تصويری از مراسم تشييع احمد شاملو در تيرماه سال گذشته
بعد از ظهر سه شنبه 20 آذر ماه، سالن آمفی تئاتر دانشگاه صنعتی شريف در تهران پر از شور بود. دختران و پسران دانشجو می رفتند و می آمدند. يکی به شتاب می آمد آهسته در گوش آن ديگری چيزی می گفت و می رفت. ديگری پشت پرده می رفت و بازمی گشت. جديت در حرکات و شتاب در رفت و آمد چنان بود که هر کس می پنداشت آن دختر يا پسر دانشجو دارد مهمترين کار زندگی اش را انجام می دهد.
سالن آهسته آهسته از جمعيت جوان پر می شد. دختران در يک سمت و پسران در سمت ديگر می نشستند. گهگاه غريبه هايی که پيدا بود مهمانند، وارد می شدند. فضا، جلسات شعر خوانی سال های دور را به ياد می آورد. اما جلسه، جلسه شعرخوانی نبود، هرچند بحث شعر و شاعر در ميان بود. موضوع از اين قرار بود: انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه صنعتی شريف، سالروز تولد احمد شاملو را بزرگ می داشت.
مراسم آغاز شد بی آنکه تعارفات معمول آغاز شود. دانشجويی پشت تريبون رفت و در چند کلمه بی شيله پيله از محمود دولت آبادی خواست برود و در باره شاملو صحبت کند. بعد هم به همان سادگی از سيمين بهبهانی و ديگران خواست که بروند شعر بخوانند يا از احمد شاملو بگويند. از آدم های ريش و سبيل دار به همان سادگی دعوت می شد که از يک دانشجوی جوان.
البته خامی در کار کم نبود. برنامه از دقت و انسجام لازم بهره نداشت، حتی اعلام نشد که از کجا شروع و به کجا ختم می شود، يا بعضی قسمت های برنامه بيهوده کش می آمد، اما چنان يکرنگی و خلوصی در فضا موج می زد که می توانستی هر چيزی را به حساب يک کار دانشجويی بگذاری و عيب و نقص ها را فراموش کنی.
شعرش نفس اژدها را می مانست که دشمن را به پوفه خشمی خاکستر می کرد و شگفتا که در مرگ نيز اثر گذاشت. سيلی که از بيمارستان تا گورستان او را بدرقه می کرد، خيزابه های خروشان داشت
سيمين بهبهانی در مراسم بزرگداشت شاملو
عيب های گفتنی هم داشت. آنقدر که دانشجويان از خود مايه گذاشته بودند، سخنرانان نگذاشته بودند. به غير از جواد مجابی که موضوع را جدی گرفته بود، ديگران چيز تازه ای نگفتند ولی اگر سخت گيری را کنار بگذاريم، رويهم رفته در حد وحدود يک برنامه دانشجويی، به اصطلاح پر بدک نبود.
دولت آبادی سخن خود را با درود به دانشجويان آغاز کرد و گفت سلام به دانشجويان که اگر ما خودمان هم خود را فراموش کنيم، آنها ما را فراموش نمی کنند. سپس در سخنان کوتاهی، زندگی شعری شاملو را به چهار دوره تقسيم کرد و برخی اشعار سال های اخير شاملو را خواند.
سيمين بهبهانی متنی را در باره شاملو قرائت کرد. گفت شاملو عمری دراز کرد اما نه آن چنان دراز که شور و شعورش بفرسايد و انديشه اش به کاستی گرايد، بل به آن مايه و معيار که کار، کار، کار سراسر هست و بودش را بيارايد. به آن اندازه و معيار که تا آخرين دم زندگی به معنای تمام زنده باشد و بيش از اين هيچ تنابنده را عمر بيهوده مباد.
بهبهانی درباره شعر شاملو گفت: شعرش نفس اژدها را می مانست که دشمن را به پوفه خشمی خاکستر می کرد و شگفتا که در مرگ نيز اثر گذاشت. سيلی که از بيمارستان تا گورستان او را بدرقه می کرد، خيزابه های خروشان داشت.
