|
داستانی از داکتر ببرک ارغند
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
خنجر و آیینه آسیهء بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد
شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها شکسته بودند ؛ تنهایگان چراغ ِ کمسوز در دور د ستها بل بل میکرد .گفتی شهر درخاموشیی قبرستانی فرو رفته بود ویک سکوت ِ نامیمون - که آبستن زجر و شیون بود- حکمروایی داشت . گاه گاهی صدای گزمه یی که از عابری بیخبر نام شب میخواست ، آن سکوت ِ نامیمون را میشکست . به نظرش می آمد که قهاری از تبار ِ تموچین ، در یک صبح کاذب ، قامتِ بلند ِ تعمیرها و ساختمانها را شکستانده بود و زمین مانند مادر ِ سوگوار نعش سپیدار های به خون غلتیده را در آغوش کشیده بود . به نظرش می آمد که اشباحی سرگردان ، تصاویر هفتگانه ء شیطان را با خوشباوری در کنج و کنار ِویرانه های شهر می آویختند . آسیه به آیینه یی که دردست داشت ، نگاه کرد . رنگ چهره اش به گونهء سپیدی مهتاب بود . یک نقطهء درشت- که مانند رنگِ چشمان ِ کلان و موربش ، سبزمیزد - در طاق ابرویش خالکوبی شده بود . دو رشته موی تابدار و سیاه - مثل دو مار ِ به هم پیچ خورده - با سِرش عرق ، به دو سوی صورتش چسپیده بودند . نگاههایش حالت خمار گونه و متعجب داشتند . یک تبسم کودکانه و مجهول ، لبان گوشتیش را تازه گی میداد . آسیه نوک بینی نازکش را دست زد و به صورت ِ گرد و مهتابی خود خیره شد . با خود گفت : « چی شباهتی باور نکرد نی ! چرا آن
زن اینقد ر به من شبیه است ؟ چرا همیشه لباس سپید و کمر چین با دانه های مروارید به تن دارد ؟ . . . . چرا همیشه به خواب من
می آید ؟ » منظورم زادگاه توست . مثل آن است که من در یکی از بالاخانه های آن ده نشسته باشم و دشت را تماشا کنم ؛ دشتی را که در زیر
لحاف تاریکی خوابیده است و دهقانان ِ هریکین به دستش اینجا و نجا زمینهای شان را آبیاری میکنند . . . . مادر ! ما چرا به
شهر کوچیده ایم ؟ » آسیه گپ مادرش را پذ یرفت - با این که خوابش نگرفته بود - ازجایش بلند شد ، دوباره از پشت پنجره به تاریکی شهر نگاهی کرد ؛ آنگاه کهالیی کشید و آیینه را بالای یخدان گذاشت و خودش رفت و زیر لحاف ِ قورمه یی خویش درآمد . وجودش گرم و داغ بود . پلکهایش تازه سنگین شده بودند که اندام اثیری آن زنی که هرشب به خوابش می آمد ، مانند یک فرشتهء زخمی و لطیف در چمنزار خیالاتش ظاهر شد .زن نیت داشت تا از جویک آبی که پیش پایش گسترده بود ، بگذ رد . در یک دستش آیینهء چهار کنجی - که دستهء حاشیه زرکوب داشت - خود نمایی میکرد و در دست دیگرش تیغهء خنجری آلوده به خون ، مید رخشید . پیراهن ِ سپیدی به تن کرده بود و در دامن چیندارش لکه های درشت خون به گونهء خوشه های گل ِ سوری روییده بودند . آسیه بین خواب و بیداری د ید که آن زن پیشترک آمد و صورتش وضاحت بیشتر یافت : لبان گوشتی و دهن ِ نیمه باز داشت . هوس همچو جویبار ِ بهاری ، از لبانش سرازیر بود . دو رشته موی تادار که با وزش باد ، در آغوش یکد یگر پیچ و