BBC HomepageBBC NewsBBC SportBBC World Service

 يادبود 
وداع
با
هوشنگ وزيری



جلال آل احمد
و نثر برونگرای
فارسی
 سينما 
بحرانی
نه چندان تازه
در سينمای ايران

 روز هفتم


روز هفتم

اخوان، شاعر حماسه و شکست
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<br>


اخوان، شاعر حماسه و شکست











:خبرهای روز


نظری به باغ خاطره ها

بازيابی يک پيکره مهم باستانی در عراق

نامزدهای 'جوايز موسيقی آمريکا' اعلام شدند

شستشوی داود آغاز شد

داريوسک و رئاليسمی ديگر

جشنواره بين المللی بانوان در تهران

سال 2006 سال بزرگداشت تمدن آريايی

اهدای 'اسکار' سينمای ايران

بيک ايمانوردی درگذشت

1939: سال طلايی سينمای هاليوود

'سيمای شهر تهران' در پاريس

فيلم بعدی پولانسکی: اليور توييست

لنی ريفنشتال، فيلمساز آلمانی درگذشت

نشست مشترک فرهيختگان ايرانی و تاجيک

نگاهی به معماری بيست و پنج سال اخير ايران

 
صفحه نخست > فرهنگ و هنر 

گرينويچ 21:19 - 12/12/2002

فرهنگ هزاره: نقد نقد



علی‌‌محمد حق‌شناس، مولف فرهنگ هزاره

اين قول تلخ و عبرت‌انگيز دكتر ساموئل جانسون را به نقل از سليمان حييم در پيشگفتار فرهنگ بزرگش اول بشنويم تا بعد بگويم چه. مي‌گويد:
"چشم داشت هر نويسنده‌ای جلب ستايش، ولی دل‌خوشی هر فرهنگ‌نويسی گريز از سرزنش است؛ و تازه آنان كه از اين پاداش منفی نصيب دارند انگشت‌ شمارند."

حالا ما، مؤلفان فرهنگ هزاره، كه اين سخن تلخ پير فرهنگ‌نويسان انگليس را قريب هفده ‌سال، همچون حكم محكوميت محتوم خود در آينده، آگاهانه پيش چشم داشتيم، راستش در شگفت بوديم وقتی می‌ديديم انگار اين قول در مورد ما مصداق پيدا نكرده است. چه با آنكه سال‏‎‏ دوم انتشار فرهنگ هزاره اينك دارد از نيمه می‌گذرد و چاپ سوم آن هم دارد دنبال می‌شود، آنچه درباره اين فرهنگ از زبان و قلم فرهيختگان و نخبگان شنيده يا خوانده‌ايم همه تأييد و تمجيد بوده است.

و چنين بود تا آن كه ما هم اينك در يك مورد يا لااقل تاكنون در يك مورد استثنائأ مشمول حكم تلخ و عبرت‌انگيز دكتر جانسون شده‌ايم؛ و آن در مقالة پر مغز و شيوای دوست نازنينم داريوش آشوری است كه در آن تحت عنوان «‌نقد فرهنگ هزاره» به همين كار پرداخته است و «عيب‌ها» و «ضعف‌ها و كاستی‌های» فرهنگ هزاره را به تفكيك و تفصيل برشمرده و بازنموده است.

برای خواندن نقد داريوش آشوری اينجا را کليک کنيد

پيش از هر چيز، بگذاريد تصريح كنم كه من به سابقة سال‌ها الفت و صحبت با داريوش آشوری او را مردی متفكر و صاحب روش و انسانی اديب و زبان‌پرور می‌دانم و در صلاحيت او برای ورود به مباحث زبانی كمتر ترديدی ندارم. حال اگر چنين كسی با اين اوصاف دست به قلم می‌برد تا برخلاف قول‌ها و نظرهای مثبت ديگر فرهيختگان و نخبگان بگويد فرهنگ هزاره نيز «برخلاف انتظار از ضعف‌ها و كاستی‌های همگانی فرهنگ‌های دوزبانه خالی نيست»*، اين اقدام او حتما بايد نشانة وجود اختلافی اساسی بر سر اصول و روش فرهنگ‌نويسی بين او و ما و نشانة وجود تفاوت‌هائی بنيادين در مشی و منش و نگرش ميان او ما باشد. و چنين اختلاف‌ها و تفاوت‌هائی هم البته در ميان هست.

