« معمای هويدا » نوشته عباس ميلانی در بين خوانندگان ايرانی با استقبال کم مانندی رو به رو شده است. اين کتاب که نخست به انگليسی در خارج از کشور منتشر شد و سپس توسط خود مولف به فارسی درآمد، در آبان ماه چاپ هفتم خود را پشت سر گذاشت وبه اين ترتيب، تاکنون بيش از چهل هزار نسخه از آن به فروش رسيده و از شروع انتشار تاکنون هرماه يک چاپ خورده است.
«معمای هويدا» نخست از سوی عبدالرضا هوشنگ مهدوی به فارسی برگردانده شد ومورد استقبال قرارگرفت اما پس از آنکه ترجمه خود ميلانی انتشار يافت، بطور طبيعی خوانندگان تمايل بيشتری به آن نشان دادند و از آن پس، اين چاپ از کتاب بود که بازار را گرفت و ترجمه پيشين را پس زد.
استقبال خوانندگان
يک دليل شمارگان بالای کتاب اين است که از همان روز انتشار، نقل مجالس و محافل شد و اهل کتاب همه جا از مهمانی ها گرفته تا مجالس بحث و گفتگو از آن سخن می گفتند و ويژگی های آن را برمی شمردند. چشمگيرترين اين ويژگی ها، انتشار اسناد بسياری است که بيشتر آنها پيش از اين منتشر نشده بود.
نويسنده برای نوشتن کتاب خود، با بسياری از خويشان و نزديکان و همکاران و دست اندرکاران سياست در دوره هويدا به گفتگو نشسته که برخی از آنان برای اولين بار لب به سخن گشوده اند و از هر امکانی سود جسته تا نکته و سخنی غير مستند بر قلم جاری نسازد. در واقع نويسنده به هر دری زده که نکته ای ناگفته نماند.
وقتی حسنعلی منصور در سال 1344 به مقام نخست وزيری می رسد، هويدا وزير دارايی کابينه او می شود. پس از ترور منصور در سال 1344 به نخست وزيری ايران می رسد و سيزده سال در اين مقام می پايد
برای مثال، در واپسين روزهای زندگی هويدا يک خبرنگار فرانسوی به نام « اکرنت » با هويدا در زندان قصر گفتگويی انجام داد که در زمان خودش سرو صدای زيادی هم بر انگيخت. چون آن خانم خبرنگار فارسی نمی دانست و ضمناً هويدا اجازه نداشت که به فرانسه حرف بزند، لاجرم حضور يک مترجم الزامی شد.
ميلانی در پی گيری های خود آن مترجم را که «لادن برومند» نام دارد، يافته و با وی به گفتگو نشسته تا دريابد که در فضای مصاحبه آن روز چه گذشته است.
دامنه تحقيق صرفاً به مسائل سياسی و درک و دريافت شخصيت فردی که نخست وزير ايران بوده، ختم نمی شود بلکه تا زمينه های علائق شخصیِ هويدا که پس از سيزده سال نخست وزيری جز تعدادی پيپ و عصا سرمايه ای نداشت، پيش می رود و حتی علاقه هويدا به پيراهن سفيد، فراموش نمی ماند، گل ارکيده معروف جای خود دارد.
پيگيری چنان مصرانه ادامه می يابد که پرونده تحصيلی هويدا در بلژيک که به سال های بسيار دور زندگی او مربوط می شود، و کسی گمان نمی برد که ديگر در دانشگاه محل تحصيل موجود باشد، در اختيار نويسنده قرار می گيرد تا از آن رونوشت بردارد. از اينجا می توانيد حدس بزنيد که گذشته از زندگی خصوصی و علائق شخصی، بخش روشنفکری زندگی هويدا تا چند و تا کجا در کتاب دنبال شده است.