تاب میخوردند ، از دو سوی صورتش آویزان بود ند و نقطهء درشتی - به سبزی رنگ چشمانش - در طاق ابرویش مید رخشید . آسیه عاشقانه به چشمان کلان و مورب ِ آن زن نگریست . نگاههای آن زن حالت خمار گونه و متعجب داشتند. عین چشمان ِ خودش بودند ، به نظرش آمد که خود را در آیینه میبیند . زیرلب گفت : « چی شباهت ِ عجیب ! » صدای مادرش آمد که میگفت : صورت مادرش شیری رنگ بود و دو رشته موی تابدار از دو سوی صورتش آویزان بودند . وقتی چشمش به آسیه افتاد ، تبسم ِ کود کانه
و مجهولی روی لبان گوشتیش ظاهر شد . گفتش : مادرش آیینه را روی یخدان گذاشت . برخاست ، کهالیی کشید و پیش پنجره رفت و پایین را نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها شکسته بودند ؛ تنهایگان چراغ ِ کمسوز در دور د ستها بل بل میکرد . گفتی شهر در خاموشیی قبرستانی فرو رفته بود ویک سکوت ِ نامیمون - که آبستن زجر و شیون بود - حکمروایی داشت . گاه گاهی صدای گزمه یی که از عابری بیخر نام شب میخواست ، آن سکوت ِ نامیمون را میشکست . مادرش پنجره را باز نمود . نفس ِ مسموم و گندیدهء شهر ، قالب ِ خالی شدهء پنجره را پر نمود . به نظرش آمد که مادرش سبکسرانه ریه هایش را از همان هوای مسموم و گند یده انباشت . سپس نفسش را در سینه حبس نمود ، از دو گوشه ء چادر خود گرفت و دستانش را باز کرد ، مانند یک پرنده شد ه بود - پرنده ء سپیدی که شهپر نداشت - و هو گفت و در میان تاریکی به پرواز در آمد . آسیه با تن ِ داغ و چشمان ِ سرخ و سوزان از جایش بلند شد و سوی پنجره به راه افتاد تا ببیند که مادرش کجا رفته بود . مادرش
در میان تاریکی معلوم نمیشد . گفتی به سرزمین دور دستی سفر کرده بود . پنجره را پشت او بست . چشمانش همچنان از شد ت تب
میسوختند . آمد و پیش همان یخدان ِ پوش چرمی ِ ارغوانی رنگ و اسرار آمیز - که هیچگاهی اجازهء باز کردنش را نداشت -
چهار زانو نشست . سراپای صندوق را از نظر گذراند ، گلمیخهایش را لمس نمو د و قفل ِ پیچی ِ بزرگ و قد یمیش را با انگشتش چند
بار تکان داد . ناگهان یادش آمد که یک زمان کسی از خانوادهء شان گفته بوده : « هرکه این یخدان را باز نماید ، به بد بختی مبتلا
میگرد د . » قفل را بار دیگر با انگشتش تکان داد . وسواس به سراغش آمده بود . د لش برای باز کردن آن یخدان ِ اسرار آمیز به
شور افتاده بود . یکبار دو د له شد . از خود پرسید : و کلید یخدان را که ازقضا در میان خاکروبه ها یافته و در گردن خویش آویخته بود ، لمس نمود : و با وسواس سوی یخدان نگریست . نصیحت مادرش یادش آمد : « دخترم ! این صندوق امانت کسیست که گفته نباید بازش کنیم . نکند که خدای
ناخواسته از آن آسیبی به ما برسد ! » دوباره در میان یخدان به کاوش پرداخت . اینبار خریطهء نخیی به دستش آمد . شتابزده آن را بیرون کرد و دهنش را گشود . در میان
خریطه ، خنجری دسته استخوانی ، قطعه عکسی سیاه و سپید و پارچه کاغذی چهار قات شده - بایک نظم خاص زنانه - جا به جا شده
