنم، خودم را مشغول خواندن یا نوشتن نشان می دادم، امّا گوشهام را تیز می کردم ببینم داداشم چیها می گوید که بابام او را داخل آدم حساب می کند. این طوری شد که خیلی از کلمه ها و اصطلاحها و ضرب المثلها و متلکها و طعنه ها و فحشهای مخصوص آدمهای بزرگ را وقتی هنوز داخل آدم نبودم، یاد گرفتم.
دیروز که تصادفی توی اینترنت برخوردم به یکی از شعرهای سهراب سپهری و دیدم می گوید:
« برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم...»
یکدفعه یاد داداش بزرگم افتادم، و کلمۀ «بی عاطفه» که یکی از فحشهای اصلی آن خدا بیامرز بود. مثلاً داشت برای بابام از ناتویی و بد جنسی و حیله گری و پشت هم اندازی و چی دیگر بگویمی یک نفر حرف می زد: فحش اوّلش به این آدم همین کلمۀ «بی عاطفه» بود. بی عاطفه که از دهنش در می آمد، راه را برای فحشهای دیگر باز می کرد و او همین طور می گفت: بی شرف، بی معرفت، بی انصاف، بی رحم، بی وجدان، بی درد، بی آبرو، بی دین، بی حقیقت، بی حیا، بی غیرت، بی لیاقت، بی همه چیز و فحشهای آب کشیده و آب نکشیدۀ دیگر.

عاطفۀ سرخ ماه
حالا اگر داشت خوبی یک نفر را می گفت، تعریف اوّلش از آن آدم این بود که فلانی آدم «با عاطفه» ای است. حتّی همان وقتها که هنوز داخل آدم نبودم، این طور حالیم شده بود که داداش هفده ساله ام «عاطفه» را برای آدم خوب از هر چیز دیگر مهمّ تر می داند.
شاید شما هم متوجّهِ... چی دارم می گویم! حتماً شما هم خیلی وقت است متوجّه شده اید که این روز و روزگار «عاطفه» دیگر مثل هفتاد سال پیش خیلی مطرح نیست و ضمن صحبت هم دیگر به ندرت آن را از کسی می شنویم، و خودمان هم به ندرت آن را به زبان می آوریم.
یکوقت هم که توی اینترنت تصادفی به این کلمه بر می خوریم، می بینیم یک شاعر، در یک حالت «زِن بوداییِ صوفیانه» (Sufic Zen Buddhism)، برای پیدا کردن «عاطفۀ گمشده» کورمال کورمال به «سطح خاک» دست می کشد، و یک شاعر دیگر که خیال می کند سراغ «عاطفۀ گمشده» را باید از باغچه ها گرفت، با صراحت عاطفۀ روشن باران، و شاید هم با صداقت عاطفۀ تاریک ماه، راست یا دروغ، می گوید: «من، سراپای ذهنم را به دیدار عاطفۀ سرخ باغچه ها آذین بسته ام!»
خوب، شاید هم درست بگویند که زبان هم مثل خود آدمها در حال تحوّل و عوض شدن است، چون اگر آدمها تغییر حال نداده باشند و عوض نشده باشند که همچین بلایی به سر «عاطفه» نمی آید که از دل آدمها بیفتد بیرون، روی «سطح خاک» آواره بشود.

عاطفۀ یکی از گلها
آنوقت تازه یادم آمد که از همان زمان ظهور «حجم سبز» سهراب سپهری، که راه را برای ظهور «حجمهای رنگارنگ» سایر شاعرهای مدرنیست باز کرد، این رویۀ مرضیه مُد شد که کلمۀ عاطفه را که از دلها بیرون افتاده بود، از «سطح خاک» بردارند و بدهند به چیزهای دیگر.
برای نمونه من حوصله کردم، این چند تا نشانی را را از وبلاگها و سایتهای ادبی در آوردم: عاطفۀ ماه، عاطفۀ آب، عاطفۀ آفتاب، عاطفۀ باغ، عاطفۀ گناه، عاطفۀ آسمان، عاطفۀ شن، عاطفۀ سنگ، عاطفۀ گل، عاطفۀ ابر، عاطفۀ سرخ باغچه.
شما اگر در اردوگاههای ادبی مدرن برای «عاطفه» و سایر «صفات آوارۀ انسانی» نشانیهای دیگری سراغ دارید، به نشانیهایی که ما پیدا کرده ایم اضافه بفرمایید و آنها را در اختیار اهل دل و عاطفه قرار بدهید. اجرتان با خدای عطوفت!











