« قبلی | اصلی | بعدی »

گفتنی هایی درباره چگونگی ساخت مستند 'داستان دو سرباز'

ژيار گل ژيار گل | 2010-10-01 ,15:11

سوال درباره دلایل جنگ ایران و عراق سالها پیش در آخرین روزهای جنگ، وقتی که یکی از دوستانم کشته شد، به ذهنم خطور کرد.

هنگام اعزام به جبهه در سال ۱۳۶۷ در کرمانشاه با او آشنا شده بودم . رضا، مهندس الکترونیک بود و از صنایع دفاع تهران اعزام شده بود. هنگام اعزام در پشت ماشین تویوتای جهاد سازندگی، عکس پسران دو قلویش را نشانم داد و گفت: نمی دانم این شانس را خواهم داشت آنان را دوباره ببینم؟

رضا هرگز این شانس را پیدا نکرد و در بمباران قرارگاه ما که در نزدیکی شهر حلبچه بود ترکشی به سینه اش اصابت کرد. هنوز به یاد دارم وقتی که نفس می کشید، خون با فشار از سینه اش پاشیده می شد. او در راه انتقال به بیمارستان صحرایی جان سپرد.

گرچه راکتی به چادر ما اصابت کرد و لباسهایم تکه پاره شد، اما در آن لحظه من آنجا نبودم و آن روز به طور معجزه آسایی جان سالم به در بردم. در آن هنگام من ۱۷ سال داشتم. بدون انگیزه و یا فکر کردن به عواقب آن بر خلاف نظر خانواده ام، با عده ای از همکلاسیهایم تصمیم گرفتیم دوره ۴۵ روزه کار آموزی هنرستان را در جبهه بگذارانیم. چون این مدت بعدا در خدمت سربازی دو برابر حساب می شد.

سالها بعد به کانادا مهاجرت کردم. گرچه تحصیلات متوسطه ام در هنرستان الکترونیک و در دانشگاه علوم حیوانی بود، اما در کانادا مستند سازی را در مدرسه فیلم ونکوور تمام کردم. به عنوان فیلم ساز مستقل به کشورهای خاورمیانه، بخصوص عراق سفرهای زیادی کردم. حاصل آن فیلمهای 'آزادی یا اشغال؟ سفری به عراق' ، 'پرسش کردها، آرم ترکیه' ،'کریسمس در عراق' ، 'درد پزشکان مهاجر در کانادا' بود که در تلویزیونهای آمریکا و کانادا نشان داده شدند.

در طول سفر هایم به عراق و مناطق فلسطینی بارها خشونت جنگ را از نزدیک دیدم و خودم هم بارها تا یک قدمی مرگ پیش رفتم. در سال ۲۰۰۳ با گروهی امداد گر برای کمک به زلزله زدگان به بم رفته بودم. چند ماه بعد هنگام بازگشت سر راه کرمان به تهران به یاد رضا دوست 'شهیدم' افتادم که در دوره کوتاه حضورم در جبهه کشته شد.

دلم می خواست دو قلوهایش را که در آن هنگام بایستی ۱۷ ساله می بودند، ببینم. اما نام خانوادگی و آدرسی از خانواده او نداشتم. در اتوبوس با خودم فکر می کردم چه خوب بود اگه آنها را پیدا می کردم و جنگ را از دید آنان می دیدم. در نزدیکی تهران ناگهان آرامگاه آیت الله خمینی همچون کوهی از دور نمایان شد. اتوبوسهای زیادی که زائران را به زیارت قبر او آورده بود دیده می شد. به فکرم رسید اگر به بهشت زهرا بر گردم می توانم کسان زیادی از خانواده قربانیان را پیدا کنم.

از همان لحظه اول به قسمت شهدا رفته و شروع به فیلمبرداری کردم. ناگهان دو نفر سوار بر موتور از من مجوز فیلمبرداری خواستند که نداشتم. آن روز دوربین من ضبط شد، آنان از من خواستند که نوارها را برای آنان پخش کنم. بالاخره به نحوی آنان را راضی کردم که مرا تحویل اطلاعات ندهند. قرار شد روز بعد بروم دوربین فیلمبرداریم را پس بگیرم، دیگر آن دور و بر پیدایم نشد و سریعا از ایران خارج شدم.