تفاوت در اصول، روش و سياست زبانی

پس اول ببينيم آن اختلاف‌ها و تفاوت‌ها كدامند: چنان كه از فحوای سخن آشوری در همين مقالة «نقد فرهنگ هزاره» هم بر می‌آيد، واقعيت اين است كه در زمينة فرهنگ‌نويسی و چه بسا تنها در همين زمينه ميان آشوری و ما، مؤلفان فرهنگ هزاره، هيچ وجه اشتراكی چه در اصول و چه در روش چه در سياست زبانی وجود ندارد: آشوری اديب زبان‌دانی است كه، اتفاقاً برخلاف اديبان و زبان‌دانان سنتی، به هر گونه دستكاری در زبان فارسی در جهت اصلاح آن مصرانه معتقد است؛ و به گواه آنچه در همين مقاله و در ديگر نوشته‌های او آمده، عميقاً معتقد است كه برخی ساخت‌ها را بايد از فارسی زدود، و برخی امكانات جبرانی را بايد از اين زبان دور ريخت، و برخی واژه‌های بيگانه را بايد از آن بيرون كرد، و برخی اصطلاحات علمی جا افتاده را بايد كنار زد و به جای آن‌ ها بايد اصطلاحات تازه ساخت، و نظائر اين‌ها.

از اين گذشته‌، آشوری در پهنة ‌واژه‌ سازی، به گواه اثر خود او در اين زمينه به نام فرهنگ علوم انسانی، سخت سبك‌ركاب و بي‌پروا می‌تازد؛ تا جائی كه در اين باره تنها به ساختن واژه برای مفاهيم بی‌واژه در فارسی (كه ما هم بدان معتقديم) بسنده نمی‌كند؛ بلكه برای مفاهيمی هم كه حتی بيش از يك واژه جا افتادة فارسی دارند واژة تازه می‌سازد و پيش می‌نهد.

گواه صدق اين مدعا را از جمله در نوساخته‌های آشوری می‌شود ديد، از قبيل كژيده يا كژديسه (به جای كج‌ومعوج يا حتي كج در مقابل distorted) پخشيدن يا پخشار (به جای توزيع، پخش، پراكندگی يا حتی پراكنش در مقابل distribution ) خود پيدا يا خود پديد (به جای بديهی، پيدا يا حتی آشكار در مقابل self-evident) خودگرا (به جای خودپسند يا خودخواه در مقابل selfish ) نا خودخواه يا از خود گذر (به جای از خودگذشته، فداكار يا ايثارگر در مقابل selfless) پخشارسكسانه (به جای توزيع جنسيت يا حتی نسبت زن و مرد، مثلاً در يك جامعه يا يك مؤسسه در مقابل sex distribution) انگيختارسكسی (به جای هوس يا ميل جنسی يا وير جنسی يا كشش جنسی در مقابل sex impulse) سكس‌باوری يا سكس‌گرائي (به جای تبعيض جنسی يا سكس آگاهی يا زن‌ستيزی در مقابل sexual promiscuity) و نظائر بی‌شمار ديگر از همين قبيل كه در صفحه صفحة فرهنگ علوم انسانی او به چشم می‌خورد.

تازه اين ‌ها فقط جلوه‌ای از مشی و منش آشوری در زمينة زبان‌ فارسی و تنها شمه‌ای از اصول و روش و سياست زبانی اوست. و اينهمه را آشوری البته «پنهان نمی‌كند»؛ بلكه علی‌الرؤوس «هدف خود را پالايش و پيرايش و توسعة زبان اعلام می‌كند» و «چنين كاری را جايز» می‌داند.

خوب، از اين ديدگاه، البته آشوری حق دارد كه رهيافت زبانی فرهنگ هزاره را «حتی در نسبت با رهيافت فرهنگ حييم در شصت هفتاد سال پيش، بيش از اندازه محافظه‌كارانه» بداند چرا كه شصت هفتاد سال پيش، زمانه زمانة عصبيت‌های خاك‌پرستانه و سره‌گرائي‌های بيمارگونه و عربی‌ستيزی‌های برخاسته از خصومت‌های نژادی بود؛ و نه زمانة برنامه‌ريزی‌های زبانی معقول و انديشيده، مبتنی بر علم و محاسبه و تجربه، و واژه‌سازی‌ها و واژه‌يابی‌ها و واژه‌گزينی‌های منبعث از نيازهای علمی و فنی و هنری و جز آن. و ما كه به اين زمانة دوم متعلقيم در عين اعتقاد عميق به هر گونه واژه‌سازی موجه يا هر گونه اصلاح زبانی سنجيده در چارچوب برنامه‌ريزی‌های زبانی حساب شده، البته موظفيم، به قول آشوری، «بی‌اندازه محافظه‌كارانه» عمل كنيم؛ يا به زعم خودمان بی‌اندازه سنجيده و دانسته و دقيق‌ و حساب‌شده قدم برداريم و هرگز اجازه ندهيم عصبيت‌های خاكی، نژادی، دينی و يا آئينی در كار ما حتی در حدی اثر بگذارد كه در كار جاودان ياد سليمان حييم اثر گذاشته است كه با همة انضباط علمی و احاطه بر اصول و مبانس فرهنگ‌نويسی، به هر حال،‌ فرزند زمانة خود بوده و متأثر از موج‌ها و گرايش‌های خوب و بد روزگار خويش.