نگاه ميلانی به تاريخ معاصر
اما از همه اينها گذشته وگذشته از همه چيزهائی که به نحوی به زندگی نخست وزير دوره گذشته مربوط می شود، نويسنده آنچنان مستند و همه جانبه به رويدادهای سياسی دوران زندگی هويدا پرداخته که خواننده در بخش هايی از کتاب از هويدا در می گذرد و مجذوب مستندات تاريخ معاصر ايران می شود.
ميلانی زندگی امير عباس هويدا را در متن رويدادهای تاريخ معاصر ايران از زمان تولدش در زمستان 1298 تا روز اعدامش در19 فروردين 1358 ، طی شصت سال باز گفته است
ميلانی در شانزده فصل کتاب با انبوه اطلاعاتی که به خواننده می دهد، موفق می شود چهره واقعی هويدا را به معرض داوری بگذارد ودر انتها خواننده را به استنباطی که خود بر اثر يک کار شش ساله در زندگی اين شخصيت سياسی بدان دست يافته، نزديک سازد.
به نظر می رسد هر خواننده ای در طول خواندن کتاب به اين نتيجه برسد، که ميلانی در روند کار وتحقيق بر روی زندگی هويدا، به او علاقه مند می شود و به او گرايش می يابد و همين گرايش است که در فصل فصل کتاب ضمن اطلاعات متعدد ومفيد ديگر به خواننده منتقل می گردد.
شخصيت پردازی مستند
اين موضوع از يک نگاه ديگر نيز جالب توجه است و آن اينکه مولف به شخصيتی که در باره اش تحقيق می کند، نه تنها از ديدگاه پژوهشی که به مثابه خالق يک رمان نزديک می شود و درست مانند يک رمان نويس که به شخصيت آفريده خويش عشق می ورزد، علاقه پنهانش به شخصيت کتاب که در طول کار پديد آمده، آشکار می گردد. از اين رو کتاب وجهی صرفا پژوهشی نمی يابد، از اين حد و حدود در می گذرد و به اثری آفرينشی بدل می شود. امری که حتی در نثر کتاب خود را نمايان می کند.
گويا اين وجه کار بيشتر مورد علاقه مترجم «مرشد و مارگريتا» که علائق ادبی اش پنهان نيست، هم باشد. اما اهميت کار در اين است که اين گرايش ها مانع آن نمی شود که مولف از ضعف های هويدا چشم بپوشد، بر عکس همانگونه که نقاط قوت شخصيت مورد علاقه خود را بازمی شناساند، با بی رحمی تمام نقاط ضعف او را هم عريان و تشريح می کند.
مولف در پيشگفتار کتاب می نويسد: «هرچه بيشتر کاويدم بيشتر دريافتم که هويدا را نمی شناسم. متوجه شدم که هويدای واقعی با هويدای خيال من اشتراک چندانی ندارد. دومی حتی کاريکاتور خوب اولی هم نبود. بتدريج به اين نتيجه رسيدم که نه تنها او بلکه همه شخصيت های مهم سياسی روزگارمان را از زوايای گاه مخدوش و محدود و اغلب مغرض و مغلوط شناخته ايم. روايتمان از تاريخ را اغلب کسانی شکل بخشيده اند که واقعيات را تخته بند منافع حزبی واقتصادی يا سوق الجيشی کرده بودند... به اين نتيجه رسيدم که بايد تاريخمان را از نو بخوانيم و بسنجيم.»
زندگی پرفراز و نشيب
ميلانی زندگی امير عباس هويدا را در متن رويدادهای تاريخ معاصر ايران از زمان تولدش در زمستان 1298 تا روز اعدامش در19 فروردين 1358 ، طی شصت سال باز گفته است.
از دوران کودکی و نوجوانی اش می گويد که در دمشق و بيروت سپری شد و اين به خاطر مأموريت سياسی پدرش در سوريه ولبنان بود. سپس به پاريس می رود ودر دوران جنگ جهانی دوم در بلژيک به تحصيل می پردازد. زندگی سياسی اش را از 25 سالگی که به پستی در سفارت ايران در پاريس منصوب شد، آغاز می کند. صادق هدايت، صادق چوبک، حميد و مجيد رهنما در جرگه دوستان او بودند.
