اين کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی است که وامانده صد جمشيد است
گوری است که خوابگاه صد بهرام است
حکيم عمر خيام نيشابوری
سالی که گذشت، پايانگاه زندگی چند تنی شد که نام آنها بزرگ است و در ياد روزگار خواهند ماند هر چند شاعر در اين قضيه شک کرده و گفته است:
اما هنوز بر تنه کاج سالدار
نام دو يار ديرين مانده به يادگار
بالای کاج تندر در ابر اشکبار
می غرد از ته دل: « ای تيره آسمان
جز نام چيز ديگر ماند در اين جهان؟
يا نام نيز می رود از ياد روزگار؟ »
دکتر احمد محمود
بزرگترين و نامدارترين کسان که در سال 81 از دست شدند احمد محمود بود و مصطفی رحيمی و دکتر محمد محمدی ملايری. هر سه از نيکان روزگار بودند و خدمتگزار ادب و فرهنگ ايران. اما به لحاظ تاريخی مرگ آنان مرگ های اول سال نبود.
سال با مرگ احمد بيرشک شروع شد که عالمی برجسته و بزرگ بود و عمری را در خدمت علم و آموزش نهاده بود. 17 فروردين روزگار او به سر آمد. پس از او نوبت خاموشی جمشيد اسماعيل خانی، بازيگر رسيد ( 20 فروردين ) که در فيلم هايی چون « مسافران» نقش بازی کرده بود و در تلويزيون همواره نقش داشت. در پايان سال نيز رضا ژيان يکی ديگر از اهالی تأتر و سينما از دست رفت.
از ميان کسانی که در سال 81 رخت بربستند سه تن روزنامه نگار بودند و هر سه مشهور و در کار خود استاد: خسرو شاهانی، اسماعيل پور والی و دکتر مهدی سمسار.
خسرو شاهانی در بيستم اردی بهشت ماه خاموش شد. وی اهل خراسان بود و روزنامه نگاری را هم از روزنامه خراسان آغاز کرده بود. سپس به تهران آمده بود و در جاهای مختلف قلم زده بود تا رسيده بود به روزنامه کيهان و مجله خواندنی ها.
هر چند خسرو شاهانی سالهای دراز در کيهان قلم زد اما بهترين و گزنده ترين طنزهای خود را در « خواندنيها» نوشت و سالهای آخر در نشرياتی چون جدول و آتيه قلم می زد. شاهانی در 73 سالگی با جهان وداع کرد.
اسماعيل پور والی، روزنامه نگار صاحب ذوق دومين کسی بود که جامعه روزنامه نگاری ايران در سال 81 از دست داد. او که با « مرد امروز» محمد مسعود آغاز کرده بود با « روزگار نو» ی خود در پاريس به پايان رسيد.
پور والی که نام مستعارش « بامشاد» بود تا زمان انقلاب در ايران می زيست و اواخر نماينده راديو تلويزيون در پاريس بود. او روزنامه نگاری بود که نامش را مديون قلمش بود و از همان زمان که در « ايران ما»ی جهانگير تفضلی قلم می زد شهرت کافی داشت.
پور والی بعدها با انتشار مجله بامشاد اين شهرت به اوج خود رسيد و زمانی که مجله اش را تعطيل کردند به اين سو و آن سو رفت تا آنکه بعد از انقلاب سر از پاريس در آورد همچنانکه پيشتر به عنوان نماينده راديو و تلويزيون مدتی در آنجا زيسته بود. او مانند خسرو شاهانی زاده مشهد بود ( 1301 ) و در 23 مرداد 81 درگذشت.
آخرين تن از روزنامه نگاران دکتر مهدی سمسار بود که اگرچه دکتر داروساز بود اما تمام عمر خود را در خدمت فرهنگ گذاشت. او سالهای دراز سردبير کيهان و در سالهای آخر پيش از انقلاب سردبير رستاخيز بود. مشخصه کار سمسار وقار و متانت و سلامت بود.