از سوی ديگر، ما، مؤلفان فرهنگ هزاره، در زمينة زبان مشی و منش ديگری داريم و از اصول و روش و سياست زبانی ديگری پيروی می‌كنيم: ما عموماً زبان‌شناسيم و در مقام زبان‌شناس می‌دانيم كه بايد عالمانه عمل كنيم، و عالمانه عمل كردن، بيش از هر چه، يعني كشف عين واقعيت، و آنگاه تحليل و وارسی و شناخت و توصيف آن، حتي‌المقدر، بدان گونه كه هست؛ و نه بدان گونه كه بايد باشد يا ما می‌پنداريم كه بايد باشد. چه ما می‌دانيم كه علم به «آنچه هست» مي‌پردازد، و نه به «آنچه بايد باشد»؛ و تعيين «آنچه بايد باشد» در عهدة معلمان اخلاق است، يا در عهدة پاسداران ايدئولوژی‌ها، و يا در عهدة آنان كه می‌پندارند خير ديگران را بهتر از خود آنان می‌توانند ببينند.

اين است كه ما جز به جای خود و، همان طور كه گفتيم، جز در چارچوب برنامه‌ريزی‌های زبانی اصولاً به خود حق نمی‌دهيم آنچه در زبان هست از آن بزدايئم؛ يا، به ويژه، آنچه در حكم امكانات جبرانی برای رفع كمبودهای واژگانی در زبان هست از آن دور بريزيم؛ يا واژ‌های بيگانه ولی بومی شدة زبان را بيرون بيندازيم؛ يا به جاي اصطلاحات علمی جا افتاده اصطلاح تازه بسازيم.

بالاتر از همة اين‌ها، ما در مقام زبان‌شناس خود را اصولاً مجاز نمی‌دانيم كه برای واژه‌های رايج در ميان مردم، واژه‌های «من درآوردی» ضرب كنيم و توقع هم داشته باشم كه مردم آنهمه را، نه تنها بپذيرند، بلكه به كار گيرند.

باری، همين تفاوت‌ها در اصول و روش و سياست زبانی و همين دوگانگی ‌ها در مشی و منش و نگرش آشوری و ما در زمينة زبان و در امر فرهنگ‌نويسي است كه اينك به شكل گسلی عميق ميان او و ما، بلكه به گواه قول خود او در همين مقاله، ميان او و همة فرهنگ‌نويسان ديگر پديد آمده است. و از دو سوی همين گسل است كه آنچه در نظر ما در شمار نقطه‌های قوت و جنبه‌های مثبت فرهنگ هزاره قلمداد می‌شود، در چشم آشوری در هيئت «ضعف‌ها و كاستی‌های» آن جلوه می‌كند.

اما اين «ضعف‌ها و كاستی‌ها» چيست؟ آشوری آن‌ها را در زمرة «عيب‌ها و كاستی‌های نوعی فرهنگ‌های دوزبانه» فارسی قرار می‌دهد، و موارد زير را نمونه ‌وار به تفكيك و تفصيل شرح می‌دهد:
1 مشكل برابرنهاده‌های قيدی،
2 كم‌دقتی در برابرگذاری،
3 مترادف‌آوری‌ های بی‌حساب،
4 ضعف دريافتن مشتق‌ها،
5 مشكل اصطلاحات علمی و فلسفی،
6 خطای استفاده همزمان از هفت فرهنگ يك زبانة انگليسی.

اينك بجاست به هر يك از اين «عيب‌ها و كاستی‌ها» از چشم‌اندازی هم كه ما، مؤلفان فرهنگ هزاره ، به آن‌ها می‌نگريم نيم‌نگاهی بيندازيم و داوری را به مردم واگذاريم كه داوران نهائی، به هر حال، آنان هستند.

1.مشكل برابرنهاده‌های قيدی

از جمله «عيب‌ها و كاستی‌ها»ئی كه آشوری برای فرهنگ هزاره برمی‌شمارد، يكی اين است كه چرا برای برخي قيدهاي انگليسي برابرهائی، مثلاً از نوع «به طرز شرم‌آوری» يا «به نحوی زننده» يا «به طور نافرجامی» در آن گنجانده‌ايم. مي‌گويد: «در فارسي… يك واژه وصفی هم می‌تواند صفت باشد هم قيد… . بنابراين: افزودن چيزهائی مانند «به نحو…»، «به ‌طور…» و مانند آن برای ساختن قيد از صفت… در نود درصد موارد كار نابجائی است…».

در جواب می‌گوئيم، اولاً، اين «چيزها» را ما به فارسی «نيفزوده‌ايم» يا به زبان آشوری، ما آن‌ها را «ننهاده‌ايم». اين «چيزها» عبارت های قيدی ‌ای هستند كه به عنوان امكانات جبرانی در فارسی وجود دارند و همگان نيز، از عالم و اديب و فيلسوف تا مردم كوچه و بازار، آن‌ها را به كار مي‌برند. ما نيز، به حكم نگرش علمی‌ای که از رهگذر زبان‌شناسی به دست آورده‌ايم، ‌خود را موظف دانسته‌ايم آنچه را در زبان فارسی هست، به عنوان امكانات قيدی موجود عيناً در اختيار مراجعه‌كنندگان بگذاريم؛ خواه خود اين قبيل «چيزها» را، چون آشوری، نپسنديم،‌ خواه آن‌ها را، چون همگان، قبول داشته باشيم.