در دوره وزارت خارجه عبدالله انتظام (در دوره مصدق) رياست دفتر او را به عهده می گيرد. پيش از کودتای 28 مرداد به ژنو می رود و رابط کميسيون عالی پناهندگان سازمان ملل می شود. در بازگشت به ايران در شرکت نفت در سمت سرپرستی امور اداری به کار می پردازد. در اين دوره مجله ای به نام کاوش منتشر می کند که در آن از روشنفکرانی چون چوبک، نادرپور و مسعود فرزاد ياری می طلبد.
وقتی حسنعلی منصور در سال 1344 به مقام نخست وزيری می رسد، هويدا وزير دارايی کابينه او می شود. پس از ترور منصور در سال 1344 به نخست وزيری ايران می رسد وسيزده سال در اين مقام می پايد. سر انجام در گير و دار انقلاب ايران خود را تسليم می کند و کشته می شود.
هويدا را سپس از طريق يک راهرو به سوی حياط زندان هدايت کردند. او قاعدتاً می دانست در انتهای آن راهرو چه فرجامی در انتظار اوست. هادی غفاری که در طول دادگاه در کنار هويدا نشسته بود وخيره نگاهش می کرد، همراه خلخالی وگروه کوچکی از پاسداران و روحانيون پشت سر هويدا گام می زد. به محض آنکه پای هويدا به حياط رسيد، يکی از کسانی که از پشت سرش می آمد هفت تيری به دست گرفت وگلوی هويدا را نشانه رفت ودو تير خالی کرد. هويدا به زمين افتاد. خون از رگ گردنش فواره می زد...
بخشی از آخرين فصل کتاب معمای هويدا
اين خلاصه زندگی اوست که در متن رويدادها بيان می شود. اما « معمای هويدا» يک زندگينامه معمولی که در يک خط زمانی پيش برود، نيست. چنين زندگينامه ای از هويدا را هر کس که در آن دوره زيسته باشد، می شناسد. زندگينامه هر شخصی هر اندازه پر افت و خيز و جذاب ، بی اعتنا به متن اجتماعی-سياسی دوره او قصه پا در هوايی بيش نخواهد بود.
معمای هويدا و روايت انقلاب
ميلانی زندگينامه هويدا را در يک متن تاريخی پيش می برد تا خواننده ضمن وقوف بر احوال شخصی به درکی تاريخی از زمانه او نائل آيد و به اين معنی برسد که - به عنوان مثال - چه شد که آن مرد تحصيل کرده و روشنفکر تبديل به نخست وزيری شد که ديگر در مقابل قانون شکنی ها حساسيتی از خود نشان نمی داد. چه شد که آن شخص مورد علاقه صادق هدايت که قاعدتاً بايد مثل او سرکش می بود، به شخصی بدل شد که هرچه «اعليحضرت» از بی قانونی می کرد، او فرمانبردار بود؟
و مهمتر از آن، چه شد که حکومت پهلوی ها با آنهمه اقتداری که از ظاهرش می باريد، به ناگهان و در عرض چند ماه مثل برف آب شد؟ حتی چه شد که همه انقلابيون آن دوره بی آنکه خود بدانند و بخواهند جاده صاف کن انقلاب اسلامی شدند. اين وجه از کتاب است که آن را در چشم خوانندگان پر شمارش قابل اعتنا وخواندنی جلوه می دهد.
ميلانی به کمک اسناد بسيار، نقش آمريکا را نه تنها در ايجاد زمينه های به قدرت رسيدن هويدا که در بسياری از رويدادهای ديگر سياسی آشکار می سازد. در فصل های پايانی کتاب زمانی که به آستانه انقلاب اسلامی می رسيم، ميلانی می نويسد: بختيار در نخستين هفته صدارتش، ساواک را منحل کرد ولی آنچه به راستی نشان پايان عصر پهلوی وصدارت بختيار محسوب می شد، « اعلاميه بی طرفی ارتش» بود.