بودند . شگفتی ِ افزون سراپایش را فرا گرفت و وسواس وجودش را لرزاند : خنجر را تماشا کرد : دستهء استخوانی و تیغی بران داشت ، همان خنجری بود که در دست آن زن دیده بودش. آن را با احتیاط کنار گذاشت
و کاغذ ِ چهارقات شده را باز نمود . نگاههای کاتوره اش به تصویر پنسلی یک مرد خشن افتاد که اندام باریکش را با پتوی درشت
پیچیده بود و کلاهی نمدی به سر وخنجری دسته استخوانی به دست داشت . چشمان ِ کوچکش ، میان انبوه ِ مو ، مثل دو قوغ آتش شراره
میزدند . در زیر تصویر ، این جمله ، با خط ِ ریز زنانه ، نگارش یافته بود : « از اینان بپرهیزید ! هیچگاهی در نظر شان ظاهر
نشوید ! » آسیه هرچه اند یشید صاحب آن تصویر را نشناخت . بار ِ اول بود که میدید ش . از آن مرد ِ خشن خوشش نیامد ، د بنگ و لاابالی معلوم میشد . گفتی او را از روی نفرت و کینه نقاشی کرده بوده اند . این راز را که آن کس کی بوده و چرا زیر تصویرش چنین درج کرده بود ه اند ، ندانست . حیرتش دیگر هم فزونی یافت. آسیه تصویر را دوباره چهار قات کرد و پهلوی خنجر گذاشت . آنگاه عکس سیاه و سفیدی را که کاغذ رنگ پریده و درز برداشته یی داشت
، از خریطه گرفت و سوی روشنی برد . زنی زیبا و جوان که پیراهن ِ سپید با دانه های مروارید به تن داشت ، روی آن نمایان شد . همان
زنی بود که هرشب با آیینه و خنجر به مهمانی خوابش می آمد . در حاشیهء آن عکس با مداد ِ نوک تیزی که سیاهی ِ کمرنگ داشت ، نوشته
شده بود : موهای تن آسیه نیم خیز شد ند . لرزه یی سرد در تنش دوید . دوباره به عکس خیره شد ، خودش بود ؛ گفتی به تصویر چند ماه پیش خود - که هنوز اجازه داشت چادر به سر نکند - نگاه میکرد . به نظرش آمد که رشتهء نامعلوم و مجهولی آن زن را به وی پیوند میدهد . گمان کرد ساره را میشناسد و از سر گذشت غمناک و فراموش شده ء وی آگاهی دارد. آسیه با خود نجوا کنان گفت : « ساره ء زیبا ، پیراهن ِ سپید ؛ مرد ِ خشن ، خنجر ِ خون آلود ! » این کلمات ، مانند یک قصهء سیال و مه آلود ، از ذهن پریشانش عبور کرد . همچنان غرق اندیشه و حیرت بود که شخشخه یی به گوشش آمد . شتابزده پیراهن ، تصویر ها ، آیینه و خنجر را دوباره در میان صندوق جا به جا کرد . دروازهء صندوق را قفل نمود و کلید ش را به گردن آویخت . مادرش که بیدار شده بود، صدای خواب آلودش را از زیر لحاف بلند کرد : آسیه از جایش بر خاست و- مانند دوران کودکیش - پیش مادرش رفت و زیر لحاف وی در آمد . میخواست همانجا پهلوی وی بخوابد . مادرش
نازش داد . جان و قربانش گفت و دست داغش رادر میان دستان خویش گرفت و مالید و مالید : مادرش سراسیمه و مضطرب در جایش نشست ، صورت دخترش را در میان دودست گرفت ، به چشمانش خیره شد و پرسید : آسیه برای آرام ساختن مادرش به دروغ گفت : آسیه به بستر خود رفت و زیر لحاف ِ قورمه یی خویش درآمد . با خود گفت : « پس سارهء زیبا ، مادرکلان من بوده و آن مرد خشن ، قاتل
اوست . » دلش از این که آن زن پیراهن سپید را شناخته بود از شادی به تپش افتاد ؛ اما از آن مرد خشن کینهء عظیمی در دلش خانه