چند هفته پس از بازگشتم به کانادا معجزه ای اتفاق افتاد. یکی از روزنامه های معتبر کانادا به نام گلوب اند میل (Globe & Mail) داستان دو سرباز ایرانی و عراقی را چاپ کرده بود. در ونکوور کانادا تخمین زده می شود که ۴۰،۰۰۰ ایرانی زندگی می کنند. پیدا کردن زاهد، آن بسیجی ایرانی که سرانجام در فیلم داستان دو سرباز من شرکت کرد، کار سختی نبود. با او در یکی از رستوران های زنجیره ای ساب وی در شمال ونکوور قرار گذاشتم.

زاهد بهمراه هم اطاقیش، مهران، آمد. او قول همکاری داد اما گفت راضی کردن سرباز عراقی، نجا عبود، سخت است. زیرا او نمی خواهد در باره خاطرات تلخش، بخصوص همسرش که در غیاب او ازدواج کرده بود صحبت کند. نجا دعوت مرا به شام پذیرفت و با زاهد به عنوان مهمان به خانه من آمدند و نجا از پسرش که سالها بود از سرنوشتش خبر نداشت سخن گفت. از رستورانش در بغداد گفت و من هم بخشی از فیلمهایم را که تازه از بغداد گرفته بودم، به او نشان دادم.

من و نجا به هم نزدیک شدیم. چند روز بعد، او قول داد داستانش را در یک فیلم مستند برایم باز گو کند، و به این امید کسی به سرنوشت تلخ او دچار نشود. در آوریل سال ۲۰۰۴ من داستان دو سرباز را به دفتر کمیته ملی فیلم کانادا در ونکوور فرستادم. داستان نجا و زاهد در این کمیته مثل بمب صدا کرد. بعد از سه ماه تحقیق، با حضور تهیه کنندگان این کمیته در ونکوور و شرکت تهیه کنندگان بخشهای دیگر این کمیته از طریق تلفن از نقاط دیگر کانادا، جلسه ای تشکیل شد. شکی نداشتم که بودجه در خواستی برای ساخت این فیلم تایید می شد.

در نیمه جلسه یکی از تهیه کنندگان دفتر مونترال از من به عنوان کارگردان پرسید که آیا خبر دارم که زاهد در دادگاهی در کانادا متهم شده که می خواسته کسی را بکشد؟ من آن لحظه مانند تکه ای یخ شدم، زیرا اعتبار خودم را در گرو این داستان گذاشته بودم. از این ماجرا بی خبر بودم. به همین دلیل کمیته ملی فیلم کانادا پیشنهاد کرد اگر بی گناهی زاهد در دادگاه ثابت شد می توانم پروژه را دوباره به این کمیته برگردانم.


زاهد آن زمان از افسردگی شدید رنج می برد و دائما از کشتار در جنگ حرف می زد. طبق عادت کسی را تهدید کرده بود. اما در کانادا این تهدیدها را جدی می گیرند. چهار سال طول کشید تا بالاخره دادگاهی در ونکوور تشخیص داد زاهد قصد کشتن کسی را نداشته و او بی گناه تشخیص داده شد. این مدت انتظار برای من توفیق اجباری شد که تحولات روانی و شخصیتی و اتفاقات زندگی این دو اسیر و سرباز سابق را از نزدیک مشاهده کنم. اما خبر بی گناهی زاهد برای کمیته ملی فیلم کانادا کمی دیر آمد، چونکه من در آن زمان به بی بی سی فارسی پیوسته بودم و این پروژه و فیلمهای چند ساله گذشته را به بی بی سی آوردم.


