در مراسم بزرگداشت کاوه گلستان، مادر و خواهر زاده او صحبت کردند
مراسم بزرگداشت کاوه گلستان، خبرنگار عکاسی که در گرماگرم جنگ آمريکا عليه عراق در حوالی اربيل بر اثر انفجار مين کشته شد، عصر روز چهارشنبه بيست و هفتم فروردين در موزه هنرهای معاصر برگزار شد.
در اين مراسم که عده کثيری از دوستان و علاقه مندان کاوه گلستان حضور داشتند چند تن درباره او سخن گفتند و در پايان فخری گلستان، مادر کاوه از حضار تشکر کرد.
مراسم با نمايش فيلم کوتاهی از جواد منتظری خبرنگار عکاس که خود از شاگردان کاوه بود درباره عکاسی خبری، فتو ژورناليسم، آغاز شد.
کاوه در اين فيلم از پيشرفت عکاسی خبری ايران در حين انقلاب و نيز پس از دوم خرداد 76 می گفت اما اهميت کار بيشتر در اين بود که حضار بار ديگر چهره کاوه را با همه نشاط و سر زندگی هميشگی اش می ديدند.
کاوه تنها يک عکاس خبری نبود، تنها يک روزنامه نگار نبود، در کنار اينها آدم خلاقی بود و ما در ايران کسی مثل او نداريم که هم در فضاهای خشن عکاسی کرده باشد يا فيلم ساخته باشد و هم در کنار آنها به عکاسی هنری پرداخته باشد
بهمن جلالی
آنگاه عليرضا سميع آذر، رييس موزه هنرهای زيبا درباره کاوه گلستان سخن گفت و او را چهره تابناک عکاسی ايران خواند.
بهمن جلالی، عکاس مشهور ايرانی سخنران بعدی بود. او گفت کاوه را از مجله "تماشا" می شناخت، مجله ای که کاوه در آن دوام نياورد و ترکش کرد.
بهمن جلالی گفت کاوه از دهه پنجاه عکاس خوبی بود و افزود:« اگر کارهايش در انقلاب درخشيد برای اين بود که قبل از آن، کاوه در عکاسی به مهارت دست يافته بود».
آقای جلالی با نام بردن از عکس ها و نمايشگاههای مختلف کاوه گلستان گفت جذابيت کاوه در اين بود که او يک آدم چند وجهی بود.
« کاوه تنها يک عکاس خبری نبود، تنها يک روزنامه نگار نبود، در کنار اينها آدم خلاقی بود و ما در ايران کسی مثل او نداريم که هم در فضاهای خشن عکاسی کرده باشد يا فيلم ساخته باشد و هم در کنار آنها به عکاسی هنری پرداخته باشد. اين خصلت ممتازی بود که کاوه داشت».
بهمن جلالی با اشاره به عکس های خبری و هنری کاوه گلستان گفت اگر کاوه نبود ما نمی توانستيم اين چيزها را ببينيم. اين قابليتی است که در کمتر آدمی هست.
جلال آل احمد پس از مرگ نيما يوشيج مقاله ای در رثای او نوشت با عنوان « پير مرد چشم ما بود». هنگامی که جلالی سخن می گفت شنونده احساس می کرد که او می گويد کاوه چشم ما بود و هر جا که ما حضور نداشتيم کاوه با دوربينش حضور داشت و ما را که در خانه خود نشسته بوديم از ماجرا مطلع می کرد. اگر او نبود ما نمی توانستيم بسياری از وقايع را شاهد باشيم.
يکی از سخنرانان، کاوه گلستان را چهره تابناک عکاسی ايران خواند
جلالی گفت کاوه مرگ خود را انتخاب کرده بود. « شما وقتی در يک چنين حوادثی ظاهر می شويد در واقع مرگ خود را انتخاب کرده ايد اگر چه نمی دانيد کی اتفاق می افتد اما آدمی که اين بستر را انتخاب کرده در واقع مرگ را در جيب دارد. او انتخاب خود را کرده بود. وگرنه می توانست همينجا بنشيند و عکاسی هنری خود را ادامه بدهد و نيازی نداشت که به جبهه های جنگ برود، ولی او آدمی نبود که بتواند آرام بنشيند».