ثانياً، برای برخی قيدهای انگليسی ما هيچ برابری جز همين عبارات قيدی نداريم. در چنان مواردی ما ناگزير بوده‌ايم برای آن قيدها از همين عبارات جبرانی بهره بگيريم. و از آن مواردند abnormally، مثلاً، در عبارت an abnormally high pulse rate كه عيناً از فرهنگ يك زبانة لانگمن گرفته‌ايم؛ و نمی‌شود آن را، به توصية آشوری، مثلاً به صورت «ضربانِ نبضِ نامتعارف تند» به فارسی بازگوئيم؛ بلكه حتماً بايد با استفاده از ساختار جبرانی موجود در فارسی، آن را فرضاً، به صورت «ضربان نبضی به طور غير عادی تند» به فارسی برگردانيم؛ يا absurdly، مثلاً در اين مثال باز از لانگمن؛
Prices on the island seem absurdly low to Western tourists.
كه نمی‌شود به شيوة آشوری گفت «در نظر توريست‌های غربی، قيمت‌ها در اين جزيره مسخره پائين است» بلكه به اجبار بايد گفت «در نظر توريست‌های غربی، قيمت‌ها در اين جزيره به طرز خنده‌داری پائين است» و همين طورند قيدهای abjectly، adjectivally، verbally و بی‌شمار موارد ديگر.

ثالثاً، حتی خود آشوری هم كه می‌گويد اين «چيزها … در نود درصد موارد» نابجا است، حتماً می‌پذيرد كه لااقل در ده درصد موارد ناگزيرند. حال بايد پرسيد ما كه مجبور بوده‌ايم برای صددرصد قيدهای انگليسی برابريابی كنيم، در مورد آن ده درصد بايد چه می‌كرديم؟ آشوری در اين باره توصيه می‌كند كه آدم بايد معادل قيدی آن را اگر لازم باشد بسازد.

ما می‌گوئيم در مقام فرهنگ‌نويس حق واژه‌سازی نداريم، به ويژه در شرايطی كه زبان فارسی برای اين گونه موارد ساخت‌های جبرانی فراوان در اختيارمان می‌گذارد؛ و يادآور می‌شويم كه واژه‌سازی در عهدة افراد و مؤسسات فعال در امر برنامه‌ريزی زبان است، يا در عهدة مترجمان و نوانديشانی كه با مفاهيم نو و بی‌واژه رو به رو هستند.

بايد بگويم كه ما در كل اين فرهنگ هيچ برابری «ننهاده‌ايم.»

2. كم‌دقتی در برابرگذاری

ظاهراً اين مورد اخير بايد از نظر آشوری بزرگ‌ترين «عيب» يا بزرگ‌ترين «ضعف» فرهنگ هزاره باشد، زيرا كه اندكی كمتر از دو سوم مقاله به آن اختصاص داده شده است. و كل اين «عيب» يا «ضعف» خلاصه می‌شود در «رعايت نكردن تفكيك معنايي ميان واژه‌هايی… كه از يك ميدان معنايی (semantic field ) هستند و چه بسا گوشه‌های همپوش دارند، اما به هر حال، مترادف مطلق نيستند.»

در جواب مي‌گوئيم، اولاً، آشوری انگار نه «راهنمای تصويری» فرهنگ هزاره را از نظر گذرانده و نه بخش «ساختار و راهنمای استفاده»یآن را ديده است. چه، در آن صورت، آشكارا می‌ديد كه در «راهنمای تصويری» ما در سه مرحله «به تفكيك معنايي» پرداخته‌ايم. يكی در مرحلة «تفكيك در حوزه‌های معنايی» (يا در قالب «نهاده»ی آشوری، «ميدان معنايي»)؛ ديگری در مرحلة «تفكيك برابرهای غير هم‌طراز»؛ و سوم در مرحلة «تفكيك برابرهای هم‌طراز».

در بخش «ساختار و راهنمای استفاده» نيز همين مطلب را به تفصيل شرح و بسط داده‌ايم و با ذكر مثال روشن ساخته‌ايم.

ثانياً، از نوع واژه‌هائی كه آشوری در اين بخش از مقاله بر سبيل مثال مطرح كرده است می توان به خوبی دريافت كه آشوری ظاهراً فرهنگ عمومی را با فرهنگ اصطلاحات علمی يا تخصصی يكی انگاشته است. مثال‌های اين بخش واژه‌هائی از اين نوع‌اند absolutism، autocracy، dictatorship، anarchism،clan، ethnie، tribe، family، class-conscious، و نظائر اين‌ها.

