BBC HomepageBBC NewsBBC SportBBC World Service

 يادبود 
وداع
با
هوشنگ وزيری



جلال آل احمد
و نثر برونگرای
فارسی
 سينما 
بحرانی
نه چندان تازه
در سينمای ايران

 روز هفتم


روز هفتم

اخوان، شاعر حماسه و شکست
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>


اخوان، شاعر حماسه و شکست











:خبرهای روز


نظری به باغ خاطره ها

بازيابی يک پيکره مهم باستانی در عراق

نامزدهای 'جوايز موسيقی آمريکا' اعلام شدند

شستشوی داود آغاز شد

داريوسک و رئاليسمی ديگر

جشنواره بين المللی بانوان در تهران

سال 2006 سال بزرگداشت تمدن آريايی

اهدای 'اسکار' سينمای ايران

بيک ايمانوردی درگذشت

1939: سال طلايی سينمای هاليوود

'سيمای شهر تهران' در پاريس

فيلم بعدی پولانسکی: اليور توييست

لنی ريفنشتال، فيلمساز آلمانی درگذشت

نشست مشترک فرهيختگان ايرانی و تاجيک

نگاهی به معماری بيست و پنج سال اخير ايران

 
صفحه نخست > فرهنگ و هنر 

گرينويچ 14:30 - 19/07/2002

فرهنگ هزاره (انگليسی - فارسی)

روی جلد فرهنگ هزاره
روی جلد فرهنگ هزاره

داريوش آشوری

فرهنگ هزاره
انگليسی – فارسی
تاليف علی محمد حق شناس، حسين سامعی، نرگس انتخابی
ناشر: فرهنگ معاصر
دو جلد، تهران 1380


ورود فرهنگ هزاره را به ميدان فرهنگ های دو زبانه انگليسی– فارسی بايد خوش آمد گفت.

اين فرهنگ دست کم از نظر روش تدوين و راهنماها گام تازه ای است در اين زمينه، حاصل کار مولفانی که کوشيده اند بر دستمايه تاکنونی ما در اين زمينه بيفزايند و نيازهای بيشتری را بر آورده کنند. همچنين بايد از همت ناشر آن ياد کرد که با شکيبايی و پشتکار و خطر پذيری در شرايطی بسيار دشوار، که همه شاهديم، بار گران سرمايه گذاری و مديريت چنين کاری را (و کار های ديگری از اين دست) کشيده و سرانجام، پس از زير و بالا های بسيار- که از آن ها بی خبر نيستيم - آن را به منزل رسانده است.

اين فرهنگ، با توجه به پيچيدگی ها و دشواری های کار حروف چينی آن و دقت فراوانی که بايد در نمونه خوانی و کار های ديگر آن کرد، از نظر کار چاپ و صحافی نيز نمونه برجسته ای است.

باری، در ستايش اين فرهنگ صاحب نظرانی داد سخن داده اند و من نيز به نوبه خود به دوست ارجمندم دکتر حق شناس و همکاران اش و نيز آقای داوود موسايی ناشر تبريک می گويم. من خود از آن جا که دستی در کار واژه نامه نويسی دو زبانه دارم می دانم که اين کارها چه سنگين و توان فرساست و چه همتی می طلبد. از اين بابت هم به اين صاحب همتان " خسته نباشيد! " بايد گفت. اما در مورد چند و چون اين کار و روش آن نيز حرف هايی دارم که لازم می دانم بزنم. اين حرف ها را به عنوان نکته هايی می آورم که می توان در مورد همه فرهنگ های دو زبانه ما تاکنون، گفت – با اين اميد که برای بازبينی آن در آينده به کار آيد.

انتقاد کلی من بر فرهنگ هزاره اين است که آن را - بر خلاف انتظار - از ضعف ها و کاستی های همگانی فرهنگ های دو زبانه ما خالی نمی بينم. عيب ها و کاستی هايی که من در اين فرهنگ ديده ام از چند مقوله اند که به گمان ام می توان عيب ها و کاستی های نوعی فرهنگ های دو زبانه ما شمرد. نمونه هايی که می آورم ، البته، همه مورد ها را در بر نمی گيرد، و چه بسا يکی– دو يا چند مورد از صد ها مورد همانند باشد.