جلالی گفت کاوه از نسل دايناسورها بود برای اينکه نسل اين نوع آدمها منقرض شده است.
وی گفت: « کاوه گلستان به نظر من بهترين عکاس خبری ايران بود. من نمی خواهم ارزش ديگران را کم بکنم ولی فاصله او با ديگران خيلی زياد بود. نه به خاطر اينکه عکس خوب می گرفت بلکه به خاطر اينکه به عنوان يک حرفه ای می توانست ارتباط های خودش را هم پيدا بکند».
پس از بهمن جلالی، محمود کلاری عکاس و فيلمبردار ايرانی، خاطرات خود را با کاوه مرور کرد. او گفت کاوه از همان سالهای جوانی که در آيندگان کار می کرد ديدگاه و موضعی کاملا مشخص داشت.
آخرين سخنران، مانی حقيقی فرزند ليلی گلستان بود که درباره دايی خود سخن گفت.
مانی با شنيده های خود از مادر و مادر بزرگ، از دوره کودکی کاوه آغاز کرد و اطلاعاتی از دوره کودکی اش داد که برای کسانی که از جوانی با او دوست بودند تازگی داشت.
« کاوه يک آنارشيست اصيل تمام عيار بود که هيچ قاعده و قانونی را نمی پذيرفت. زير بار هيچ آرمانی نمی رفت. برای کاوه ای که من شناختم ثبت حقيقت چيزی نبود جز پايان ناپذيری نقادی. وروجکی بود. با شمد چتر نجات می ساخت و از پشت بام پايين می پريد و سرش می شکست ولی وا نمی داد. خوب که همه را عاصی کرد فرستادندش به يک مدرسه شبانه روزی در انگلستان. مدرسه ای با يک نظام تربيتی فاشيستی.»
کاوه يک آنارشيست اصيل تمام عيار بود که هيچ قاعده و قانونی را نمی پذيرفت. زير بار هيچ آرمانی نمی رفت. برای کاوه ای که من شناختم ثبت حقيقت چيزی نبود جز پايان ناپذيری نقادی
مانی حقيقی
مانی در ادامه گفت:« هنگام گرفتن عکس دسته جمعی ساليانه، کاوه دو نفر از رفقايش را تحريک کرد تا صحنه نديدن و نشنيدن و نه گفتن آن سه ميمون معروف را بازی کنند. از مدرسه اخراج شد. بعداً با اوج گرفتن جنبش هيپی ها در انگلستان، کاوه خودش را پيدا کرد. آزادی و آزادی خواهی سرخوشانه به جای آن مدرسه به آموزشگاه واقعی او تبديل شد. موهايش را بلند کرد. گيتار زدن ياد گرفت. با هنگامه آشنا شد. کوله بارش را بست و راه طولانی لندن - تهران را شهر به شهر و ده به ده با کاميون های بارکش ترک و بلغار اتو استاپ زد و ... ».
در پايان مراسم فخری گلستان، مادر کاوه از همه تشکر کرد و گفت: « من هميشه فکر می کردم کاوه تنهاست، چقدر گول خورده بودم، کاوه تنها نبود. همه شما در عرض اين چند روز يک دنيا بوديد برای من. ممنونم. فقط دلم گاهی برای کاوه تنگ می شود».
مادر کاوه همچنين خاطره ای از او تعريف کرد: « اولين سفر بود که به اروپا می رفتيم. کاوه 9 سالش بود. برای آنکه حوصله اش سر نرود يک دوربين خريدم دادم دستش، گفتم عکس بگير، و او تمام مدت سفر عکس گرفت. در استانبول يا آنکارا بود که به باغ وحش رفتيم. قفس بزرگی بود که ميمون بزرگی درش بود. کاوه تا آمد از ميمون عکس بگيرد ميمون دستش را دراز کرد و دور بين کاوه را گرفت و رفت تو لونه اش. بالاخره رفتند رييس باغ وحش را آوردند و دوربينش را از ميمون گرفتند. از آن روز کاوه ياد گرفت که دوربينش را محکم نگه دارد تا ميمون های ديگر دوربينش را از او نگيرند».