می بينيم که در 22 بهمن 1357 ديدار مهمی ميان قره باغی وبختيار و بازرگان صورت گرفت. در واقع قره باغی پس از خروج از ايران همواره تأکيد و تصريح داشت که اعلان بی طرفی ارتش در جلسه فرماندهان ارتش به تصويب رسيد و هيچ زمينه ديگر نداشت. ولی اسناد سفارت آمريکا در ايران از داستانی ديگر حکايت می کند. بر اساس اين اسناد، در عصر يازدهم فوريه، قره باغی، رييس ستاد ارتش، بختيار نخست وزير، و بازرگان با يکديگر ديدار کردند و « قرار شد که قره باغی نيروهای ارتش را از تهران خارج کند و شهر را در اختيار نيروهای انقلابی بگذارد».
بدينسان گام نخست در خنثی کردن ارتش و تسهيل روی کار آمدن روحانيون بر داشته شد.... در تمام اين دوران، هويدا هنوز در انتظار يک کودتای نظامی بود.
بعدها معلوم شد که انتظارش يکسره هم دون کيشوت وار نبود. روز پس از اعلان بی طرفی ارتش، درست چند ساعت بعد از آنکه بسياری از سران ارتش بازداشت شده بودند، سفارت آمريکا در تهران تلگرافی از کاخ سفيد دريافت کرد. دولت آمريکا از اين طريق موافقت خود را با يک کودتای نظامی از سوی ارتشيان ايران اعلام کرده بود. واقعيت اين بود که پيش تر همين کاخ سفيد ژنرال هايزر را به اين کشور فرستاده بود تا ارتش را از اقدام به کودتا در دفاع از شاه بر حذر کند. به فرماندهان گفته بود آمريکا چنين کودتايی را بر نخواهد تابيد.»
انتشار« معمای هويدا » در ايران در چشم کسانی شگفت انگيز است و در چشم کسانی ديگر نشانه آن است که ميزان آزادی ها در جمهوری اسلامی به هيچ صورت با دوره شاه قابل مقايسه نيست.
اين نوشته را با نقل قولی پر آب چشم از آخرين فصل کتاب، پس از شرح دومين و آخرين جلسه دادگاه به پايان می بريم:
هويدا را سپس از طريق يک راهرو به سوی حياط زندان هدايت کردند. او قاعدتاً می دانست در انتهای آن راهرو چه فرجامی در انتظار اوست. هادی غفاری که در طول دادگاه در کنار هويدا نشسته بود وخيره نگاهش می کرد، همراه خلخالی وگروه کوچکی از پاسداران و روحانيون پشت سر هويدا گام می زد. به محض آنکه پای هويدا به حياط رسيد، يکی از کسانی که از پشت سرش می آمد هفت تيری به دست گرفت وگلوی هويدا را نشانه رفت ودو تير خالی کرد. هويدا به زمين افتاد. خون از رگ گردنش فواره می زد. گويا آنکه به هويدای شصت ساله تيراندازی کرده بود می خواست او را به مرگی تدريجی و پر عذاب بکشد. انگار مرگ فوری جوخه اعدام را مناسب حال هويدا نمی دانست. هويدا که می دانست زخمی مهلک برداشته، به شخصی به نام کريمی که در صف همراهان خلخالی بود روکرد و به تمنا خواست که جانش را بستاند. کريمی هم ظاهراً از سر لطف هفت تير را به دست گرفت و تير خلاصی به جمجمه هويدا زد.
« معمای هويدا » را می توان يک نمونه شايد بی همتای زندگينامه نويسی، درباره يک سياستمدارمعاصرايرانی به شمار آورد. تحسين کتابخوانان ايران بر اين مدعا گواهی می دهد.