مشکل برابر نهاده های قيدی:

در فارسی، چنان که می دانيم، يک واژه وصفی هم می تواند صفت باشد هم قيد، بر حسب آن که در جمله يا عبارت در رابطه با يک اسم بيايد يا يک فعل. بنا براين: افزودن چيز هايی مانند " به نحو ... " " به طور... " و مانند آن برای ساختن قيد از صفت چه در بيش از نود درصد موارد کار نا بجايی است که در فرهنگ های دو زبانه ای انگليسی– فارسی رايج شده است. در فرهنگ هزاره از اين دست فراوان می توان يافت، از جمله:

به نحو پيچيده ای، به صورت غامضی، به طور مبهمی... abstrusely

در حالی که پيچيده ، غامض و مبهم(يعنی برابر نهاده های abstruse) برای آن کافی است: پيچيده/ غامض/ مبهم صحبت کرد، نه به طور... .

به طور پسنديده ای، به طور قابل قبولی، به طور مطلوبی acceptably

در حالی که همان برابرنهاده های acceptable ( پذيرفتنی، قابل قبول ، جايز ، پسنديده ... ) در فارسی می توانند نقش قيدی هم داشته باشند.

برابر نشين درست و کوتاه و رسای appreciatively هم با ستايش، با سپاس، با قدردانی ... است نه "به طور تحسين آميزی، به طور ستايش آميزی".

اما اين سبک برابر گذاری برای قيد ها همه جا نيست و در بسياری موارد برابر گذاری درست فارسی ديده می شود، مانند:

شتاب زده، با عجله ، با شتاب، شتابان ... hurriedly

با تملق، با چاپلوسی، چاپلوسانه ingratiatingly

با بی اعتمادی، با بد گمانی ... mistrustfully

تنگ نظرانه، کوته فکرانه ... pettily

دو نمونه ديگر: معادل های comforting و comfortingly در فارسی يکی است: نرم، ملايم، دل نشين، آرام بخش: حضور ملايم/ آرام بخش/ دل نشين او

ملايم/ آرام بخش/ دل نشين با من سخن گفت

نه آن چنان که در اين فرهنگ آمده است: "به طور دلگرم کننده ای، با لحن (؟) آرامش بخشی، به طور تسلی بخشی ... "

معادل superstitiously هم "خرافه پرستانه" يا "خرافی" است نه "به طور خرافه آميزی ... "

کم دقتی ها در برابر گذاری:

اين مقوله را در اين فرهنگ بر چند دسته می توان کرد. مهم ترين آن ها رعايت نکردن تفکيک معنايی ميان واژه هايی است که از يک ميدان معنايی ( semantic field ) هستند و چه بسا گوشه های همپوش دارند، اما به هر حال، مترادف مطلق نيستند. بسياری از اين واژه ها در زبان فارسی، در اين چند دهه زير فشار ترجمه، به عنوان برابر نهاده های جدا از يکديگر، در زبان علمی به عنوان برابر های خاصی برای واژگان علمی و فنی در زبان انگليسی يا فرانسه پذيرفته شده اند، در حالی که در اين فرهنگ، به پيروی از سنت ديرينه، همه را يکدست مترادف يکديگر گرفته اند. نمونه ها:

( سياسی ) 1. استبداد، خود کامگی 2. مطلق گرايی 3. حکومت استبدادی؛ حکومت مطلقه absolutism

1. حکومت خود کامه ، نظام استبدادی، حکومت مطلقه 2. خود کامگی، استبداد autocracy

ديکتاتوری ، خود کامگی، استبداد؛ حکومت ديکتاتوری، حکومت مطلقه، حکومت استبدادی dictatorship