استدلال‌های اين بخش نيز مطالبی از اين دست‌اند كه «بسياری از اين واژه‌ها در زبان فارسی، در اين چند دهه زير فشار ترجمه، به عنوان برابرهای خاصی برای واژگان علمی و فنی در زبان انگليسی يا فرانسه پذيرفته‌ شده‌اند، در حالی كه در اين فرهنگ به پيروي از سنت ديرينه همه را يكدست مترادف يكديگر گرفته‌اند» يا از اين دست كه «اين تفكيك معنائی در فارسی كم و بيش در متن‌های مربوط به علوم سياسی صورت گرفته است». و يا برايclass-conscious” و “class-consciousness ، «دارای آگاهی طبقاتی» و «آگاهی طبقاتی» برابر نهاده‌های درست و كافی است و «حساس به طبقه، حساسيت طبقاتی، دارای تعصب طبقاتی» نه ضرورتی دارد و نه به نظر درست می‌آيد».

خوب، اگر فرهنگ ما در زمرة فرهنگ‌های تخصصی بود كه فقط به اصطلاحات يك يا چند علم و به برابرهای فارسی آن اصطلاحات می‌پرداخت، در آن صورت، ايراد آشور هم وارد بود و هم يك «عيب» يا «ضعف» برای فرهنگ ما می‌توانست باشد. ولي واقعيت اين است كه فرهنگ هزاره همان‌طور كه در «پيشگفتار» به تصريح آمده (و خوب بود آشوری نيم‌نگاهي به آن می‌انداخت)، يك فرهنگ عمومی است؛ و فرهنگ عمومی به ارائة تنها يك برابر اصطلاح‌شناختی واژه بسنده نمی‌كند، بلكه به كل چرخش واژه در كل زبان توجه دارد، و در آن حوزة بسيار گسترده، هم به معناهای مختلف واژه می‌پردازد، هم به استعمال‌های آن، و هم به كاربردهای وابسته به بافت‌های خاص آن.

ضمناً يادآور می‌شوم كه برابرهای «دارای آگاهی طبقاتی» و «آگاهی طبقاتی» نيز، مثل كل واژه‌های موجود در فرهنگ هزاره، «نهاده‌»ی ما نيست!

3. مترادف‌های بی‌حساب

در شرح اين مقوله از «عيب‌ها و كاستی‌ها» مي‌خوانيم كه «واژه‌ها را بی‌حساب و كتاب به دنبال هم رديف كردن و تفاوت‌های زيرمعنائی (connotative) آنها را در نظر نداشتن، از عادات ديرينه نثر فارسی است كه خوشبختانه ساية آن از سر نثر فارسی در اين چند دهه برداشته شده، اما دريغا كه در حوزة فرهنگ‌نويسی هنوز ايستادگي مي‌كند. فرهنگ هزاره نيز از اين بيماری بركنار نيست. بايد توجه داشت كه امروزه، چنانكه اشاره كرديم، در زير فشار ترجمه و ورود زبان و اصطلاحات فنی، بسياری از واژه‌هائی كه در گذشته به عنوان مترادف به كار می‌رفتند معناهای فنی بسته‌تر و حوزه‌ای‌تر و كاربردهای بستری (contextual) خاصی پيدا كرده‌اند كه به ويژه در فرهنگ‌های دوزبانه بايد به آن توجه كرد.»

خوب، در اينجا چه می‌بينيد؟ آنچه من می‌بينم اين است كه آشوری در اين باره دو چيز را با هم قاطی كرده و يك چيز را اصلاً نديده است: آن دو چيز كه آن‌ها را با هم قاطی كرده همان فرهنگ عمومی و حتي زبان عمومی است با فرهنگ علمی تخصصی و حتی زبان علمی تخصصی؛ و آنچه اصلاً نديده ژرفا و گسترة زبان عمومی است در سنجش با سرشت «بسته‌تر و حوزه‌ای‌تر» زبان تخصصی. آشوری خود را در چارچوب بستة زبانِ تخصصی علوم و فنون محدود كرده و ديگر نديده است كه در عرصة ناپيدا كرانة زبان عمومی گاهی از يك واژه معنائی درست عكس معنای معهود آن را می‌طلبند؛ مثل موقعی كه می‌گويند «وحشتناك زيباست!» She is frightfully beautiful و از وحشتناك و معادل انگليسي آن معنائی عكس معنای متعارف آن را اراده می‌كنند.