دکتر مهدی سمسار علاوه بر آنکه روزنامه نگار چيره دستی بود مترجم خوبی هم بود و در سالهای پس از انقلاب که ديگر نمی توانست کار روزنامه نگاری را ادامه دهد بيشتر دست به ترجمه زد و کتابهای ارزنده ای به يادگار گذاشت. او نيز مانند اسماعيل پور والی اواخر عمر مقيم پاريس شد و در همانجا درگذشت.
به غير از روزنامه نگاران، يکی از استادان قدر اول دانشگاه تهران نيز در سال 81 درگذشت، ( اول تير 81 ). دکتر محمد محمدی ملايری استاد و رييس دانشکده الهيات در دوره قبل از انقلاب و يکی از برجستگان فرهنگ ايران بود. دکتر محمدی مولف کتاب ارجمند تاريخ و فرهنگ ايران مدتها رايزن فرهنگی ايران در لبنان بود و به زبان عربی تسلط داشت و به تاريخ و فرهنگ ايران و عرب نيز.
تأليف و تحقيق دکتر محمد محمدی ملايری در باره تاريخ و فرهنگ ايران يگانه است و مانند آن در زبان فارسی وجود ندارد.
جز دکتر ملايری يک استاد ديگر دانشگاه نيز در تابستان امسال خاموش شد،( 28 مرداد 81 ). دکتر جواد حديدی استاد دانشگاه مشهد بود و از قم تا فرانسه درس خوانده بود و اهل فلسفه و ادبيات تطبيقی بود. وی در آخرين سالهای عمر با مرکز نشر دانشگاهی همکاری داشت و مجله لقمان را منتشر می کرد.
يکی ديگر از درگذشتگان سال 81 صفر قهرمانيان معروف به صفرخان بود که در 21 مرداد جهان را به اهل آن واگذاشت و هنوز هم گاه و بيگاه در سايت ها و روزنامه ها مطلبی درباره او نوشته می شود.
صفرخان از اعضای فرقه دمکرات آذربايجان و از زندانيان قديمی دوره پهلوی بود که همزمان با انقلاب از زندان آزاد شد. او حدود 30 سال زندان کشيده بود و در بين مبارزان عليه حکومت شاه چهره سرشناسی بود.
دکتر مصطفی رحيمی
شخصيت برجسته ديگری که در ماه مرداد چشم از جهان فرو بست دکتر مصطفی رحيمی نويسنده و مترجم سرشناس بود. او علاوه بر آنکه قلمی توانا داشت انسانی به معنای درست کلمه روشنفکر بود.
دکتر رحيمی سالهای پيش از انقلاب مدتی در دادگستری خدمت می کرد اما تحمل آن وضع را نداشت. دکتر جلال ستاری در مرگ او يادداشتی نوشت که بخش هايی از آن ذکر کردنی است: « هرگز زبان به دروغ نيالود و نان به نرخ روز نخورد و نعل وارونه نزد و دو سره بار نکرد و در دو قبله نماز نخواند همانند جو فروشانی که به کف دارای مشتی گندم اند، و عفت کلام را فرو نگذاشت و فخر نفروخت و به تندی سخن نگفت. بنابراين گزاف نمی گويم که به مناعت و شرافت زيست و رفت ».
از درگذشتگان اهل ادب يک سرشناس ديگر نيز هست که ياد او را بايد گرامی داشت. دکتر حسن هنرمندی مترجم آثار آندره ژيد و استاد ادبيات تطبيقی در پاريس دست به خود کشی زد و به زندگی خود در تنهايی و غربت پايان داد. دکتر هنرمندی مترجم، شاعر و استاد دانشگاه بود که بعد از انقلاب به فرانسه مهاجرت کرد اما غربت را هم دوست نداشت و تحمل نمی توانست کرد و نکرد.
آخرين تنی که اين مختصر را بی ياد او نمی توان پايان داد احمد محمود نويسنده نامدار ايران بود که کتابهايش در روزگار خود او نيز خوانندگان بسيار داشت. چند رمان او مانند همسايه ها و درخت انجير معابد و مدار صفر درجه و نيز برخی داستان های کوتاهش در ادبيات فارسی خواهد ماند.
احمد محمود نويسنده ای بود که مردم خود را دوست داشت و در مرگ او مردم نيز نشان دادند که چه اندازه او را دوست دارند.