احمد محمود، نويسنده نامدار ايرانی و خالق رمان های درخت انجير معابد، همسايه ها، زمين سوخته، داستان يک شهر و مدار صفر درجه روز جمعه (دوازدهم مهر ماه) پس از مدت ها بيماری در بيمارستان مهراد تهران درگذشت.
سيروس علی نژاد مدت کوتاهی قبل از سفر ابدی احمد محمود گفتگويی با او داشت.
متن گفتگوی سيروس علی نژاد با احمد محمود
* احمد محمود نام نامتعارفی است که از دو اسم کوچک تشکيل شده است. البته از اين موارد داشته ايم اما نادر بوده است. چطور اسم شما احمد محمود شده است؟
-من از کودکی علاقه مند به داستان نويسی و شعربوده ام.
* شعر هم می گفتيد؟
- از آن شعرهای بند تنبانی و آنچنانی. آره. خوب نک می زدم به همه چيز. کتابها و می خواندم و فلان و اينها. خوشبختانه به سازمانی تعلق پيدا کردم که کتاب داد دست من. چون مهم است. و اين خيلی کمک کرد به من. کتابهايی را هم که داد دست من کتابهايی بود که ياد می داد يک چيزهايی. الفيه شلفيه نبود، هشلهف نبود. مثلاً اولين بار نام صادق هدايت را من توی همين کتابها ديدم. بعد يواش يواش به دليل علاقه ای که داشتم جرأت به خودم دادم و شروع کردم به نوشتن. نوشتم. از جمله نوشته ها يکی همين صب ميشه است. اين را برديم داديم اميد ايران. آنوقت عرض شود مرداد سال 1333 داديم به اميد ايران، چاپ کرد ديگر. منتها چون می ترسيدم دوستان مسخره ام کنند و بگويند احمد اعطا هم نويسنده شده، نويسنده را گذاشته بودم احمد احمد. با احمد احمد هم چاپ شد، نه احمد محمود، احمد احمد. هفته بعد رفتم يک داستان بدهم هيأت تحريريه گفتند فلانی ما يک دوستی داشتيم به نام احمد موسوی که به نام احمد احمد می نوشت. ما را اذيت می کند اين نام. گفتم خوب بگذاريد احمد محمود. و اين ماند ديگر.
نام خانوادگی واقعی تان چيست؟
- اعطا.
* پس احمد محمود نام مستعار شماست! کسی اين را نمی داند.
- نه بعضی می دانند.
* بله، يادم می آيد که در کتاب جمال ميرصادقی نوشته احمد اعطا، بعد با فلش نشان داده که برويد سراغ احمد محمود.
- يک جايی نوشته بودند احمد بن محمود. خيال کرده اند عربم!
* عرب که نيستيد؟
- نه، کردم. دزفولی ام، فارسم. ملغمه ای هستم.
* شما را خسته کردم.
- ابداً
* می خواهم بدانم نويسنده موقع نوشتن چه حالی دارد؟ يعنی در چه عوالمی سير می کند؟ عقل و ذهنش با هم چه کنشگری هايی دارند؟
- موقع نوشتن نويسنده هشيار نيست. چرا هشيار نيست؟ برای اينکه قبل از اينکه به رمان نوشتن بپردازد اين ذهن و اين فکر، خطی و عقلی کار می کند و می گيرد. مجموعه ای را می گيرد، حالا فرض کن ما فکر بکنيم که اين مجموعه در جهت همين رمانی است که دارد بهش فکر می کند. اما وقتی کار آمد شد و نويسنده می خواهد بنويسدش، ديگر هشيار نيست. ذهنی می نويسد ديگر، يعنی با مجموعه ای رنگين سروکار دارد نه با مجموعه خطی و عقلی. متوجه شديد؟
* نه! به نظرم مقداری پيچيده می آيد. لازم است قدری توضيح بدهيد.
- توضيح می دهم. فرض کنيد من يک نامه به شما می نويسم. برای نوشتن آن با عقلم فکر می کنم. اما اين نامه اگر بخواهد از اين مقوله بيايد بيرون و بشود رمان و داستان، و من اندوخته هام را هم داشته باشم، آمادگی هم داشته باشم، شروع که کردم به نوشتن آن وقت ذهن است که کار می کند، نه عقل. عقل همراهی می کند، نه اينکه جدا بشود ازش، اما قدر اول ذهن است. ذهن رنگين، ذهن پر تپش، ذهن زنده و پر حرکت. عقل همراهش می آيد، کنترلش هم می کند البته، ولی قدرت اول دست ذهن است.