در چنين شرايطی اگر كسانی «وحشتاك» و «خيره‌كننده» و «حسابي» و جز آن را همراه با برچسب‌های واژگان‌شناختي لازم ذيل مدخل frightfully رديف كنند، آيا می‌شود آنان را متهم كرد كه مرتكب «مترادف‌آوری بي‌حساب و كتاب» شده‌اند؟

وانگهي آشوری انگار به بخش «اطلاعات واژگان‌شناختی» در «ساختار و راهنمای استفاده» هيچ نگاهی نينداخته، حتي در متن فرهنگ هزاره هم هيچ توجهی به همين اطلاعات واژگان‌شناختی نكرده است تا متوجه شود كه ما مترادف‌ها را «بی‌حساب… به دنبال هم رديف» نكرده‌ايم؛ بلكه آن‌ها را حساب شده در جايگاه‌های گويشی، سبكی، ‌موقعيتی، كاربردی، و بافتاريشان قرار داده‌ايم؛ به گونه‌ای كه مراجعه‌كننده بتواند دريابد كه هر متردافی به كار چه گويشی، چه سبكی، چه موقعيتی يا چه حال و مقامی می‌آيد. نيز متوجه شود كه تنها همان يك اطلاع واژگان‌شناختیِ موقعيتی به تعيين كاربردهای علمی، فنی، فلسفی و يا ادبی هر واژه می‌پردازد؛ البته اگر واژه چنان كاربردهائی داشته باشد.

خوب، اگر اينها مبين توجه خاص ما به معناهای ضمنی (يا به «نهاده‌»ی آشوری «تفاوت‌های زيرمعنايی») و به كاربردهای موقعيتي (يا باز به «نهاده»ی همو «كاربرهای بستری») نيست، پس مبين چيست؟ تازه ما كه گذشته از «تفاوت‌های زير معنائی» و «كاربردهای بستری» واژه‌ها، به ظرافت‌های سبكی و گويشی و بافتی و جغرافيائی و ديگر ويژگی‌های هر واژه هم پرداخته‌ايم كه متأسفانه از چشم تيزبين آشوری پنهان مانده‌اند!

4. ضعف در يافتن مشتق‌ها

اين «ضعف» را نيز آشوری در زمرة «كاستی‌های فرهنگ‌های دوزبانه فارسی» قرار می‌دهد و می‌گويد همة فرهنگ‌های فارسی از جمله فرهنگ هزاره به «ناتوانی در شناخت رابطة فعل و اسم و صفت و قيدهای هم‌ريشه و اشتقاقی» مبتلا هستند. می‌گويد «فرهنگ‌های اصلی (انگليسی) در اين موارد پس از دادن تعريف يك فعل يا اسم، صفت يا قيد مربوط به آن را تنها با نسبت دادن به آن فعل يا اسم تعريف می‌كنند…» ولی «در فرهنگ‌های دوزبانه ما اغلب اين‌ها را به صورت مكانيكی به «مربوط به …» ترجمه می‌كنند. در حالی كه فرهنگ‌نويس بايد در زبان دوم معادل اسمی، صفتی، يا قيدی آن را پيدا كند و اگر لازم باشد، بسازد.»

در جواب مي‌گوئيم آشوری ظاهراً دارد يك فرق بسيار بنيادين را ميان فرهنگ يك‌زبانه يا به گفتة خود او «فرهنگ‌های اصلي (انگليسي)» با فرهنگ دوزبانه ناديده مي‌گيرد. چه، ما هم اين را می‌دانيم كه در فرهنگ يك‌زبانه وقتی آدم اسم يا فعلی را تعريف كرده باشد ديگر لازم نيست مشتقات وصفی يا قيدی آن را هم جداگانه تعريف كند و فقط كافی است كه آن مشتقات را برشمارد؛ چه فرهنگ يك‌زبانه محل تعريف واژه‌ها است و نه محل برابريابی براي آن و آدم اگر اسم يا فعلی را تعريف كرد، مراجعه‌كننده خود به خود به تعريف مشتقات آن هم می‌رسد. اما در فرهنگ دوزبانه، كه محل برابريابی واژه‌ها است و نه محل تعريف آن‌ها، ‌تنها بر شمردنِ مشتفات بس نيست.

در اينجا آدم بايد درصدد آوردن برابرهای مشتفات هم باشد؛ به دو دليل: يكي اين كه مشتقات يك اسم يا يك فعل چه بسا دستخوش واژه‌گردانی (lexicalization) شده باشند و لذا معانی آن‌ها از معنای ريشة فعلی يا اسميشان فاصله گرفته باشد؛ دوم اين كه مراجعه‌كنندة فرهنگ دوزبانه چه بسا در جستجوی برابر دقيقی، نه برای خود اسم يا فعل، بلكه برای يكی از مشتقات آن باشد.

درست به همين جهت هم هست كه ما برای مشتق‌های وصفی يا قيدی هر اسم و هر فعل در زبان انگليسی سعی كرده‌ايم «معادل‌هاي…، صفتي يا قيدي» آن مشتق‌ها را در فارسی پيدا كنيم و به دست دهيم. منتهي معادل‌های آن مشتق‌ها در فارسی بر دوگونه‌اند: يكی معادل‌های واژگانی كه شايد در نود درصد موارد به كار می آيند، و ما هم از آن‌ها بهره‌ گرفته‌ايم؛ و ديگری معادل‌های ساختاری و جبرانی (مثل ساختار اضافی، متشكل از مضاف و مضاف‌اليه) كه احتمالاً در ده درصد موارد كاربرد دارند؛ مثل صفت‌های مشتق monkish و Russian كه در عبار‌ت‌های از نوع a monkish silence و the Russian people به ترتيب، به‌صورت‌های سكوت‏ِ راهبان و مردمِ روس قابل بازگفتن به فارسی‌اند.