کرد . * * صدای مادرش - که صورت خود را در میان چادر ِ سیاهی پنهان کرده بود - آمد که میگفت : آسیه خُه گفت و از پشت مادر رفت تا دروازه را پشت او قلفک کند . وقتی صدای پای مادرش- که از زینه ها پایین میرفت - خاموش
شد؛ دوان دوان پیش یخدان آمد ، خریطه را بیرون آورد ، تصویر ها ، آیینه و خنجر را بار دیگر از نظر گذرانید و پیراهن را- که از
آن زیاد خوشش آمده بود - ذ وقزده به تن کرد . پیش آیینهء قد نمای دهلیز رفت ، از زاویه های مختلف به آن نگاه انداخت ، دو سه چرخ
زد و برگشت پیش یخدان . آیینهء ساره را گرفت ، بالای یخدان نشست و پا را با تبختر روی پا خوابانید و به تماشای خود در آیینه
پرداخت . خال ِ پاد زهری پیشانی خویش را با انگشت دراز و رعشه دارش مالید . خنجر را به دست گرفت و- مانند بازیگر تیاتری - به
تقلید از تصویر ِ ساره پرداخت . گفتی جماعت بیخبری مخاطبش بود که با بانگ رسا و مباهات اعلام داشت : « من ، ساره ، زن ابراهیم
استم ! » « نام من ، خنجر است . خادم دین میباشم . د یروز ترا دیدم و از تو خوشم آمد ! » خنجر و خون یادش آمد ؛ بر آشفته شد و هیجانزده پرسید : د لش تپیدن گرفته بود ، مانند دل ِ آهویی زخمی به شدت میزد . یکبار یادش آمد که مادرش د یشب از راه ِ پنجره به بیرون پرواز کرده بود . با به یاد آورد آن خاطره ، دلش جمع شد . دانست که در موجودیت آن پنجرهء باز ، آن مرد خشن را توانایی دستیابی به اندام اثیری وی نیست؛ لذا لبخندی کودکانه و مجهولی روی لبان ِ گوشتی و هوسبارش ظاهر شد . از گوشهء چشم ، بار دیگر، سوی پنجرهء نیمه باز نگریست . مرد همان حالتی را داشت که زنی او را روی کاغذ نقاشی کرده و زیر تصویرش نگاشته بود : « از اینان بپرهیزید ! هیچگاهی در نظر شان ظاهر نشوید ! » آسیه به آن مرد ِ خشن که خنجر ِ براق ِ ساره را در دست داشت ، با کینه نگاه کرد . دوباره به یاد سارهء زیبا افتاد ، ساره یی که در میان آن پیراهن ِ سپید و درچوکات آن آیینهءچهار کنج و در قاب ِ آن توته عکس ِ کاغذی و رنگ رفته ، زنده گی میکرد . دل آسیه برایش درد کرد : و لبانش با عصبیت تکان خورد ند : یکبار گفتی ترس و خشمش بهم آمیختند : قاشی در پیشانیش ظاهر شد ، صدای بهم خوردن ِ دندانهایش بلند گشت و اندامش - همچو بیدی در برابر باد - به لرزه افتاد . آنگاه پشتش را به د یوار فشرد و تنش را آرام آرام سوی پنجرهء باز کشانید. گفتی پرواز ِ د یشبهء مادرش به یادش آمده بود . وقتی نزدیک پنجره شد ، هوا را - به تقلید از مادر خویش - در سینه حبس نمود و نگاهی خشم آلود - از کنج چشم - به آن مرد ِ خشن انداخت ؛ آنگاه لبش را زیر دندان فشرد وهو گفت و مثل یک پرندهء کوچک و بیبال ، سوی مقصد ِ نامعلومی به پرواز درآمد . گفتی سوی سرزمین ِ دُور و ناشناخته ای بال گشوده بود، سوی سرزمین ِ دُور ِ دُور . . . . .شاید پیش سارهء زیبا میرفت تا به او بگوید که تو راست میگفتی : زنان حق ندارند که بیرون از پیراهن ، آیینه و عکس زنده گی کنند . شاید آسیه به همین منظور پرواز کرده بود . پایان |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||