استبداد، خود کامگی، جباريت، حکومت مطلق، حکومت استبدادی despotism

1. خودکامگی استبداد بيدادگری جباری جباريت ظلم ستم بيداد 2. حکومت استبداد 3. کشور استبدادی tyranny

اين چند ترم سياسی از يک ميدان معنايی و کم- و- بيش همپوش هستند، اما بر حسب حاشيه های معنايی يا زير- معنا ها ( connotations ) در بستر ها ( contexts ) ی گوناگون زبانی به کار می روند. چنان که زير معنای بيداد و ظلم و نداشتن مشروعيت قانونی يا سنتی درtyranny و despotism چيره است، اما در آن سه ديگر هميشه و ناگزير حکومت بيدادگرانه و نامشروع نيست، بلکه "سلطان عادل" و "ديکتاتور روشن رای" و "اصلاحگر" هم بوده اند که محبوبيت هم داشته اند. خاستگاه قدرت ( از راه وراثت، از راه قانون، بنا به عرف، از راه زور) هم در تعيين شکل و ميزان مشروعيت اين صورت ها از حکومت دخالت دارد. بنابر اين ،"خود کامگی" يا " استبداد" می تواند معنای دوم و سوم شان باشد نه همه جا معنای اول. برابر گذاری دقيق تر آن ها، يا دست کم معنای يکم شان، می تواند چنين باشد:

استبداد absolutism

يکه سالاری autocracy

ديکتاتوری dictatorship

دسپوتيسم، استبداد despotism

جباريت tyranny

" ظلم، ستم، بيداد" هم معنای کنايی tyranny است نه معنای اصلی سياسی آن. و در نتيجه بايد با شماره های ديگر بيايد.
اين تفکيک معنايی در فارسی کم- و- بيش در متن های مربوط به علوم سياسی صورت گرفته است.

از نمونه های بسيار بد در هم ريزی معنا ها و رعايت نکردن بستر معنايی، شايد در همه فرهنگ های دو زبانه، مورد anarchism و واژگان وابسته به آن است که در اين فرهنگ هم ديده می شود:

دولت ستيزی، آشوب گرايی، آشفته بازاری (؟) anarchism

دولت ستيز، آنارشيست، آشوب گرا، هرج و مرج طلب anarchist

آنارشيسم يک مکتب سياسی ست با ديدگاه ها و نظريه های خاص و آنارشيست در اصل پيرو آن مکتب است. ايشان خود را "آشوبگر" و "هرج و مرج طلب" نمی دانند. اين دشمنان شان بودند که اين واژه ها و واژه های وابسته ی ديگر را به اين معنا ها به کار بردند. بنابراين، بايد اين دو ميدان معنايی ضد هم را با شماره بندی از هم جدا کرد.

نمونه ی ديگر از رعايت نکردن تفکيک معنايی:

قومی ، قبيله ای، طايفه ای clannish

امروز در مردم شناسی به زبان فارسی قوم = ethnie ، قبيله = tribe و طايفه = clan به کار می رود که تعريف های جداگانه دارند و به جای هم به کار نمی روند. معنا های ديگر آن در فرهنگ هزاره ( "بسته، متعصب، به هم پيوسته ، قبيله دوست، دارای حميت قومی" ) هم نمی دانم از کجا آمده. معنای ديگر آن "طايفه باز، باندباز، دار- و- دسته باز" است و نه بيش از آن.

برابر نهاده های clan ، در نتيجه، دچار همين اشکال اساسی است که در آن "عشيره، قبيله، طايفه، دوده، خاندان، خانواده" به صورت مترادف در برابرِ آن آورده شده است. به نظر من طايفه و خاندان معادل های درست و دقيقی برای clan هستند، اما نه عشيره و قبيله، و ... . خانواده هم، گمان می کنم، امروز به دقت برابر با family به کار می رود و نه بيش.