با اين حساب مي‌شود آشكارا ديد كه اسم در جايگاه مضاف‌اليه (يعني در جايگاه كسرة اضافه + اسم) نقش وصفي پيدا مي‌كند و لذا مي‌شود از آن (يعني از ِ + اسم) به عنوان برابر يا معادلی جبرانی برای صفت انگليسی در امر معادل‌يابی بهره جست؛ اما تنها به اين شرط كه بتوان نقش مضاف‌اليهي اسم (يا ِ + اسم) را در خط فارسی نشان داد. خوب، چاره‌ای كه برای نشان دادن اسم در حالت مضاف اليه، گمانم اولين بار به دست توانای سليمان حييم، انديشيده شده درست همين است كه عبارت «مربوط به» را پيش از اسم بياورند.

منتهی سليمان حييم اين عبارت را بيرون از پرانتز مي‌آورد (مثلاً در برابر صفت انگليسیacoustic مي‌آورد «مربوط به صدا»). ولي ما كه خود را ملزم به رعايت مقوله‌های دستوری برابرهای فارسی هم مي‌ديديم تصميم گرفتيم كه عبارت مزبور را در پرانتز بياوريم تا نقش جانشينی آن را نيز باز نموده باشيم كه، مثلاً، (مربوط به) راهبان» جانشينی است براي « ِ راهبان». حالا اگر كسی از وجود چنين برابرهای وصفیِ جبرانی در زبان فارسي دلخور است اين ضعف او است و نه ضعف كسانی كه به حكم وظيفه علمی خود كوشيده‌اند آن را نيز ضبط كنند.

5. مشكل اصطلاحات علمی و فلسفی

مشكل ما و مشكل همة «فرهنگ‌نويسان دوزبانه»، به زعم آشوری، اين است كه در حوزة واژگان فنی و علمی و فلسفی مدرن… «همة برابرنهاده‌هايی را كه مترجمان به كار برده‌اند و در «واژگان» نامه‌ها و «فرهنگ»ها، بي هيچ ارزيابی از ارزش كارشان، گردآوری شده است،‌ يك جا بی هيچ مسئوليت يا جانبداری كنار هم بگذاريم و انتخاب را به خود خواننده واگذاريم. اين روشي است كه مؤلفان فرهنگ هزاره نيز در پيش گرفته‌اند.»

در جواب می‌گوئيم اين سخن آشوری پاك بي‌اساس است: ما همان‌گونه كه در «پيشگفتار» گفته‌ايم، هيچ برابری را از هيچ فرهنگ يا واژه‌نامه‌ای بي‌نقد و سنجش و ارزيابی نپذيرفته‌ايم، چه اگر چنين كرده بوديم، خواه‌ناخواه، «برابرنهاده‌»های خود آشوری هم در فرهنگ ما رخنه كرده بود؛ حال آن كه هيچ برابرنهادة او در فرهنگ هزاره رخنه نكرده مگر آن‌ها كه با سنجه ی ما جور درآمده‌اند و از ارزيابی‌های به شدت سخت‌گيرانة ما گذشته‌اند.

گواه درستي اين مدعا نيز همين كه ما، فی‌المثل، در برابر abolitionist «نابودخواه» و «لغوخواه» نياورده‌ايم؛ و در برابرabsenteeism «نباشندگی» نياورده‌ايم؛ و در برابر absolutism «استبدادباوری» نياورده‌ايم؛ و در برابر absorption «اندركشيدگی» نياورده‌ايم؛ و در برابر abstinence «باده‌پرهيزی» نياورده‌ايم؛ و در برابر abstract «برآهنجيده» نياورده‌ايم و در برابر abysmal «مغاك‌وار» و «بی‌تك» نياورده‌ايم؛ و تازه اين همه شمار بسيار معدودی از «برابرنهاده‌»هاي آشوری فقط در همان سه صفحة اول از فرهنگ علوم انساني او (از صفحه 3 تا 5) است كه ما دانسته و سنجيده و ارزيابی شده از فرهنگ خود كنار گذاشته‌ايم.

اين سخت‌گيری فقط به «برابرنهاده‌»های آشوری محدود نبوده؛ بلكه دامنة آن به همه موارد حتی به بر ساخته‌های خود من حق‌شناس هم كشيده شده است.