موضوع سخن جواد مجابی، سلوک و رفتار اجتماعی شاملو بود، اما او سخن خود را از هنرهای ديگر شاملو آغاز کرد. گفت: از هنرهای ديگر شاملو که نهفته مانده، يکی ذوق بازيگری اوست که چون استعداد موسيقايی او، در برابر تابش شاعريش در سايه قرار داشت. شاملو فيزيک مناسبی برای تئاتر داشت. از زيبايی چهره و سلامت اندام و صدای خوش و قدرت نمايش و بازيسازی برخوردار بود. در محفل، قدرت تقليد لهجه ها و بازيگری طنز آلودش را می ديديم و همگان از مراتب ظرافت های دراماتيک صدايش در اجرای شعرها و قصه ها و سخنرانی ها آگاه هستند.
يکی از شرکت کنندگان در مراسم تشييع احمد شاملو
مجابی آنگاه به سلوک اجتماعی شاعر پرداخت و پس از ذکر مقدماتی گفت: الف بامداد نقش تاريخی در فرهنگ معاصر ما داشته است و دارد. با عشق ورزيدنش به آرمان انسان گرايی و آزادی بشری که شعرش در همه عمر منادی آن بوده است؛ با مجاهدتش در راه احيای فرهنگ مردم که همزمان با شعر و کارهای ادبی اش اوقات خويش را از دل و جان وقف ثبت آن کرده است و اين همه چندان موثر نمی افتاد اگر سلوک اجتماعی سنجيده، شاعر را در سطح و ژرفای فعاليت تاريخی ملتش و همدلی با شادی ها و رنج های ايرانيان برای بهروزی و عبور از تنگناهای مهلک عصر به همسويی و پويايی نمی کشاند.
مجابی گفت: شايد ما داريم از دوران شخصيت های غول آسا دور می شويم. بستگی دارد که ما جايگزينی برای اين ارزش پا بر جا يافته ايم يا اينکه فقط در خلأ غيبت آنها خوش دست و پايی می زنيم. هر چه هست شاملو نه فقط به عنوان يک شاعر بلکه نمادی از يک سلوک فرهنگی مردم گرا برای ما هنوز هم اعتبار اجتماعی دارد. رفتار ويژه يک شاعر که بر پايه ضرورت های زمانه و آرزوهای دراز مدت يک ملت شکل گرفته است. او بارها و در هر جا قطب نمايی برای راهگشايی حرکات فرهنگی ما در اين چند دهه بوده است و اين بيم هست که بی حضور فرزانگیِ هشيارش در مقاطع حساسی کار بر اهل فرهنگ دشواتر از پيش شود.
احمد شاملو در روز سوم تيرماه سال 1379 در سن 75 سالگی در تهران درگذشت
در بينابين سخنرانی ها، دانشجويان شعرهای خود را می خواندند. شعرهايی که گاه رگه های پرخونی در آنها ديده می شد. آوردن نمونه ای از آن خالی از لطف نيست. شعر زير که نام شاعر آن به سهو از دست رفت، «از بوسه های فراموش شده آخرين ديدار» نام دارد.
نه مشت می شوی
در دستانت
نه فريادی که از گلويت بپاشد.
با قدم های عصيانگر هميشگی
مثل خودت که راه می روی
از چه گوارا انقلابی تری
کافی است لبخند بزنی
تا خشمت از بين دندان هايت بيرون بريزد
يا اشاره کوچکی که سر نيزه ها به خاک بيفتند
دخترک هزارساله
می شود بوسه ها را در صندوق های فشنگ
برايت فرستاد
يا نامه ها را که هرگز به دستت نمی رسند
بگذار همه بگويند جنبش های مسلحانه محکوم
به شکستند
تو تفنگت را بردار و به من شليک کن!