فراوانی نا دقيقی برابر گذاری ها سنت فرهنگ نويسی ماست. مرادم مواردی است که می توان بهتر و بيشتر انديشيد و معادل های دقيق تری يافت. نمونه :

* cataclysm به معنای بلا و مصيبت و فاجعه است که شامل رويداد هايی مانند انقلاب و بلوا و توفان و سيل و زلزله و جز آن ها می شود. اما معنایِ سرراست آن "انقلاب، بلوا، آشوب، توفان" نيست که در اين فرهنگ آمده است ( نک: OAL—نگاه کنيد به مراجع اين مقاله در پايان آن ) .

* در مورد conscious-class و onsciousnessc-class "دارای آگاهی طبقاتی" و "آگاهی طبقاتی" برابر نهاده های درست و کافی ست و "حساس به طبقه، حساسيت طبقاتی، دارای تعصب طبقاتی" نه ضرورتی دارد و نه به نظر درست می آيد. به ويژه نمی دانم "نو کيسه" و "نودولت" از کجا برابر conscious-class آمده است. "وجدان طبقاتی" هم مترادف درستی ست برای "آگاهی طبقاتی" که می شد گذاشت.

* feeling-class هم "حس دشمنی طبقاتی"feeling of hostility between social classes

(بنا به تعريف OAL) است نه "حس همچشمی طبقاتی"

* "رؤيت" و "پيدايش" برابر نهاده های درستی برای appearance نيست بلکه برابر نهاده درست آن "پيدا شدن" و "پديد آمدن" است. ( رؤيت = to see. و پيدايش= genesis )

* classy هم به معنای شيک و اعيانی و اشرافی ست ( در مورد هتل و مانند آن ) نه "اعيان، اشراف، طبقه بالا". ( نک: NOD و WUD)

* "پر کبکبه و دبدبه، پر جلال و شکوه، مجلل، شکوهمند" در معنای circumstantial از کجا آمده است؟ اين معنا در ترکيب omp and circumstancep هست، اما نه به تنهايی. به هر حال من جستم و نديدم.

* comfortless در مورد اشيا (اتاق، هتل، و مانند آن ها) به کار می رود، به معنای ناراحت، نه در مورد اشخاص ( نک: OAL و NOD ) . بنابراين، "[شخص] ناراحت، غمگين ... ؛ [فکر] تيره، تاريک" از کجا آمده است؟

* "عرف، عرف عام" در معنای common law درست نيست، معادل درست همان "حقوق عرفی" است.

* معنای immanent "فطری" نيست ( innate به معنای فطری است و در مورد انسان به کار می رود ) . از آن بد تر "ساری، ساری و جاری" در برابر آن است که معلوم نيست از کجا آمده است و به هر حال غلط شگفت انگيزی ست.

* "مصنوعی، تقلبی" در معنای imitation درست به نظر نمی رسد. درست آن "بدل ساز" است. و نيز "تصنعی، تقلبی" در معنای imitative. "بدلی" يا "تقليدی" برای آن کافی ست، زيرا "بدلی" را درست مثل اصل می سازند کم- و- بيش با کيفيتی نزديک به آن، اما تقلبی هيچ کيفيت اصل را ندارد. بدلی می تواند برای فريب يا جازدن به جای اصل نباشد اما تقلبی هميشه فريبکارانه است.

* در برابر clarification "تصفيه ، پالايش" بهتر است به کار برده نشود که اين دو امروزه برابر است با refining و refinement و در اين فرهنگ هم همان جا آمده است. معادل های دقيق تر آن صاف کردن، لرد گرفتن، دُرد زدودن يا دُرد زدايی ست ( برای روغن، شراب و مانند آن) ."پالودگی، صفا" هم معادل clarity ست نه clarification، همچنان که "روشنی" و "وضوح" هم. معادل clarification در معنای ديگر بايد گذاشت: توضيح دادن، روشنی بخشيدن، واضح کردن، نه "توضيح، روشنی، وضوح" ، زيرا که اسم فعل است نه اسم از صفت.