گواه درستی اين مدعا هم همين كه، مثلاً در برابر adverbial «قيدگون» نياورده‌ايم؛ يا در برابر bundle «بافه» و «انبوهه» و «بافه‌بندی» نياورده‌ايم؛ يا در برابر curve «پيچه» نياورده‌ايم؛ يا در برابر nonce «نوواژه» نياورده‌ايم؛ حال آن كه اينها را همراه با انبوهی نوواژه ديگر، من، خود، به ضرورت مقال ساخته‌ام. و من كه به خود حق مي‌دهم در متني كه بر ساختة خودم هست هر چه را لازم بدانم بسازم، به خود اين اجازه را نمی‌دهم و ندارم كه بدهم كه در فرهنگی كه متعلق به همگان است هرچه از ذهنم گذشت وارد كنم.

می‌بينيد كه در چنين شرايطی است كه دوست نازنين و منصفم، آشوری، مرا و همكاران سخت‌گير مرا، كه همگی به حقيقت حكم وجدان منفصل مرا داشته‌اند، به بی‌مسئوليتي متصف می‌كند.

خدا را شكر كه من آشوری را می‌شناسم و به انضباط علمي و سلامت فكری و فرهنگی او سخت واقفم؛‌ وگرنه به خود حق مي‌دادم او را به تهمت‌زني منسوب كنم.

ضمناً اضافه كنم كه ما «فرهنگ‌نويسان دوزبانه» نيستيم؛ بلكه «فرهنگ دوزبانه‌نويس» هستيم.

6. خطای استفاده همزمان از هفت فرهنگ يك زبانة انگليسی

اقرار مي‌كنيم كه ما، مؤلفان فرهنگ هزاره، خود سبب شده‌ايم كه اين خطا را به ما نسبت دهند. توضيح ما در پيشگفتارمان متأسفانه گمراه‌كننده از كار در آمده است؛ تا جائي كه هم آشوری و هم ديگران از جمله دكتر علی خزاعی فر چنين برداشت كرده‌اند كه ما به طور موازی «هفت فرهنگ يك زبانة انگليسي را كه از نظر حجم و هدف و روش با هم متفاوت‌اند مأخذ قرار» داده‌ايم.

به هر حال، ما چنين كاری نكرده‌ايم؛ يعني از همة فرهنگ‌های يك‌زبانه استفاده هم‌عرض و موازی نكرده‌ايم؛ بلكه يكی از آن‌ها را مبنا و پايه قرار داده‌ايم و از فرهنگ‌های ديگر به عنوان منابع جنبی بهره گرفته‌ايم؛ عمدتاً به دو منظور: يكي به منظور هر چه روشن‌تر كردن معانی مدخل‌های موجود در همان فرهنگ يك‌زبانه پايه، و يا به منظور افزودن معانی و كاربردهای تازه‌ای كه براي مدخل‌های فرهنگ در فرهنگ‌های ديگر آمده بود و ما به جهاتی تشخيص مي‌داده‌ايم كه بايد به فرهنگ هزاره اضافه شود؛ و ديگری به قصد انتخاب مدخل‌های تازه‌ای كه احساس می‌كرده‌ايم وجودشان برای ما فارسی‌زبانان به جهات علمی، فرهنگی، تاريخی، جغرافيائی و جز آن ضروری است.

7. و نكتة آخر

ما هيچ‌گاه و هرگز دربارة فرهنگ هزاره در وهم كمال نبوده‌ايم و نيستيم. اين كه هيچ؛ سخت هم معتقديم و معترف كه اين فرهنگ بايد از جنبه‌های مختلف اصلاح شود و در جهات عمودی و افقی بسط و گسترش داده شود. و اين كار را هم، به همت رهنمودهای همان فرهيختگان كه در آغاز سخن از آنان ياد كرديم داريم مي‌كنيم. مؤسسه فرهنگ معاصر هم، كه از ما، مؤلفان، در تكميل اين اثر و آثار ديگرش سخت‌گيرتر و سخت‌كوش‌تر و حاضر به كارتر است، اينك اسباب اين كار را كم و بيش فراهم آورده است؛ تا حق چه خواهد.

------------------------------------
*همه نقل‌قول‌ها كه منبع آن‌ها را به دست نداده‌ايم از مقالة «نقد فرهنگ هزاره» برگرفته شده است.
 
    صفحه نخست
    ايران
    منطقه
    اقتصاد و بازرگانی
  دانش و فن
    فرهنگ و هنر
    سخنگاه
    آموزش انگليسی

  بشنويد
    برنامه های راديو
    شيوه شنيدن
  تازه ترين خبرها
  بامدادی
  نيمروزی
  آسيای ميانه
  شامگاهی
  مجله روز
  شب هفتم
  روز هفتم
 
  اطلاعات بيشتر
  درباره ما
  تماس با ما
 
 
 
سايتهای ديگر بی بی سی
 
بخش فارسی راديو بی بی سی
  persian@bbc.co.uk

اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر

بالا ^^ Copyright BBC
  صفحه نخست | خبرهای منطقه | اقتصاد و بازرگانی
 دانش و فن | فرهنگ و هنر |  سخنگاه |  آموزش انگليسی
 برنامه های راديو | شيوه شنيدن | درباره ما | تماس با ما