بعد از نمایش این فیلم در شبکه فارسی و عربی بی بی سی عکس العمل های زیادی از طرف بینندگان به بی بی سی رسید. برخی از منتقدین مرا متهم کردند که عمدا می خواستم جنگ را زشت و بیهوده نشان دهم، یا این فیلم عراق را به عنوان آغازگر جنگ معرفی نمی کند. به عنوان فیلمساز و شخصی که شاهد کشته شدن انسانهای زیادی بوده، اعتراف می کنم که جنگ را زشت و کریه می دانم. زیرا تمام جنگها در طول تاریخ بشری بهانه های ملی یا مذهبی پشتشان بوده است و همه ملتها خود را بر حق می دانند.

در سالهای بعد از اتمام جنگ صدها فیلم در باره نکات مثبت جنگ ایران و عراق ساخته شده است. داستان دو سرباز حکایت متفاوتی از سایر دیگر فیلمهاست. این فیلم قصه دو سرباز است که دیدگاه و مشاهدات متفاوتی از جنگ داشته اند و به عنوان کسی که سالها در باره آنها تحقیق کرده، در درستی داستانشان شکی ندارم. در این فیلم هدفم این نبود ثابت کنم کی آغازگر جنگ بود و کی برنده یا بازنده. می خواستم داستان این دو اسیر، بحث و گفتگو در باره این جنگ خونین هشت ساله را سبب شود، و قضاوت با بینندگان است که این فیلم تا چه حد موفق بوده است.

من امیدوارم این فیلم بتواند رهبران نسل آینده کشورها را وادار کند قبل از فرستادن جوانان میهنشان به جنگ، به نجا و زاهد بیاندیشند. شاید قبل از تصمیم به جنگ برای دقایقی هم که شده مکثی کنند، اگر چنین کردند، شاید این فیلم توانسته باشد جان انسانی را حفظ یا سر نوشت خانواده ای را تغییر دهد.

اظهار نظرهااظهار نظر کنید

  • 1. نوشته شده در ساعت 1:07 روز 2010-10-07 ,حمید :

    مستند خیلی جالبی بود....خسته نباشید

    در مورد این نظر شکایت کنید

    الزامی

    (منتشر نخواهد شد)

  • 2. نوشته شده در ساعت 2:21 روز 2010-10-11 ,سروش :

    خیلی تاثیرگذار بود. و مرور خیلی از خاطرات مشترک ، دردناک.
    ممنون برای ساختن این فیلم

    در مورد این نظر شکایت کنید

    الزامی

    (منتشر نخواهد شد)

  • 3. نوشته شده در ساعت 7:12 روز 2010-10-12 ,دانيال :

    فيلم شما را ديدم، خيلي تاسير گذار بود، بله جنگ زشت وکريه است و معمولا ملتها در مورد آغاز و پايانش تصميم نميگيرند، اين حکام هستند که بدون پرداخت هزينه مردم را درگير جنگ کرده زندگي هاي بسياري را از هم ميپاشند.

    در مورد این نظر شکایت کنید

    الزامی

    (منتشر نخواهد شد)

  • 4. نوشته شده در ساعت 10:29 روز 2010-10-22 ,samira :

    خیلی زیبا بود. لذت بردم

    در مورد این نظر شکایت کنید

    الزامی

    (منتشر نخواهد شد)

  • 5. نوشته شده در ساعت 15:50 روز 2010-10-29 ,Jamshid :

    How can I see your movie? what is the name of your movie in english becaseu as you know there is a movie with same name by Aaron Schneider. thanks

    Jiyar: The English version is working in progress, it will be aired on BBC World. A date has not been sit, due to film festival attendence.

    در مورد این نظر شکایت کنید

    الزامی

    (منتشر نخواهد شد)

  • 6. نوشته شده در ساعت 16:27 روز 2011-02-01 ,Ahmad Talebi :

    I would like to buy a copy of this movie in Farsi. Howmay I purchase it? Thanks.

    در مورد این نظر شکایت کنید

    الزامی

    (منتشر نخواهد شد)

اظهار نظر کنید

لازم است نام و نشانی ایمیل خود را وارد کنید (ایمیل شما منتشر نخواهد شد)

نظرات این وبلاگ پیش از انتشار بررسی می شود

الزامی

(منتشر نخواهد شد)


bbc.co.uk navigation

BBC © 2012 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.