* يعنی اين نه منم که می نويسم. يک چيزی آن پس و پشت ها دارد حرکت می کند بدون اينکه اراده من چندان دخيل باشد.
- حالا نوشتن که تمام شد، ذهن کار خودش را کرده، حالا تو برگرد عاقلانه بخوانش. چيزی پيدا نمی کنی توش. اگر به اين مرحله برسی که با ذهن رنگين خودت اين داستان را بپرورانی، برگردی عاقلانه بخوانی چيزی پيدا نمی کنی درش که خطا باشد. چون عقل هم همراهش آمده و کار خود را کرده است. يک وقتی از بورخس پرسيده بودند که شما بورخس نويسنده هستيد. گفته بود نه، گاهی اوقات نويسنده ام. من فکر می کنم منظورش از « گاهی نويسنده ام » همان لحظاتی است که دارد می نويسد. آن موقعی من نويسنده ام که ذهنی و رنگين دارم کار می کنم، نه موقعی که با شما نشسته ام دارم فرض کن درباره خريد ارز صحبت می کنم.
* اينکه می فرماييد در ذهن حرکت می کند، می خواهم بدانم که پيش از اينکه قلم روی کاغذ بگذاريد مطلب در ذهنتان نوشته می شود چه می دانم مثلاً در رختخواب يا به هنگام استحمام ؟
- متوجه نشدم.
* فرض کنيد که شما می خواهيد يک مقاله بنويسيد. اين مقاله پيش از اينکه بر کاغذ نقش شود در ذهن نقش می گيرد. البته وقتی می آيد روی کاغذ با آنچه در ذهن نوشته شده است کاملاً متفاوت می شود. می خواهم بدانم داستان هم همين اتفاق می افتد.
- همين را عرض کردم خدمتتان. ببنيم چه جوری می شود که گاهی آدم يک داستان می نويسد. گاهی يک جمله آدم را تحريک می کند برای نوشتن يک داستان و آن يک جمله يک داستان می شود. گاهی اوقات يک انديشه، يک فکر، يک نگاه آدم را حرکت می دهند. منتها خوب اين جزئياتی که آدم را حرکت می دهند بار زيادی ندارند که بتوانند در اختيار من باشند که من بتوانم رمانم را بنويسم. اين به تدريج عادت می دهد که روش فکر می کنم در زندگی معمولی. خوردن، خواب رفتن، آمدن، صحبت کردن، همينطور که عرض کردم عقلی و خطی در مورد درخت انجير معابد فکر می کنم. تا اينجا وظيفه عقل است که خوراک کامل يک رمان را به من داده حالا می خواهم اين را رمان بنويسم نه داستان. شروع که می کنم به نوشتن ذهن خلاق می آيد به کمک عقل من و قدرت را می گيرد و رنگين شروع می کند ديدن و عمل کردن و کار کردن. و عقل آرام آرام پا به پاش می آيد تا خيلی انحراف ايجاد نشود.
* وقتی می گوييد رنگی شروع می شود يعنی چه؟ يعنی مثل اين است که داستان را در سينما می بينيد؟ يعنی می بينيد؟
- آره من می بينم. من گاهی با هاشان حرف می زنم. خدا شاهد است با هاشان حرف می زنم. نشسته اينجا ( به صندلی کنار دست خود اشاره می کند )
* با قهرمان های داستان حرف می زنيد؟
- آره نشسته اينجا ازش می پرسم. بچه های من می گويند تو وقتی داری می نويسی ما می آييم چايی می گذاريم، استکان بر می داريم، آب ميوه می آوريم، غذا می گذاريم، ميز را پاک می کنيم. تو اصلاً نمی فهمی که ما آمديم پايين يا نيامديم پايين.
* از آنجا که در فارسی شکل نوشتاری و گفتاری با هم فرق دارند، همان موقع که می نويسيد مطلب شکل مکتوب به خودش می گيرد يا بعد روی آن کار می کنيد؟
- نه، همان موقع شکل مکتوب به خودش می گيرد. در بازنويسی مجدد نيست که اصلاح شود، نه همان موقع. چون من برای خودم اندازه هايی دارم. ديالوگم چطور باشد، روايتم چطور باشد، تفاوت دارند با همديگر. اينها برای من روشن است، اينها برای من حل شده است. وقتی رفتم سر کار اينها برای من حل شده است، نمی خواهد بگردم دنبالشان چيزی پيدا بکنم. هستند اينها با هاشان کار می کنم، با هم کار می کنيم.