مترادف آوری های بی حساب:

واژه ها را بی حساب و کتاب به دنبال هم رديف کردن و تفاوت های زيرمعنايی ( connotative ) آن ها را در نظر نداشتن، از عادت های ديرينه نثر فارسی است که خوشبختانه سايه آن از سر نثر فارسی در اين چند دهه برداشته شده، اما دريغا که در حوزه فرهنگ نويسی هنوز ايستادگی می کند. فرهنگ هزاره نيز از اين بيماری ديرينه برکنار نيست. بايد توجه داشت که امروزه، چنان که اشاره کرديم، در زير فشار ترجمه و ورود زبان و اصطلاحات فنی، بسياری از واژه هايی که در گذشته به عنوان مترادف به کار می رفتند معنا های فنی بسته تر و حوزه ای تر و کاربرد های بستری ( contextual ) خاص پيدا کرده اند که به ويژه در فرهنگ های دو زبانه بايد به آن توجه کرد.

برای مثال، چنان که ديديم ، "صاف کردن" و "تصفيه کردن" اگر چه از يک ميدان معنايی هستند، اما در اين چند دهه بسترهای کاربردیِ فنی جداگانه ای يافته اند. تصفيه کردن چيزی (مانند نفت و آب) معمولا به معنای گذراندن آن از يک فرايند صنعتی با تاسيسات عظيم است، در حالی که "صاف کردن" را برای فرايند های بسيار ساده به کار می بريم، از جمله با يک تکه پارچه.

کار فرهنگ دو زبانه به دست دادن معنای دقيق و رسای کلمه، تا جای ممکن، در زبان مقصد است و نبايد وظيفه فرهنگ مترادفات را نيز بر گرده آن گذاشت. برای هر معنای کلمه در زبان مبدا يکی- دو واژه در زبان مقصد کافی است و اگر کسی نياز به مترادفات آن ها داشته باشد بايد به فرهنگ مترادفات رجوع کند. اما در اين فرهنگ نه تنها در دادن مترادفات زياده روی شده که گاهی مترادفاتی به صورت عبارات ، به سبک لغت نامه های فارسی، جعل شده که هيچ ضرورتی ندارد. به گمان من با حذف مترادفات زائد اين فرهنگ حدود يک سوم از حجم آن می توان کاست. چند نمونه:

* برای appaling آورده اند "وحشتناک، ترسناک، مهيب، وحشتبار، مخوف، هراس انگيز، هولناک، نفرت انگيز" ، در حالی که دو تای نخستين کافی است و البته "تکان دهنده، زننده، وحشتناک" برابر نهاده های دقيق تری برای آن است.

* برای معنای پنجم clear اين معادل ها داده شده است: "آشکار، مسلم، معلوم، بارز، روشن، مبرهن، عيان، هويدا، بديهی" که به گمان من همان "آشکار، روشن" کافی ست يا دست بالا "هويدا".

* "به صورتی غير منتظره، به صورتی پيشبينی نشده، به طور نا منتظری، يکدفعه، ناگهان، بغتتا، يکهو" همگی برای unexpectedly داده شده است. به گمان من "يکدفعه، ناگهانی، يکهو" برای آن کافی ست و بقيه زائد است. امروز ديگر چه کسی "بغتتا" را به کار می برد؟ "خارج از انتظار" هم بهتر است از "به طور غير منتظری".

* دو نمونه ديگر:

وطن پرستی، ميهن پرستی، وطن دوستی، ميهن دوستی، حب وطن، عرق وطن patriotism

مدام، دائما، دائم، مرتب، يکريز، پيوسته، بی وقفه، لاينقطع perpetually

که می شود "پشت سرهم، بی توقف، يکسره" و چيز های ديگری را هم بر اين دومين افزود که معلوم نيست در ترجمه اين لغت در يک متن به راستی به کار می آيند يا نه.

ضعف در يافتن مشتق ها:

يکی از کاستی های فرهنگ های دو زبانه فارسی ناتوانی در شناخت رابطه فعل و اسم و صفت و قيد های هم ريشه و اشتقاقی ست. فرهنگ های اصلی ( انگيسی ) در اين موارد پس از دادن تعريف يک فعل يا اسم، صفت يا قيد مربوط به آن را تنها با نسبت دادن به آن فعل يا اسم تعريف می کنند که به جای خود درست است. می نويسند:

of or relating to…; pertaining to…

در فرهنگ های دو زبانه ما اغلب اين ها را به صورت مکانيکی به "مربوط به ... " ترجمه می کنند. در حالی که فرهنگ نويس بايد در زبان دوم معادل اسمی، صفتی، يا قيدی آن را پيدا کند و بگذارد و اگر لازم باشد بسازد. در اين فرهنگ اين گونه مورد ها کم نيست. برای مثال در برابر necessitous. ( که مربوط است يا منسوب است به necessary – به معنای چيز لازم و ضروری ) نوشته اند: "(مربوط به) فقر، (مربوط به) تنگدستی، (مربوط به) نيازمندی" که معادل سادهء آن ها در زبان فارسی چيزی جز فقيرانه، تنگدستانه، نيازمندانه نيست. چنان که in necessitous circumstances را بايد "در وضع فقيرانه/ تنگدستانه/ نيازمندانه" ترجمه کرد.

در برابر monkish نوشته اند: "(مربوط به) راهبان، (مربوط به) رهبانان" که معادل فارسی آن رهبانی و راهبانه است. نمونه ديگر:

(مربوط به) توبه، (مربوط به) پشيمانی، (مربوط به) ندامت ... (مربوط به) زندان penitentiary
که هيچ کدام معنايی ندارد.

مشکل اصطلاحات علمی و فلسفی:

زمينه ای که فرهنگ نويسان دو زبانه ما را بيش از همه گرفتار درد سر می کند، حوزه واژگان فنی و علمی و فلسفی مدرن است. راه حل ساده، به شيوه مکانيکی، آن است که همه برابر نهاده هايی را که مترجمان به کار برده اند و در "واژگان" نامه ها و "فرهنگ" ها، بی هيچ ارزيابی از ارزش کارشان، گردآوری شده است، يک جا بی هيچ پذيرش مسئوليت يا جانبداری، کنار هم بگذاريم و انتخاب را به خود خواننده واگذاريم. اين روشی است که مولفان فرهنگ هزاره نيز در پيش گرفته اند. ولی اشکال اين است که اين روش - با همه مشکل افزايی اش - نيز نمی تواند يکسان و يکدست باشد، زيرا برخی موارد پيشنهادهايی جا می افتد يا ناديده گرفته می شود. برای مثال، برای behaviourism "رفتارگرايی، رفتار نگری، مکتب اصالت رفتار" آمده، اما "رفتار باوری" از قلم افتاده است. برای deconstruction "ساخت شکنی، ساخت گشايی، سازه گشايی" آمده ولی "شالوده شکنی" نيامده که پيشنهاد ديگری است برای آن.

معادل positivism "مذهب تحققی، مشرب اثباتی، فلسفه تحققی، مذهب تحصلی، اثبات گرايی، تحقق گرايی" آمده که نشان از شش سو و سليقه دارد. بهتر از همه آن بود که خود "پوزيتيويسم" را هم می گذاشتند که بهترين انتخاب برای خواننده می توانست باشد.

يک نکته آخرين

يک اشکال مهم در روش تاليف اين فرهنگ، چنان که در پيشگفتار آن امده، اين است که هفت فرهنگ يک زبانه انگليسی را که از نظر حجم و هدف و روش بسيار با هم متفاوت اند ماخذ قرار داده و، چنان که گفته اند خواسته اند از "نقطه های قوت" آن منابع "هراندازه که ممکن است" بهره گيرند. ولی ميان فرهنگ کوچکی برای همگان يا زبان آموزان، مانند Oxford's Advanced Learner's Dictionary – که به نظر می رسد ماخذ اصلیِ اين فرهنگ بوده باشد - و فرهنگ کلانی به بزرگی Webster's Third New International Dictionary چه نسبتی هست؟ به گمانم همين کار سبب راه يافتن درآيند ها (مدخل ها) يی شده است که در فرهنگی با اين حجم نمی گنجند و يا دامنه معنا ها را به جا هايی کشانده است که در اين حجم نمی بايست کشيده می شد و گهگاه سبب لغزش های گزاف نيز شده است.

من گمان می کنم که اگر مولفان تنها يک فرهنگ متوسط مانند Longman's Dictionary of Contemporary English را اساس قرار می دادند و خود را به آن محدود می کردند، هم مسئوليت کمتری می پذيرفتند هم در صرف وقت و بودجه صرفه جويی بيشتری می شد.

دکتر حق شناس در مورد فرهنگ علوم انسانی من در جايی گفته است که آشوری کار درستی نکرده است که در فرهنگ لغت سازی کرده است. من گمان می کنم در فرهنگی که با سنجه های ارزشی هدف خود را پالايش و پيرايش و توسعه زبان اعلام می کند و سياست زبانی خاصی در پيش دارد و آن را پنهان نمی کند، چنين کاری جايز است. و نيز می پذيرم که در مورد يک فرهنگ دو زبانه از نوع هزاره در اين زمينه ناگزير نمی توان از حدودی پا فراتر گذاشت. با اين همه، به نظرم می رسد که رهيافت زبانی اين فرهنگ، حتا در نسبت با رهيافت فرهنگ حييم در شصت– هفتاد سال پيش، بيش از اندازه محافظه کارانه است، تا به جايی که حتا برخی پيشرفت های موضعی زبان فارسی نيز در آن ناديده گرفته شده است. به هر حال، بايد به ياد داشت که ما در چنين کاری با پاسخ گويی به چالش زبانی رو به رو هستيم که توسعه يافته ترين و پر مايه ترين زبانِ کنونیِ جهان است و زبان ما در اين رويارويی، دست کم در حوزه ی علمی وفنی، بسيار کم می آورد. در غياب يک جامعه علمی کوشا ناگزير فرهنگ نويس می بايد با جديت علمی خود به بخشی از نيازها پاسخ دهد اگر چه فرهنگ تخصصی نباشد.

با وجود آنچه که گفته شد و آنچه هنوز می توان بر آن افزود، اين فرهنگ به عنوان آخرين فرهنگ با اعتبار دو زبانه دم دست من است و از آن بهره می برم، به ويژه از نوآوری هايش، تا باز نگريسته آن را به زودی ببينيم.


* مراجع من برای اين مقاله فرهنگ های زير بوده است:

The New Oxford Dictionary of English, 1998 (NOD)
The American Heritage Dictionary, 1985 (AHD)
Random House Webster’s Unabridged Dictionary, version 3.0 (WUD)
Oxford’s Advanced Learner’s Dictionary, 1991 (OAL)
 
    صفحه نخست
    ايران
    منطقه
    اقتصاد و بازرگانی
  دانش و فن
    فرهنگ و هنر
    سخنگاه
    آموزش انگليسی

  بشنويد
    برنامه های راديو
    شيوه شنيدن
  تازه ترين خبرها
  بامدادی
  نيمروزی
  آسيای ميانه
  شامگاهی
  مجله روز
  شب هفتم
  روز هفتم
 
  اطلاعات بيشتر
  درباره ما
  تماس با ما
 
 
 
سايتهای ديگر بی بی سی
 
بخش فارسی راديو بی بی سی
  persian@bbc.co.uk

اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر

بالا ^^ Copyright BBC
  صفحه نخست | خبرهای منطقه | اقتصاد و بازرگانی
 دانش و فن | فرهنگ و هنر |  سخنگاه |  آموزش انگليسی
 برنامه های راديو | شيوه شنيدن | درباره ما | تماس با ما